دلم هوای پرسه زدن در کوچه باغهای پاییزی چشمانت را دارد...و گرم کردن دل ،در درخشش برق اتشی که از چشمانت تا چشمانم را..سفری ساخته از هبوط تا عروج....
رضا۶/۳۱
دلم هوای پرسه زدن در کوچه باغهای پاییزی چشمانت را دارد...و گرم کردن دل ،در درخشش برق اتشی که از چشمانت تا چشمانم را..سفری ساخته از هبوط تا عروج....
رضا۶/۳۱
مهم نیست
ادمها چقدر دروغ با صداقت می گویند هر روز
مهم نیست
آدمها چقدر به جای عشق ،کینه میجوشانند از دل خویش
مهم نیست
آدمها چگونه از یاد می برند حرفها و قولها و ارزوهای خود را
مهم نیست
که دستهای دوستی چگونه از خارهای فریب آکنده است
مهم نیست
دخترم
مهم نیست ای چشمان زیبای تو قبله گاه دل من
مهم نیست
اما مهم است که لبان زیبایت را
به دروغ
زشت نسازی
دل مهربانت را با فریب و کینه الوده نسازی
مهم است اما
بدانی که انسان بودن تو مهمترین است
حتی اگر تخم انسانیت به قحطی رسیده باشد
در این خاک سیاه
رضا6/30
رها می کنم احساسم را
پاییز می لغزد در آغوش بهار
نگاه بهار ،جاری می گردد در آغوش دشت
من از عشق عبور می کنم برای عاشق شدن
من از عشق عبور میکنم برای عاشق ماندن
شبهای تاریک این جاده های بی انتها را
نوری جز سوختن عاطفه و دلها نیست
من پشیمان نیستم
من تکه های قلبم را هر شب
در بوسه های کهربایی ماه
به هم پیوند میزنم
و تا صبح برای تمام دلهای خواب رفته رویا میسرایم
کجای این اقیانوس خاطرات گم شده ای
ای یار
ای دوست
ای عشق کهنه که عطر تازگی دارد خاطراتت
کجای این اقیانوس خاطرات گم گشته ای
که هر لحظه با قایق دل
در میان طوفان حوادث به دنبال رد هوای تو
تمام دریاها را درنوردیدم؟
مرا به بهار برسان ای نگاهت بهار
رضا6/30
تو یک رویای بی پایانی ..
یک قصه ی بی انتها...
یه چیزی شبیه خدا...
تو جانی و جان جهانی
نمیشه تکراری حتی زل زدن به چشمهات
نمیشه یه عادت
حتی خونه ساختن توی دستهات
هدف خوبه داشته باشیم
برای بودن و سرودن
رقص و شادی
برای بی هوا از عاشقی خوندن و خوندن
تو پایان بی پایان قصه ی زندگی
تویی تو دلیل دل و هوای بندگی
رضا۶/۲۹
توجه ،ماست که باعث رشد و بزرگ شدن و اهمیت یافتن موضوعی می شود .وقتی توجه خود را از هر چیزی برداریم ،اهمیت آن از بین رفته و به یک موضوع پیش ما افتاده تبدیل می شود.باید دقت کرد که ایا آن چیزی که ما به آن توجه می کنیم ،وقت و زمان و احساس و انرژی خود را صرف ان می کنیم واقعا ارزش این همه وقت را دارد ،و اکر این توجه تتها باعث آزار و رنج ما شده است ،بهتر نیست که توجه خود را به سادگی از آن برداشته و معطوف چیز بهتری کنیم؟
رضا۶/۲۹
کمتر افرادی یافت می شود که عیب خود را مشاهده کرده و پذیرفته و در رفع آن کوشش نماید زیرا آنچه که می خواهد عیب را مشاهده کرده و بشناسد ،همان تفکری است که فرمان انجام عمل را صادر کرده است اما ،آن عده ای که عیب خود را مشاهده میکنند ،در یک تفکر که حاصل فکرت خود آنهاست ،توقف نکرده و با اندیشه ی اکنون در مشاهده اندیشه قبل است و این روند تا بی انتها امتداد دارد.
رضا6/28
روح از ناحیه امر است ،پس بشناس است و بیاندیش و ....و انچه که در طلب شناخته شدن است، در منقلب گشتن است، و آنرا قلب نامند.قلب اما گاه از روح فرمان گیرد و در جهت نامیرایی و حقیقت به ارتعاش عاشقی ،در نواختن ذکر مهر و تسبیح مهربانی است و گاه قلب به وسوسه های برده ی برده ی خویش بودن در خدمت نفسی که فی ذاته خیر است و در نابجای خود در شرارت .
