رقصنده    با    باد

مینویسم

از کودکی عاشق نوشتن بودم ،کلمات همچون امواج دریایی در من تلاطم می کند و قلم در رقصی زیبا ،کلمه ها را بر روی اوراق نقاشی می کند و گاه در می یابم که این منم ،شاهد رقص قلم و اهنگ ابهامی غلیظ که بر روی صفحات ،کم کم نمایان می شود .باورم این است که دانایی در فهم نادانی است و نادانی یعنی پرسش های بی انتهایی که ما را به اندیشیدن می نشاند و ما غرق اندیشه در خلق اندیشه ایم.نوشتن،راهی است برای بیان خود و مشاهده ی خود آنچنان که هستیم و این هست بودن،فرایندی جاری است بدین معنا که در یابیم ،من آنی هستم که می شوم .یعنی ادمی ،خود را خلق می کند که کیست 
رضا10/30

پنجشنبه سی ام دی ۱۴۰۰ | 17:48
رضا

رقص اندوه

قوی سپید من

قوی سیاهی گشته ام در برکه ای دور دست

آواز تنهایی می خوانم در بغض لحظه ها

سطح برکه را قدمهای تند بادی به آشوب می کشد

من گم گشته ام در شب پرهای سیاه خویش

می اندیشم گاه

تلخ تر از مرگ

تیرگی چشمانی است که شفاف بودنش

دلیل رقص و شادی است

تلخ تر از مرگ

غیبت چشمانی است که خورشید زندگی را

نور است و درخشش

قوی سپید من

نیمکره ی اقلیم بودن من

مانده در پشت پلکان خورشید

چشم می بندد و من در حسرت نگاهش

چنگ می اویزم به چنگی سوخته دل

که آوای حزینش

اندوهست

قوی سپید من

برقص با من

نه روز می ماند

نه شبهای حسرت

نه اندوهی بی پایان

نه شادی بی انتها

برقص با من

رقص با تویعنی زندگی

رضا10/30

پنجشنبه سی ام دی ۱۴۰۰ | 16:14
رضا

مسافر

آدمی مسافر است، اگر در مقام آدمیت باشد ،نه تنها سفر ،در حجم فضایی که ناگزیر از سکونت در زمین است .نه تنها سفر جسم،و در جهات جغرافیایی ،بلکه او مسافر آگاهی است .از سرمستی اندیشه ای در رقص ، به رقص در اندیشیدن و اندیشه ای دیگر .این سفر را هیچ پایانی نیست .انکه مقیم اندیشه ای می شود و پای خود را از سفر میبندد ،با زندگی بیگانه است .زندگی ،حرکت از قفس تا زندان نیست .از شور سرمستی عقل است تا عروج اندیشیدن در بی انتهای خرد.....

رضا10/26

یکشنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۰ | 21:28
رضا

ناگزیر

گاهی از مرگ دردناک تر

زندگی است

مرگ که می آید ما نیستیم

زندگی اما هست و ما در آغوش زندکی

حسرت ..اشک..درد...اندوه...

انتخاب هزار راهی که هر راهش

 بن بست خود فراموشی است

ناگزیرهایی است که از مرگ دردناکتر است

ما ..مرگ را ملاقات نمی کنیم

رضا10/26

یکشنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۰ | 21:13
رضا

تو

تو آن شراب جانی که مستی را
 با تو پایانی نیست
رضا۱۰/۲۶

یکشنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۰ | 10:25
رضا

حقیقت

اول و اخر بودن یعنی اول و آخری نیست ،آغازی نیست که پایانی داشته باشد ،آمدنی نیست که رفتنی باشد ،وقتی که بیانی نباشد ،تفاوتی نیست ،تفاوت که نباشد ،سکوت است .در سکوت ،صدا و فریاد نیست و انکه سکوت و فریاد است ،نه سکوت است و نه فریاد .اندوه و شاد بودن یعنی نه اندوه است و نه شادی ،هستی در نیستی چشم باز می کند و چشم می بندد پس چشمی نیست ،؛هستی نیست .و نیستی هست.و هست و نیست از میان چون رود ..حقیقت است که حقیقت است .
رضا10/24

جمعه بیست و چهارم دی ۱۴۰۰ | 22:53
رضا

غریق

مرا از من بستان 
 با خودم اشنا ساز
دیری است که از خود جدا افتاده ام
در شهر بیگانه ای که زبانم را حتی
کس نمی داند
فریاد مرگ غریق را
ناجیان به رقصند
رضا۱۰/۲۴

