رقصنده    با    باد

عفو

انسانها همچون موجی در حال انجام اعمال درست و نادرست هستند ،انها از اعمال نادرست درس گرفته و تلاش میکنند خود را در جهت اعمال درست قرار دهند.با دیدن یک عمل اشتباه از دیگران ،که با انتظار و خواسته ما مطابقت ندارد ،نباید آنها را مجازات نموده و از خود دور کنیم .خطاهای ادمها را بواسطه ی خصلتهای خوبی که دارند مورد عفو قرار دهیم البته بدین معنا که ان عمل خطا را مرتکب نشده و از آن عمل نادرست ،درس گرفته و خود را اصلاح کنند. لَقَدْ تابَ اللَّهُ عَلَي النَّبِيِّ وَ الْمُهاجِرينَ وَ الْأَنْصارِ الَّذينَ اتَّبَعُوهُ في‏ ساعَةِ الْعُسْرَةِ مِنْ بَعْدِ ما کادَ يَزيغُ قُلُوبُ فَريقٍ مِنْهُمْ ثُمَّ تابَ عَلَيْهِمْ إِنَّهُ بِهِمْ رَؤُفٌ رَحيمٌ

رضا12/30

شنبه سی ام اسفند ۱۳۹۹ | 21:10
رضا

شب و روز

شب و روز ،نیکویی و زشتی ،خیر و شر ،این دو تایی تنها محصول ذهنی است، که همواره در رصد اکنون خود است و اکنون را تنها، با مقایسه با گذشته یا مطلوبی میتواند بفهمد ،و مقایسه همواره باعث پیدایش دو نقطه متفاوت میشود و این دلیل ،خوب و بد نامیدن موقعیت هاست .اما موضوع اصلی این است که همواره بد ،یعنی در مقام حقیقی خود نبودن و خوب ،یعنی حرکت به سمت مقام حقیقی خود .مقام حقیقی هر انسان ،کمالی است که به ظهور رسیدن ان بدین معناست، که اندیشه و گفتار و کردار ،همه منطبق بر حقیقت ذات خویش است، و این مستلزم دانایی و خردمندی است .و کمتر افرادی به این خرد میرسند که انچه مشاهده میکنند و اظهار میکنند همه از حقیقت باشد .مهم فهم موقعیتی است ،که در آن قرار داریم و موقعیتی که باید باشیم ،و این یعنی همواره در درستی و راستی بودن زیرا فهم کجی یعنی در راستی بودن.

رضا12/30

شنبه سی ام اسفند ۱۳۹۹ | 18:53
رضا

عشق است

پر پرواز آدمی جوانه نزند ،مگر به معجزه عشق ،خلوص آدمی به سرانجام نرسد ،مگر به هوای عشق .عشق است که در طلب بیان است و به اشتیاق ظهور ،نه تنها در گفتار و پندار، بلکه در اعمال و افعال .که اعمال انسانی است که جهان او را میسازد وگرنه ،پندار تنها در ترسیم تصویری است ناپایدار .عشق است ،که دانه را به شکفتن ،جوانه را به گیسو افشاندن و شکوفه ها را به خرامیدن و عطر افشانی میخواند.بی عشق ،نفس آدمی به خضوع نرسد و نظر از خود شیفتگی به شیدایی نتواند نمود ،عشق است که مرکز توجه را از من پست به خویش متعالی روی میکند تا از موجودی ضعیف و در اسارت هوا و هوس ،موجودیتی را برون آرد که چون گوهر میدرخشد و ارام خود را در ارامش معشوق میداند و به جای تسلط در هوای گشودن اسمانی برای پرواز اوست .عشق است که نیایش را به عبودیت متصل نموده و عبودیت را به دلدادگی در کوی یار. تا به آن بی اندازگی، که در هر پلک زدن او، به نقشی تازه از عالم خیال ،نقاش میشویم، و به هر جرعه لبخند او ،مست تر از می ناب ،در سرودن نوای خوش الحان ،ساز دل .عشق است که جهان بی انتها را در زلال شبنمی مینشاند که لغزش نور خورشید در آن ،تصویر گر جهانی است که من جمله در او خلاصه گشته است و چنین است که ادمی ،چون در معشوق نظر میکند به افرینش نظر نموده و چون رو به اودر عشقبازی است ،در نماز و نیایش ،سکنی گزیده و چه جای هوس و هواست در تار گیسوی اونواختن ،دلتنگی را.