رضا6/28
رزق و روزی بر دو نوع است، و هر دو نوع آن به وفور و بی انتها در خزینه الهی موجود است .اولی رزق عقل است که نور تعقل و تفکر است، برای شناساندن آنچه پنهان است و دومی رزق جسم است که در طبیعت به کثرت و در طعم ها و رنگ های مختلف موجود است و هیچ کدام از این انواع بدون تفکر و تلاش و سعی و عمل بدست نمی آید و آنکه بی تلاش در جهت بهر برداری از رزق است در نادرستی و ناصوابی است.
رضا6/28
کاش فاصله من با تو به اندازه ی پلک گشودن بود..به بستن پلک در آغوشت بودم به رقص..به باز کردن پلک .چشمی بودم در معجزه ی چشمانت به درخشیدن
رضا۶/۲۸
هنوزم کودکم
رقص شاهپرکی می کشاندم به شگفتی
چشم بازگشتن جوانه ای
زرد شدن برگها در آغوش پاییز
صدای رود ارامی در میان دشت
زلال چشمه ای در بینابین صخره ها
ترانه سرایی پرنده ای بر روی شاخه ها
هنوزم برق چشمانی
میرباید دلم را درهوای عاشقی
هنوزم کودکم
رضا6/26
و آدمی تنها موجودی است که خود ،خویش را گرفتار ساخته و تنها خود ،می تواند خویش را نجات دهد .و تنها جسد و مرده است که اشتباه نمی کند و ادم زنده و پویا و در حرکت ،همواره اشتباه می کند و نادانی آن است که اشتباه خود را ندیده و نپذیرفته و به گردن دیگری اندازیم.و باز آنرا تکرار کنیم
رضا6/26
تا زمانی که بدون دلیل و تحقیق و تفکر و مطالعه با چیزی مخالفت یا موافقت می کنیم ،باید بدانیم که در نادانی و جهل گرفتار شده ایم
رضا۶/۲۶
پاییز به ارامی از افق های گلگون از راه می رسد و بهار یاد تو در مانایی بی همتای خویش ،در رقص رنگها و برگها ،به نقاشی کردن اهنگ نگاه توست، نگاهی که ساز بودن مرا به، جاودانگی طراوت ،پیوند زده است .رود، ترانه میخواند ،شاخه ها و برگها را ضخمه ی نسیم ،می لرزاند و ارتعاش برگها در نجوای قصه ی عاشقی است ...پاییز می رسد و شعله های دستان تو در سردی دستان من جای می گیرد..من و خیالت همسفریم از بودن تا سرودن ..رقصیدن..زیستن
رضا6/26
عقل به دریافت نیاز دارد و دریافت از شنیدن و دیدن و خواندن و تفکر کردن ،آغاز می شود .برخی از ما چیزی را نمی شنویم جز انچه باور کهنه ی ما را تایید کند .یعنی به جای پرسشگری و جستجوگری ،عقل خود را بر روی موضوعی بسته و به چیزی ورای آن ،فکر نمی کنیم و اصلا نمی شنویم .بیشتر دنبال تایید خود و باورهای حمل شده توسط خود هستیم تا شنیدن وفهمیدن و یافتن حقیقت.
رضا6/26
ریشه های یک درخت تنومند و بلند ،تا اعماق زمین امتداد دارد، و نمی توان درختی را یافت که تنومند و بلند باشد اما ریشه های کوتاه داشته باشد.ریشه ها در بذر نهان است و بذر ،اندیشه و اطلاعاتی است که گفتار و رفتار آدمی در آن نهان است.همه چیز از اندیشه ،آغاز می شود .اندیشه های منفی و مثبت .پس اگر اندیشه ای همچون خوره و بصورت توهم در نابود کردن ارامش و شادی ماست باید انرا از ریشه و یا همان بذر ،از بین ببریم .یعنی به آن افکار واهی و بی ریشه اهمیت ندهیم .افکاری که جز توهم و ازردن خود و دیگران مبنایی واقعی ندارد و اندیشه درست و مثبت باید در زمینی مستعد کاشته شود ،در عمل و تلاش خستگی ناپذیر و اصلاح همیشگی .