جمعه بیست و چهارم دی ۱۴۰۰ | 17:21
رضا

تلخ

تلخ تر از مرگ
‌تلخی سکوتی است
که شیرینی کلام را از تو گرفته است
غلت زدن قایق چشمان
در امواج پریشان افکاری که خواب را
از چشم گرفته است
مرگ .پایان زندگی نیست
پایان این زندگی 
لب فرو بستن تو و هجرت برق چشمان تو
از نگاه من است
رضا۱۰/۲۴

جمعه بیست و چهارم دی ۱۴۰۰ | 17:12
رضا

بانوی من

بانوی من....
زندگی رنجی شاید باشد ..
بی انتها....
دردی که به عصیان می کشد 
هر لحظه و هر نفس را
گاه با خود می خوانم
چگونه از پیراهن تنگ دلتنگی 
رها گردم به یک نگاه.
بانوی من 
زندگی شاید اندوهی است 
بی پایان
تهی گشتن دل از گرمای یک‌ کلام
سرد شدن ادمی در فاصله های بی پایان
بانوی من
زندگی هر جه که هست تو بدان
لبخند توست 
تنها دلیل رقص من با این رنج ها
دردها
اندوه ها
رضا۱۰/۲۴

جمعه بیست و چهارم دی ۱۴۰۰ | 17:7
رضا

لبخند

زیبای من..ارام باش
دنیا عجیب نا ارام شده
 لبخند تو تنها دلیل بودن من است...
سخت است می دانم
 اما لبخند بزن
تا دلیلی باشد بودن مرا
یک وجب سبزه نمانده است به دشت
یک وجب دریا نیست خالی از موج
قراری نمانده در این بی قراری ها
می دانم خواسته ام بی جاست
بی جاست حتی تنهایی دستانم در این هوا.
اما به خاطر برق چشمانت فقط
لبخند بزن
کوجه های شهر ما را باران گرفت
محض خاطر هوای بارانی
لبخند بزن
رضا۱۰/۲۴

جمعه بیست و چهارم دی ۱۴۰۰ | 11:1
رضا

عشق

عشق..شرابی است از جنس سر مستی که عقل را در اوج عقلانیت چنان به بیداری می نشاند.. که دل همچون خورشید .. شروع به تابش نور مهر کرده و مهرورزی در اوایی مانا به هر سوی پر می گشاید.
رضا۱۰/۲۳

پنجشنبه بیست و سوم دی ۱۴۰۰ | 23:28
رضا

ساز

ساز چشمانم که از سکوت بی صدا گریستن به لغرش نت های اشک رسید..احساس در قله های کوهستان به اوج صعود رسیده بود..چه کسی می داند که اشک‌چشمان جقدر مقدس تر از اوای حروفی است که بی معنا در لب ها میجرخند
رضا۱۰/۲۳

پنجشنبه بیست و سوم دی ۱۴۰۰ | 23:20
رضا

قایق

دیر زمانی است با طوفان می رقصم و خانه در باد گسترده لا به لای امواج خروشان،می نشینم به مراقبه ای عمیق از سطح تلاطم تا ژرفای سکون...تفکر به انتها می رسد ،مشاهده ،چشم می گشاید و تنها عبور تصاویری است که می گذرند و من..بادبانهای قایقم را میچرخانم در رقصی بی پایان
رضا۱۰/۲۳

پنجشنبه بیست و سوم دی ۱۴۰۰ | 23:11
رضا

صیاد

صیادی شده ام که هر شب به تمنای صید رویای چشمانت ..چشم می بتدم و به هوای بوسه ی تارهای طلایی گیسوانت..چشم می گشایم
رضا۱۰/۲۳

پنجشنبه بیست و سوم دی ۱۴۰۰ | 23:6
رضا

سکوت

دلم سکوتی می خواهد به وسعت یک نفس مانده به شکفتن ذره ای که جهان را بنیاد است
رضا۱۰:۲۳