رضا12/30

شنبه سی ام اسفند ۱۳۹۹ | 18:7
رضا

سال نو

قلب ،مرکز توجه انسان است .توجه انسان ،به هر سویی که معطوف شود ،تفکر و اندیشه و گفتار و کردار نیز بدانجا معطوف میشود .و اندک اندک آن جهت، تبدیل به تمام جهان ما میشود .قلب ،دائما در حال منقلب شدن یا تغییر جهت دادن است ،از نیاز و خواسته و طلبی به خواسته و نیاز  طلبی دیگر .ما در یک جهت، به سمت نیازهای دنیوی تمایل داریم ،و از جهت دیگر، به سمت نیازهای معنا گرایانه تمایل داریم .این دو وقتی هم جهت میشوند که تمایلات دنیوی بر اساس و ریشه ی معنویت شکل گیرد ،نه اینکه اندیشه و معنا در خدمت تمایلات دنیوی باشند و این موضوع ،بیانگر تعادل و در جای خود قرار گرفتن ،تمایلات و خواسته هاست .زیرا ما ریشه در معنا داریم و خود حقیقی ما ،اندیشیدن است نه غرایز و جسم .جسمیت و غرایز ،ابزاری در تحقق اندیشه های ماست .و بی شک باید از جنس دنیایی باشد که میخواهد در آن ،عمل کند.ما انسانها با تغییر مرکز توجه و درس گرفتن، از آموخته ها و تجارب ،و فهم درسهای نهفته در خطاهایی که به ما ،آگاهی بخشیده ،خود را در جهت حقیقت یا همان خویشتن حقیقی ای که هستیم ،قرار میدهیم .و رفتارهای ما ،مطابق با نور وجودی و معنای حقیقی ما میشود.این رفت و امد شب وروز است ،بدون نادرستی، هیچ درستی ای معنا نمیدهد، و بدون تاریکی هیچ نوری ،مشخص نیست.به شرط انکه هوشیارانه بدانیم که در تاریکی یافتن هستیم و در طلب نوری که هست و ما غافل از آنیم به جهت درک محدود و فم مشروطی که تابع زمان و حواس است.اکنون در میابیم که محکی معتبر نیاز است ،که در راستای آن ،قلب و مرکز توجه خود را ،جهت بخشیده و بدان واسطه ،اعمال شناختی و عملی ما در حهت حسن و نکویی باشد .مهربان بودن ،مهر ورزیدن ،خیر را اختیار نمودن ،احسن الحالی است که بدان واسطه ،خویش حقیقی ما پدیدار شده و ما ،آنی میشویم در عمل ،که هستیم در حقیقت.یا مقلب القلوب و......امیدوارم ،زیباترین نقاشی های خیال را در سال جدید ترسیم نموده و دلنشین ترین اوای ممکن را در سال جدید ،نوازنده باشید .به امید صلح درونی که منجر به صلح بیرونی میشود ،مهربانی ،عشق ورزی و نور افشانی خورشید وجودتان ،سال نو مبارک .

رضا12/29

جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۹ | 22:38
رضا

کاش

کاش جنگ نبود ،خانه ای ویران نمی گشت ،قلب دختری نمی شکست در سوگ چشمان مهربانی که تا همیشه بسته شد زیر خاک ،کاش جنگ نبود ،تا آغوشی تمام عمر در حسرت خیالی ،فضای تهی را به آغوش نمی کشید ،.اشکی از چشم کودکان نمی نشست بر روی خاک سرد ،بانویی لباس سیاه نمی پوشید، و تنهایی اش را به دوش نمی کشید .کاش جنگ نبود تا گرمای خانه ای را ،ویرانی کینه ی یک بمب به ویرانی نمی نشاند ،کاش به جای جنگ ،یکدیگر را در آغوش میکشیدیم و گلبرگهای سپید مهربانی را در کوچه های زمین روانه میکردیم ،کاش به جای نفرت ،پای قلبها عشق را میکاشتیم.کاش خود خواهی نبود ،جنگی نبود ،نفرتی درو نمیکردیم و زمین ،بهشت خدا میشد راستی انکه در بهشت زندگی نمیکند ،چگونه تمنای آن دارد که به بهشت رود؟