رضا6/26
عشق ،طراوت و تازکی و خلاقیت است .اصولا زیبایی عشق بواسطه جذابیتی است که در تازگی همیشگی آن دارد ،در عشق ،انسان به دنبال تقلید و رفتارهای مصنوعی و از پیش برنامه ریزی شده نیست بلکه در لحظه ،حضور دارد و در لحظه همانی است که هست ،بدون روتوش و سانسور .عشق با سکوت می آید و در سکوت ،رشد می کند و در سکوت به جاودانگی می رسد ،اصولا عشق ،عرصه ی ادعا و خودنمایی نیست بلکه در طلب نثار و درک معشوق و هوای اوست .عشق ،تهی می کند تا لبریز شویم از مستی حضور یار و این لبریز گشتن و لبالب شدن ،رقصی جاودان و همیشگی است.عشق ،حضور اگاهانه در لحظه است بدون داوری و قضاوت .عشق ،بودن در زندگی است و زندگی را زیستن .به سادگی می توان گفت عشق ،مراقبه ای است که ما را هوشیارانه و مجذوبانه در اکنون قرار می دهد .اکنون همواره تازه و بدیع است.واین در اکنون بودن ،همواره ما را از دانش های ذخیره شده ازاد کرده و به سوی فهم ناشناخته ها ،سوق می دهد و این عمق دادن به زندگی است.به گونه ای که به جای اسارت در باورهای شخصی و افکار خود ،رها و ازاد در بی نهایت زندگی به رقص و سرمستی هستیم.و این نتیجه سکوت ذهن و پرهیز از پیش داوری است.و این رها کردن دنیایی است که ما برای خود ساخته ایم و این ویرانی ،آغاز خلق تازگی است.ما همواره در حالت نظاره ی بی انتها و نامحدودیت هستیم و این تازگی عشق است و عاشقی ،مراقبه ای جاودان در فهم حضور است.
رضا6/26
نبض حیات من
پلک زدن چشمان توست
با خواب چشمانت می میرم هر شب
و هر صبح
با ناز چشمانت می نوازم
ساز زندگی را
میرقصم در برق چشمانت
زندگی
سفری است به ژررفای چشمانت
انجا که خیال راه نبرده
شاعری به شعر نسروده
سازی به اوایش نخوانده
رقص قلم مویی نقاشی نکرده
رضا۶/۲۵
دستانممانده تنها
باد پاییزی از میان سرانگشتانم
می خواند
،حزن این اندوه بی پایان را ...
فانوس های مانده بر تیرهای اهنین
،لرزش سایه ها
در نور، رنگ پریده ی چراغ ها..
.پروانه ی شعر لبانم
خفته در پیله ی سکوت..
..ساز چشمانم اویخته شده
در دیوار انتظار...
من ،تمام مسیر بی تو بودن را
با تو گام برداشتم در سکوت
رضا۶/۲۵
بی تو می توان نفس کشید اما نفس نیست..قفسی است از دلتنگی..قفسی که مجال پرواز را می سوزاند و وقت رقصیدن را می برد از میان و ادمی می ماند و حسرت و انتطار و اندوه
رضا۶/۲۶
تو شعر زندگی من هستی و من زنده امکه تو را بسرایم و از اعماق وجودم ،تو را سوار بر پرواز پرنده های شعربه ،اسمان زندگی برسانم...می دانی اسمان با ماه و خورشید و ستاره ها زیباست و تو زیبایی اسمان بی انتهای عشقی
رضا۶/۲۵
ویران می کنم خود را تا در چشمان تو اباد شود ،این خرابات وادی جنون..تو معنای زندگی نیستی ..زندگی فرصتی برای بیان توست..
رضا۶/۲۵
پاییز که میرسد میدانیم ،محل غروب خورشید چندین درجه جابجا میشود،یعنی زمینچندین درجه رو محورچرخشش،زاویه می گیره و غروبهای زیبایی شکل میگیره انگار افق مملو از شقایق وحشی است ،یادگار دشت های بهاری به افق های آسمان ،هجرت کرده است .