پنجشنبه بیست و سوم دی ۱۴۰۰ | 23:2
رضا

حیرانی

از تو می نوشتم...همیشه از تو می نوشتم..گاه در رقص حروف و گاه در سکوت....گاه در بیان دریا و گاه در وصف جنگل و سکوت کوهستان..تا چشمانت در چشمانم ..نگاه شد...و زلال شعری عاشقانه از ژرفای وجودم شروع به سرودن ..رودخانه زلال حضورت گشت...عاشق شدم..عشق را در لبریز گشتن ظرف ادراکم ..فهمیدم ..شعر به شعر غزل شدم...ترانه شدم..ساز شدم و نواختم هر لحظه تو را...از خواب تا رویا ..از رویای تو تا رویای با تو بودن..زمان عبور می کرد و ما در فراز پلی زیبا بر زمان ایستاده ..زندگی را میسرودیم...تا در غروبی دلتنگ....خورشید بودنت مرا به افتاب هدیه کرد....زمان را دیگر نشانی نیست..کلامی نیست..حروفی نیست...به حیرت رسیده ام در آغوشت و حیرانم از وصف تو ....نه می دانم چقدر عاشقانه دوستت دارم ..نه پیمانه ای و معیاری است و نه وصفی در بیان تو..تنها منم و حیرت ...شبنمی میرقصد در گلبرگهای صبحگاهی...خورشید در قلبش میرسد به جاودانگی
رضا۱۰/۲۲

چهارشنبه بیست و دوم دی ۱۴۰۰ | 9:19
رضا

نجات

کاش می شد عطر نفسهایت را در یک پاکت سر بسته ..پست می کردی...تا در خفگی حاصل از این تکرار و عادات کسل کننده روزانه..نفسی..‌هوای نفسهای تو....غریق نجاتم بود
رضا۱۰/۲۲

چهارشنبه بیست و دوم دی ۱۴۰۰ | 8:28
رضا

مستی

به تو که می اندیشم ..جام اندیشه لبریز می شود از شراب...و اندیشیدن تلو تلو خوران می رقصد با ثاز دلی که خوش نوایی دارد در کوک شدن با خیالت...
رضا۱۰/۲۱

سه شنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۰ | 10:16
رضا

بود و تبود

بودن و نبودنت مثل طلوع  خورشید و نور افشانی مهتاب است ..ساعت زندگی ام را تنظیم کرده ام به رقص نگاهت در آسمان دلم و می چرخم و به گردشم در طواف ضرب اهنگ ساز دلت....
رضا۱۰/۲۱

سه شنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۰ | 9:34
رضا

مرض

قلب ،مرکز هر چیزی است و قلب انسان ،مرکز توجه اوست که به جهات متفاوت متمایل می شود و چون به سمتی متمایل شود،تفکر و اندیشه نیز بدان سمت روی کند و آن جهت،جهان و عالم انسان می شود .اگر قلب در جهت حقیقت باشد ،تفکرات و اعمال نیز در جهت حقیقت است .و حقیقت ،نور ،مهربانی،اندیشیدن و تعقل ،یاری و کمک رسانی و...است .و اگر قلب در جهت نادرست قرار بگیرد در جهت کذب و دروغ قرار می گیرد و این قرار گرفتن در جهت پلیدی ،بیماری است یعنی قرلر گرفتن در جهتی نادرست ،جهتی که مقام و شان ان نیست .افکار و اعمال نیز در ان جهت است .در جهت جهل،تزویر،ستم ،سیاهی،و.....و انکه فرصت زیستن و خلق نور را به بیهودگی بازی با تزویر و ریا و دروغ می دهد بی شک زیانکار است و دچار عذابی است که خود با تلاش و صرف زمان برای خود ،ساخته است  .فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللَّهُ مَرَضًا وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ بِمَا كَانُوا يَكْذِبُونَ ﴿۱۰﴾
رضا۱۰/۲۱

سه شنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۰ | 9:34
رضا

ساعت

بودن و نبودنت مثل طلوع  خورشید و نور افشانی مهتاب است ..ساعت زندگی ام را تنظیم کرده ام به رقص نگاهت در آسمان دلم و می چرخم و به گردشم در طواف ضرب اهنگ ساز دلت....
رضا۱۰/۲۱

سه شنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۰ | 8:43
رضا

تا

تا....
تا به معنای دور شدن است
فاصله ای که نگاهم را
تهی می ساز از اوای چشمانت
اشیانه ی دستانم را از لطافت 
پرنده زیبای دستانت
تا...
فاصله است 
بی تا گشته ام در تاب خوردن
با لطافت گیسوانت
بر فراز رود زمان
چگونه بگویم تا...
هر نفسم...هوای توست.
هر نگاهم...چشمان تو
رضا۱۰/۱۹