رضا12/29

جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۹ | 19:25
رضا

ندانستن

نمیدانم این تویی که بر زبان من ذکر میشوی ،شعر میشوی و عاشقانه غزلهای مستانه میسرایی؟ یا این منم که در تو بودن ،چنان بی قرار میشوم، که نمیدانم کیستم، و به ایینه هم که نظر میکنم ،تو را در نظاره ام؟شراب تو گشته ای و جام تو گشته ای و ساقی و میخواره همه تو ..من در این میانه کدامینم و که هستیم، نمیدانم.میدانم که چشم توست، قاب نگاهم، و نمیدانم نظاره گر جز تو ،چه کسی میتواند باشد که منظره و ناظر و نظرگاه است حضورت

رضا12/29

جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۹ | 18:53
رضا

خورشید

ما هر روز ناظر حرکت خورشید هستیم که از شرق تا غرب در حرکت است و غافلیم از این موضوع که او ثابت است و ما در طواف او به رقصیم ...گذر می کند خیال معشوق در عاشق و عاشق غافل است که معشوق است مرکز عالم وجود و او به طواف رقص او در عشقبازی است.
رضا12/29

جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۹ | 18:38
رضا

معرفت

 

از معرفت و محبت که به اوج نرسیم چگونه توانیم که از عشق دم زنیم ،که اول قدم شناخت و است که خیر را خیر دانسته و به شر ،آلوده نسازیم .بدانیم کیستیم ،چیستیم و در طلب کیستی و چیستی ،و دوم گام محبت است که از آنچه که در تطابق با معرفت تو نیست به عداوت سخن نگفته و پراکندگی رها نکنیم و انگاه که از هر دو لبریز گشتیم ،عشق تولد یابد که وقت جنون و رقص و نعره های مستانه است گاه در سکوت و گاه در ترانه و گاه در یک نگاه

رضا12/28

پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۹ | 23:41
رضا

نماز جماعت

نماز در طهارت و وضوی جسم است و زدون غبار از عقل که وقت روشنایی است و در آی ز تاریکی و آنرا مکان و روش و ادا و گفتار خاص است ،و اما نماز دل،در هر نفس به سجده است در خاک کوی یار و به ذکر چشمان اوست در قبله ای که به قلب او در تپش است و نیایشگاه او ،آغوشی که از نگاه او مست گشته است .هزاران هزارا هوا و خیال و رویا و طلب که در عالم خود به طلب بودند ،دست از طلب برداشته و به امام خویش اقتدا کنند و امام این جماعت روی در سوی یار دارد و این همراستایی است که حقیقیت را هویدا میکند و نماز در یار و یار در نماز به شیدایی رسند.

رضا12/28

پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۹ | 23:34
رضا

و عشق را

و عشق را صورتهاست ،گاه در شکل حزنی بر دل نشیند و گاه در شکل حسنی به دیده درآید،و گاه در شکل محبت به غایت رسد که ای انسان از چه در بهر سکون و تکراری ،وقت عصیان است و دل گشودن و بال باز نمودن که سیطره ی عقل را ،جولان نتوان نمود، الا به هوای یار.محبت را اشکال است، و چون در بی شکلی به زیادت و بی انتهایی روی نماید ،عشق پدید آید .عشق را مجال سکون و راحتی نباشد ،که بی قراری ،شیوه دارد، و در مرز به رقص گشتن .انجا که به فراغت رسیدی ،از عشق نمانده جز اثری که فراغت را با عشق کار نیست.