رضا۶/۲۲۵
هر روز فصل جدیدی از زندگی است و فصول زندگی من به حول بودن تو در رقص است از عاشقی تا عاشقز ،وقتی نیستی حتی نت های ساز دلمناهماهنگ می نوازد و اوای حزینش دلیل دل تنگی است .نمیدانم چه رابطه ی معکوسی است بین خورشید و دل...خورشید که میرود ..دلتنگی می اید ،و تمام دلتنگی مرا دلیل ،تویی ،تو به زیبایی و درخشانی مهتابی برای من..وقتی نیستی زندگی من شبی دلتنگ است ،روی خوش و مهر تو و لبخند تو که باشد جهان زیباست وگرنه ماتمکده ای بیش نیستاین وادی گذر، اسمان دل من چشم به راه مهتاب رخسار توست...در بیداری و خواب مانده ام چشم به راه چشمانت
رضا۶/۲۵
دل که گرفتار باشد ..زمان را میسازد...موقعیت را ایجاد می کند...به سادگی می بخشد و فراموش می کند و حتی ..خود را فریب می دهد...تا بدیهای او را نبیند ...دل که گرفتار باشد نیازی به تلاش و تقلا و ..نیست ،احساس می جوشد و بی صدا هم می توان ترانه خواتد و شعر سرود ..و دریغ که دل گرفتار نباشد ...به دنبال بهانه ای است برای نماندن و حتی ساخت بهانه ای برای رفتن و دور شدن و گم شدن پشت لحظه ها...چیز عجیبی است این دل ....دل چیست ؟مرکز توجه.....انچه از تلف کردن وقت بر روی آن لذت میبریم ....چیست دل؟ادمی شاید دل است و شاید دل ،دلیلی برای ادم بودن
رضا۶/۲۴
مانده ام چگونه تنگی دل من ..می تواند بی نهایت، جهان با تو بودن را در خود بگنجاند....دل تنگم
رضا۶/۲۴
گیسوان را رها کن...برقص در آغوشم و بگذار در ترانه ی لبخند تو..شکوفا شود غنچه های آرزوی من..دلم شیرجه زدن در برکه ی خاطره ای را میخواهد که فصل مشتر ک لبان من است با طعم لبان تو در بوسه ای نرم از جنس بیداری....دل به موسیقی می سپارم..پرنده ی احساسم را رها میکنم در خیال شهر چشمانت...من تمام زندگی را می رقصم و تو با معجزه ی لبانت برایم ترانه خواهی خواند ....
رضا۶/۲۴
فراموش کرده ام بی تو زیستن را
گویی تولد من
در موسیقی چشمان تو شکل گرفته
و بودنم
گام برداشتن رودی در دشت دستان مهربان توست
زندگی برای من
نقطه ی آغازی است از پلک گشودنت به ناز
یادم نمی اید بی تو چگونه می توان
از خواب برخاست
چشم فرو بست و به رویا سفر کرد
زندگی بی تو بزرگ شدن حبابی است
تهی
پوچ
ریشه های من در تارهای گیسوانت تنیده
درخت بودن من
از باران نگاه تو جان می گیرد وام
شعر شد سکوتم
شعر شد نگاه انتظارم
شعر شد گفته هایم
وقتی که منظور بیان توست
من همچون واژه هایی بی معنا
در نظم چشمان تو
منظومه ای گشته ام از سفر عاشقی
رضا6/23
نقطه ی صفر زیباست...مثل ظرفی تهی که هنوز با هیچ چیز آکنده نشده است..پر از اشتیاق ،تصمیم ،اراده و تلاش ....هر صبح ،نقطه صفر زندگی ماست اگر خود ر در اسارت تارها و زنجیری نسازیم که خود با خلق باورها .ساخته ایم .
رضا۶/۲۳
کارما ،به معنای قانون عمل و عکس العمل بطور ساده یعنی اینکه هر اندیشه ی ما که به گفتار تبدیل شود و گفتاری که به عمل برسد و نتیجه ای داشته باشد ،باعث خلق جهانی می گردد که خود ما ،مرکز آن هستیم .یعنی خود ما ،خالق جهانی هستیم که خود ما ،مقیم و ساکن انجا هستیم .اعمال و اندیشه و گفتار ما یا از خلاقیت و تفکر ما سرچشمه میگیرد یا از باور و فرهنگ جامعه و تاریخ و سنت ها و..یا هر اندیشه ای که پدیرفته ایم .پس ما جهانی را خلق میکنیم با مصالح ،اندیشه ی خاص و بکر خود من،ایین ها ،ستت ها،باورها و فرهنگی که پذیرفته ام .و مهم اینکه خود من مرکز و مقیم این جهان هستم .این جهان در فضای سه بعدی ،همین احساس و حال و هوایی است که داریم و در ابعاد دیگر به شکل جهنم..بهشت .
رضا۶/۲۳
بیا برقصیم
تمام تاریکی شب را
تا سپیدی صبح
رقص ..
شعر عاشقانه دستان من و دستان توست
بیتی از لغزش تو در موسیقی دل
ورها شدن من در فضای آغوشت
گامی از تو
گامی از من
دستان تو
همچون طلوع لبخند ساقه گل سرخ
دستان من همجون رویش پیجک جنون
برقص با من
تمام لحطه های زندگی را
از ارامش شب
از اوای ارام رود و ستاره
از جریان نرم زندگی در ریشه ی درخت
تا در هم اویختن دستانم در دستان تو
رضا۶/۲۲