یکشنبه نوزدهم دی ۱۴۰۰ | 12:6
رضا

زیبا

چه زیباست در چشمان زیبا ساز تو
نگاه شدن
و عمری یافتن دراز...
برای با تو گفتن
از تو گفتن
و قدم زدن در ساحل زمانی طولانی
زمانی که هر جقدر طولانی هم که باشد
با تو تنها یک لحظه 
یک ِآن 
عاشقی است
رضا۱۰/۱۹

یکشنبه نوزدهم دی ۱۴۰۰ | 11:57
رضا

پاکسازی ذهن

کودک شدن بدین معنا نیست که بصورت کودکانه عمل کنیم ،زیرا رفتارهای کودک بر اساس غریزه است و در فرایند رشد است که آگاهی و تعقل در رفتارهای ما نقش اساسی ایجاد می کند ‌انچه که در کودک بودن مطرح است ،در اسارت دانسته های ذخیره شده نبودن و تهی بودن از کینه و پیش داوری و پیش فرضی است که همه به نوعی ریشه در دانش ذخیره شده دارد ،دانشی که ما اموخته ،یا کسب کرده یا پذیرفته ایم و تصور میکنیم حقیقت محض است و به دنبال فهم و دانش دیگری نمی رویم .کودک بودن یعنی اسیر دانسته ها و پیش فرضها نبودن،یعتی سوار بر دانش گذشته در اکنون هوشیاری و جاری بودن .همین گونه در پاکسازی ذهن ،هدف پاک کردن دانش ذخیره شده نیست .زیرا ذهن کتابخاته ای است که کل دانش حاصل از پذیرش ها و تجارب ما در آن ذخیره می شود .و هیچ دانشی حقیفت مطلق نیست و هر نتیجه ای وابسته به کلی پارامترهاست که اصل عدم قطعیت را ایجاد می کتد .پاکسازی ذهن یعنی کیته ها،قضاوت ها ،افکار منفی ای که ما پذیرفته ایم و باعث کاهش باور به توانایی ما یا ایجاد زخم های عاطفی شده را فراموش کنیم و با استفاده از ابزار دانش گذشته و سوار بر آن نه در اسارت آن ،در اکنون حضوری هوشیارانه و مشاهده کننده داشته باشیم .به نوعی پاکسازی ذهن ،یعنی خود را از اسارت دانسته های ذخیره شده رها کرده و به سوی طراوت فهم تازه و نادانسته ها حرکت کنیم و این کار مشکلی است که همیشه خود را تازه و تهی و رها از دانسته ها قرار دهیم تا دانسته ها ابزار ما باشند نه ما ،ابزار انها.
رضا۱۰/۱۹

یکشنبه نوزدهم دی ۱۴۰۰ | 11:35
رضا

خال

خال لب تو ،نقطه ای است ،که از قلم افرینش چکیده بر لوح سپید مهر، تا جهان را مبنا و منظوری باشد، که منظور از خلقت هستی ،همه رسم رخسار تو بود، که در شکوه بی مانند و زیبایی بی مثل در نقاشی و نقشی نمی گنجید.خال لب توست بی بعد ترین شکلی ،که ابعاد اشکال را ،همه ریشه و دلیل است.

رضا10/18

شنبه هجدهم دی ۱۴۰۰ | 22:44
رضا

اندیشه

اندیشه و تفکر ،ریشه آگاهی است .این آگاهی یا بصورت غریزی و فطری در نهاد ما ذخیره شده است یا از طریق تفکر و تعقل ،قابل دستیابی و به ظهور رساندن است .آنچه مهم تر است اندیشیدن و خلق اندیشه و آگاهی است زیرا می توان با همین اندیشه ؛ابزاری برای شکل دادن به آن و تجسم بخشیدن به آگاهی را ایجاد کرد مانند انواع کارخانه ها ؛ربات ها ،دستگاهها و حتی انسانها که تلاش میکنند تا تفکری خلاقانه را در عمل پیاده کنند .انسان ،اندیشیدن است و اندیشه ای پایدار است که در تطابق با نور حقیقت باشد .خداوند نور است و نور به معنای آگاهی است که می نمایاند و قابل مشاهده  می کند هر آنچه نا پیداست.اگر در اندیشیدنی بدان که در مقام انسانیت قرار گرفته ای و اگر در حال عمل بی اندیشه و فاقد هوشیاری هستی بدان که از انسان بودن فاصله گرفته و همچون ابزاری در خدمت دیگری هستی.

