به اندازه تمام چشمان انتظار گریست چشمانم
در کوه
در خواب
در بیداری
بی معنا بودن بیدار گشتن در صبح بلاتکلیفی
وخوابیدنهای ناگزیر در خستگی چشم
سکوت بذری که خیسی اشکهایش او را
به رویش می خواند
تنگی لحظه هایی که بال پرواز می دوخت در رویای قاصدک ها
شعر بودنم
در کوچه ها گام بر می داشت
تنهاتر از تنهایی خدا
و دلم می خواست برای تمام جهان قصری بسازم از عشق
شعری از مهربانی
سازی از زندکی
بی ثمر بودن دردی است که به ارامی می کشاند دل را
تا ورطه ی نابودی
و تنها دل است ....
که می تواند برقصد ارام ارام
با نت های اشک خشکیده
با ساز شکسته ی دلی که تارهایش را زمانه کند به اشوب
و این زندگی است
رضا3/30