رضا12/28

پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۹ | 23:26
رضا

عقل

عقل افریده شد تا خدا را شناسد، و خود شناسد، و انچه خلق شده است، را بشناسد.از خداوند نتوانست فهم کند الا مهربانی و محبت به اندازه ظرف درک خویش و از خویش نمیتواند بشناسد الا به اندازه ی عشقی که در طلب معشوق از نهان خود به او ،آشکار میکند و از دیگران نتواند بشناسد جز آنجه از خود شناخته است .رب ،حقیقت هر موجودی است و شخصیت و رفتار او در طلب و اشتیاق نمایان ساختن آن رب ،و ربوب همه در همراستایی با یکتای بی همتا هستند ،و موجودیت انها از ان وجود است و چون نمایان گردد رب به اعمال ،مسیری نورانی پیدا شود که شعاعی از نور  مودت یکتایی است.اغاز و انتهایی نیست موضوع هست است و هست بودن یعنی در بی زمانی ،محدود ه ای از نامحدود بودن ،ظرفی از بی ظرف بودند .و این شدن نیست و گشتن نیست که به ایانی برسد این هست است در هستی

رضا12/28

پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۹ | 22:10
رضا

بن بست

ما همواره در جستجو هستیم، تا ناشناخته ها را شناخته و از این فهم لبریز از لذت شویم، اما چند نکته همواره ما را در اسارت حلقه ای محکوم به سکون میکند ،اگر چه تصور حرکت در این مدار را داریم، اما عملا در تکرار آن به اسارت هستیم.اولین بن بست این است که ما با حجمی از شناخته ها یا دانسته ها به جستجوی فهم ناشناخته ها هستیم ،در حالیکه واقعا به دنبال انیم، که انچه را که شناخته ایم دوباره مشاهده کنیم .یعنی ما اسیر دانسته ها شده ایم، و در اسارت ان همه ی ناشناخته را از آن قاب نگاه میکنیم.و بن بستی این است که تلاش میکنیم اندیشه ها و باورهای دیگران را انگونه که میاندیشیدند ،درک کنیم .بگذریم از اینکه هیچگاه هیچ محکی جهت یقین به این موضوع وجود ندارد، که فهم ما از یک اندیشه ای، دقیقا مطابق با فهم اندیشمند باشد.ما فراموش میکنیم که خلق شده ایم تا نگاه و اندیه ی خود را کشف و مشاهده کنیم نه اینکه اندیشه ی دیگران را تکرار کنیم.تهی باشیم تا بتوانیم مشاهده کنیم .بدون قضاوت و پیش فرض تا حقیقت خود را نشان دهد.

رضا12/28

پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۹ | 21:34
رضا

حقبقت

حقبقت هست..انچنان که بود..انچنان که هست..انچنان که خواهد بود..تنها ما غافل میشویم از آنی که هستیم .
رضا۱۲/۲۸

پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۹ | 17:13
رضا

عقل و جنون

عقل است ،قطب نمای کشتی دل ،برای به مقصد رساندن دل در دریای دلدادگی ،چون مقصو آغاز من تویی،عقل را به چه کار آید؟جنونم بده.دل است جام و عشق است شراب و چون جام و شرابم تویی چه حاجت به قدح و می..رخ بنما که بهشت جاودانم..رخسار توست.
رضا۱۲/۲۸

پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۹ | 17:8
رضا

باور

باور میکنم تمام خلقت خداوند بی نگاهی که دل را بلرزاند ،هیچ زیبایی ندارد و تمام دنیا ،و تمام افرینش به این بزرگی در نگاهی خلاصه شده که چشمان دل و جان را به افرینش میگشاید 
رضا۱۲/۲۸

پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۹ | 12:30
رضا

گاه

گاهی فقط برق چشمانی ،میتواند نگاه ما را به زندگی متحول کند ...گاهی حتی یاد حضوری ،میتواند دل آدم را چنان مست سازد که هیچ شراب کهنه ای هم ،نتواند.گاهی دستانی لطیف ،دستان تنهایی ات را میفشارد تا باور کنیم که زمین ،کشتزار .خلق بهشت و جاودانگی هاست...گاهی ادمی دلش میخواهد، پیله ی فاصله را بشکافد و همچون پرواته ای رقص کنان ،بچرخد در عطر گیسوانی لطیف .گاهی حساس میشویم، حتی به جهت نگاهی در ذهن و این حساسیت مثل اتش مقدسی که ابراهیم را گلستان شد ،ما را رنجی شیرین میبخشد که کسی هست که دلیل قرار و بی قراری ماست و زندگی تنها و تنها متصل به این دلیل است ...گاهی جشم بستن و در خیالی قدم زدن ،شیرین تر از گام برداشتن در باغ عدن خداست..و کاهی به این یقین میرسم که این گاه و بی گاه های تو را هرگز نتوانستم در کلمه ها جا دهم...هیچگاه
رضا۱۲/۲۸

پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۹ | 11:4
رضا

مرغ خواب

مرغ خواب از قفس چشمانم گریخت
و تمام جاده های شهر شب را
تا صبح به جستجوی اش بودم
مرغ خواب من 
در چشمان تو خفته بود
رضا۱۲/۲۷

چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۹ | 15:22
رضا

دحیم

رحیم بودن خداوند بدین معنا نیست که نوعی از رحمت او به عده ی قلیلی میرسد و دیگران از ان غافلند .زیرا این با عدالت منافات دارد .بلکه بدین معناست که همه ی ما رحمت را جیزی میدانیم که مطابق با میل و خواسته ی ماست .در حالیکه اهل تفکر در میابند که انجه او میخواهد اکر جه به باور ما ،در حال زیان رساندن به ما باشد ‌،رحمتی عظیم در ان نهفته است .و اهل تفکر همانانی هستند که ایمان میاورند به انکه مطلق و دانا اوست .مثال انکه ما چیزی را خیر میبینیم در حالیکه شر ما در ان است و بالعکس.پس رحیم ،همان رحمتی است که در لباس نقمت و رنج و بر خلاف میل ما خود را نشان میدهد و اهل تفکر در ریشه های ان رحمت را میبینند و از ان استفاده میکنند و نابخردان در شکل و ظاهر ان اسیر میشوند و از درک رحمت غافل
رضا۱۲/۲۷

چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۹ | 15:19
رضا

با نور

الهی تو را به شب تیره و سکوت شبانه میخوانم و تو در خورشید ونور و اوا هم ،جاری هستی ،تو را به اشک و آه و اندوه میخوانم و تو در غریو شادی و رقص شعف و سرور جاودان نیز ،جاری هستی ،خدایا تو را به زمزمه های زیر لب میخوانم و تو در فریاد هم ،حاضر هستی .ای شب از تو چون فرصتی برای خفتن ،ای نور از تو همچون درنگی برای افروختن ،آرامش را ..ارامش را ..که ارامش همه در خویش سکنی گزیدن است وخویش همه ،اقلیم تو با عاشقی ،جستتن است .جوینده ای و یابنده ای و یافته شده ،عاشق ومعشوقی و نهان و اشکار...به کجا پناه میتوانم برم که بی پناهانند همه ،جز تو .که را میتوانم بخوانم که همه تویی وتویی دلیل و مدلول .من شب را سجاده ای کرده ام رو به بی سوی ات ای همه سوی من ،مرا به من وامگذار که من همه تقصیروجهل و در تغییرم .

رضا12/27

چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۹ | 1:42
رضا

یک

یک قطره آب را چون بشناسیم ،تمام آب ها را خواهیم شناخت ،یک ذره طلا را که بشناسیم تمام طلاها را خواهیم شناخت و در ابتدا یک هستی بود که هیچ اش مینامیم و یک هیچ بود که نور را افرید و نور گفت که بسیار باشم و بسیار گشت .نور ،همانا ارتعاشی است که در حواس نگنجد و حواس بدان جهت ،در احساس است .و نور خواست که اب را خلق کند و در ارتعاشی دیگر ،آبی گشت که در اشتیاق کثرت بود و بسیار خلقت از او پدید آمد.پس اسامی همه تنها اسمی است که چون اسم از آن برگیریم ،هست خود را نمایان میسازد .

رضا12/27

چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۹ | 0:51
رضا

رویا

رویاها از توست و تو در بی رویایی ،خواب از توست و تو در خواب نگنجی ،ادمی در رنج است و رنج از هوس و طلب است .از طلب که بگذریم و از هوس که روی برگردانیم ،رنج ها به پایان میرسد .انچه به جسم حرکت و حیات بخشد ،جان است و جان است که ریشه است ،و ریشه است ،که تمام موجودات را به موجودیت میرساند و ریشه در نامیرایی است .