رضا10/18

شنبه هجدهم دی ۱۴۰۰ | 22:14
رضا

عقلانیت

عرفان بدون عقلانیت ،دین شناسی بدون عقلانیت و ایمان بدون عقلانیت وجود ندارد، و همچون دانه افشاندن بر روی صخره هاست که هیچ زمانی رشد نکرده و ریشه ،ایجاد نمی کند .عرفان ریشه در معرفت و شناخت دارد و شناخت و معرفت است که عبودیت خدا را از عبودیت شیطان تفکیک می کند و راه را از بی راهه نمایان می سازد.عرفان عملی ریشه در عرفان علمی و شناختی دارد اصولا بدون فهم و ادراک و شناخت ،هر اتفاقی بیافتد تنها عملی غریزی است که ،هیچ اثری بر آگاهی نداشته و اصولا ریشه در هوشیاری ندارد .عقل ،محک خوبی برای ارزیابی ادعاها ،گفتارها و اعمال و رفتار است .عقل هم گاهی دچار خطای بی عقلی می شود اما باز تنها خود عقل است که می تواند از این خطا درس گرفته و خود را اصلاح نماید.اگر چیزی می شنویم که با عقلانیت مخالف است و دلیل عقلایی ندارد بدانید که چیزی در حال فریب و خرافه بافی است.

رضا10/18

شنبه هجدهم دی ۱۴۰۰ | 21:44
رضا

فریب

آنکه گفتار و عمل او، یا عمل و باورش، با هم متفاوت است ،خود بیشتر از همه ،خود را فریب داده و با خود نیرنگ کرده و دچار خسران شده است .زیرا زندگی فرصتی برای بیان و نقاشی و ظهور اندیشه ای است ،که محصول اندیشیدن ماست ،مهلتی برای بیان و شکل دادن به باوری است ،که ریشه ی ماست .وقتی این فرصت را به فریب دادن و نمایش شکلی که با خود ما متفاوت است ،تلف می کنیم ،خود را فریب داده و دچار زیان ساخته ایم.

یُخادِعُونَ اللّهَ وَ الَّذینَ آمَنُوا وَ ما یَخْدَعُونَ إِلاّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما  یَشْعُرُونَ


رضا10/18

شنبه هجدهم دی ۱۴۰۰ | 21:31
رضا

فرا زمان

فرا زمان ،جایی است که در آن مبنای زمان جایی ندارد و حرکت وابسته به زمان نیست ،گاه به آنی ،تمام جهانی که در طول عمر ساخته ایم فرو میریزد و گاه خلق می شود جهانی که یک عمر در آن ریست می کنیم .ازمحسوس به معقول می رود .حرکت عقلایی ،حرکت معنای،حرکت معنوی ،حرکت الهی ،حرکتی در فرا زمان است.از خود به خویش رفتن ،سفری است در فرا زمانی سفری که تنها و تنها فردی که می تواند به آن سفر کند ،خود ادمی است و این مفهوم، تنها بودن آدمی است.

رضا10/17

جمعه هفدهم دی ۱۴۰۰ | 19:39
رضا

خطا

علم از درون به بیرون جاری است ،آنچه معلوم می شود حاصل علم است و علم ،محصول تفکر و اندیشیدن و توجه آدمی .و ادم که خود را گم کند چه چیزی را می تواند بیابد.و خود همان نور اندیشیدن است .و چون این نور را نادیده گیریم بی شک در نور دیگران به خطا و در فراموشی خویش به جفا در حق خود هستیم.
رضا10/17

جمعه هفدهم دی ۱۴۰۰ | 19:30
رضا
مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
رقصنده    با    باد
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
پیوندها
  • ادرس تلگرام نوشته هام
  • نقد خویشتن
پیوندهای روزانه
  • کاکتوس
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • دی ۱۴۰۱
  • آذر ۱۴۰۱
  • آبان ۱۴۰۱
  • مهر ۱۴۰۱
  • شهریور ۱۴۰۱
  • مرداد ۱۴۰۱
  • تیر ۱۴۰۱
  • خرداد ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • آرشيو

آمارگیر وبلاگ

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای رقصنده    با    باد محفوظ است .