رضا12/27

چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۹ | 0:10
رضا

خوره

برخی پرسشهای بی پاسخ است که مثل خوره تمام وجود ادم را به آرامی می خورد و آدمی نمی داند که کجا به دنبال پاسخ باشد
رضا12/26

سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۹ | 23:46
رضا

مناجات

تومیشنوی و در شنوایی نمیگنجی ،تو میبینی و در دیدگان به بینایی نیستی ،تو نا اندیشیدنی هستی و هر اندیشه در سوی توست ،تو در ندانستن هستی و دانستن همه در اشتیاق تو....الهی ،تو را به هر نام که صدا کنم ،خویش را خوانده ام ،تو را به بی نامی میخوانم ،به سکوت ،به فریاد بی صدا ،چه شبانگاهان که عاشقانه برخاستم و رو به تو که روی در بی رویی و سو در بی سویی داری ،از تو گفتم با تو ..درست وقتی عطر حضورت، تمام مناجات مرا به شکوفه های بهاری پیوند میزد ،اشکهای من، همچون شبنمی بر ریسمان رحمت تو، تسبیحی گشت که در ذکر نگاهت ،به ملکوت رساند ،ملک دلدادگی ام را ...به کجا میتوان تو را نیافت که هر کجایی ونا کجایی در تو همچون نقشی بر دیوار زمان ،نقاشی گشت ...تو در بی زمانی و من در رشته های زمان در جستجوی سجاده ای که در آن از تو بخوانم با خلوت دل خویش ...الهی چگونه وصف کنم تو را که هر وصفی در خلق بتی است که در بتخانه ی ادراک من برپا میگردد و من به بت شکستن خویش، همه عربده ی مستی مینشانم ،در رقص عبودیت.مرا جام نوری عطا کردی که خود نورم ،چگونه نور را مجال نتابیدن و هویدا نساختن است که این آتش همه منم و این آتش درون نیستی ،درونی است آتشین از جرعه نگاهی که بر خاک ،نقش افلاک زد ...الهی گلایه چون کنم ؟که کاستی از من و زیادت و خزانه همه در توست ،نقصان در من و کمال در توست ،رقص در من و ستون این خیمه ،همه افراشته به نهان و اشکار توست .عطر حضور توست، که سرمستم میسازد ،و چنانم به وجدم میرساند که مرا میستاند از خویش و همه تن ،آتشی سوزان گردم که نه در طلب سوختن دیگری که در هوای سوختن خویش است ،آتش دل که داند که چیست؟که نه خاکستر به جای نهد و نه زبانه کشد و زبانه هایش همه از هر شرری ،شراره تر است و از هر شعله ای فروزانتر..الهی مرا به محدودیت در نامحدودیت خویش به رقص عاشقی  فرا خوان که رقصانم که رقصانم

رضا12/26

سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۹ | 23:12
رضا

استرس

استرس همواره موضوعی زیان بار نیست ،بدون استرس هیچ حرکتی شکل نمیگیرد ،هیچ حساسیتی بوجود نمی یاد ،این استرس است که ما را هوشیار میکند ،آگاه میسازد تا بیشتر تلاش کنیم ،بهتر مراقبت کنیم ،دقیق تر عمل کنیم .طبیعی است وقتی استرس از حد نرمال و سازنده و محرک خود ،خارج میشود ،و تردیدهایی را ایجاد میکند که قدرت حرکت را گرفته و تعقل را از بین میبرد ،نه تنها سودمند نیست که باعث زیان و ضرر و سکون میشود .

رضا12/26

سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۹ | 20:48
رضا

افکار منفی

افکار منفی از جایی که نمیدانیم، هجوم میاورد ،یکباره حال خوب ما دگرگون میشود، و به چشم بر هم زدنی ،همه چیز خراب میشود همچون طغیان امواجی که قصر شنی بر پا شده در ساحل را ویران میکند .چه باید کرد، با این افکار منفی ،اولین راه لزوما ،پرت کردن توجه به چیزهای دیگر است ،راه رفتن در دل جنگل و کنار ساحل ،ورزش کردن ،مراقبه کردن ،گوش دادن به یک موسیقی زیبا و خلاصه هر کاری کردن برای اینکه توجه ما معطوف چیز دیگری شود ،اما همیشه این راه پاسخگو نیست ،هر کاری که میکنیم ،توجه ما در همان افکار منفی ریشه دوانیده و خیال رفتن ندارد.و این بار است که باید به سراغ گزینه ی دوم رفت ، و آن مبارزه است.ما رو به افکار منفی ایستاده و تک تک گفته های او را تحلیل میکنیم ،او را محاکمه میکنیم دلیل ها و مستندات و مدارک را کنار هم قرار میدهیم ،و در نهایت پوچی و بیهودگی دلیل های او مشخص شده و محو میشود ،این مهم است که بدانیم ارزش آرامش ما بیشتر از ارشی است که برای تمرکز کردن به افکار منفی هدر میدهیم.

رضا12/26

سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۹ | 20:41
رضا

ندانستن

نمیدانم این چه شوری است، که دلم را مینوازم، در این دلتنگی بی پایان ،و موسیقی طرز نگاه توست ،که میشکند سکوت این انتظار را
رضا۱۲/۲۶

سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۹ | 11:31
رضا

جان

درراه تو جان دادن است جان گشتنم
زین سو روان زان سو بدان سان گشتنم
اه ای سیه چشمان ترک ،اه ای تو خال دل به لب
مجنون شدم مجنون شدم،رسته ز هفت خان گشتنم
رضا۱۲/۲۶

سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۹ | 11:29
رضا

اتش جان

اتشی بر جان من افکند زلال شبنم یاد تو ای یار
بسان آن پیام اور نشستم در سکوت حیرت غار
به ان خال نشسته بر سر آن شیرین دهان و لب
مرا از من رها کرده به جعد زلف گیسویش گرفتار
به یک چشم نگه در جاودانگی و قدمت و عهد
به یک چشم در مهر و خالی از غبار و خاک اغیار
چو مادر به هر دربی گشوده عطری دلنشین شیرین
به گرمایش چه شوق افتاد در شعر گفتن از اسرار
به هر خوابت نمادی خوش ،به هر رویا هوایی خوش
به سوی تو رضا امد ،رضا گشته هوا خواه تو ای دلدار
مرا یک دم نباد غافل ز مهر روی تو روی گرداندن
نماز عاشقی  است گویا به این زیستن همه کردار
غلام شوق بنشسته به جشمانت منم اری
منم آنکه تو را جوید به هر دیده به هر پندار
رضا۱۲/۲۶

سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۹ | 11:18
رضا

درنگ

تو را میجویم

پای هر درنگ ،هر نفس

هر واژه و سکوت

گاه خود را گم میکنم در آشوب امواج گیسوانت

آنکه در جستجو بود گم میشود

آنکه گم گشته بود را چه کسی داند کیست

و من در مرز این ابهام

در بی من بودن

همه مبهوت چشمان زیبای توام

من کیست....؟

سکوتی خفته در مستی نگاهت شاید

رضا12/25

دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۹ | 22:29
رضا

سکوت

برخی از احساس و باورهاست، که در درون ما کاملا قابل حس و درک است ،برخی از رویاها و خواسته هاست که درون گنجینه ی دل انسان ،همچون گوهری درخشان قرار گرفته و ادمی می هراسد حتی آنها را به زبان آورده و یا در کلمه جا دهد ،فقط به این دلیل که در کلام گنجاندن آن معانی ،باعث بد جلوه دادن و نقصان آن معنا می شوند .مثل دوست داشتن که احساسی در تکرار یا رکود و توقف نیست ،بلکه درکی درونی است که همواره در حال رشد است و ادمی گاه ،در کلام و حروفی تنها و تنها شمه و جرعه ای از آنرا بازگو می کند.و سکوت چقدر زیباست وقتی دلیل سکوت ما ،رازی عظیم از مهری سترگ باشد که در قالب کلمات نمی گنجد.
رضا12/25

دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۹ | 22:21
رضا
مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
رقصنده    با    باد
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
پیوندها
  • ادرس تلگرام نوشته هام
  • نقد خویشتن
پیوندهای روزانه
  • کاکتوس
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • دی ۱۴۰۱
  • آذر ۱۴۰۱
  • آبان ۱۴۰۱
  • مهر ۱۴۰۱
  • شهریور ۱۴۰۱
  • مرداد ۱۴۰۱
  • تیر ۱۴۰۱
  • خرداد ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • آرشيو

آمارگیر وبلاگ

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای رقصنده    با    باد محفوظ است .