رقصنده    با    باد

من

ساز دلم را برمی دارم
پشت پنجره ها باران می بارد
شیشه های خشک شده را پاییزی باید
اتشم....درونم شعله های جانسور
می سوزم و می سوزانم جهانی را
به اتش دل
باران می نوازد ودل
در سوختن و جان به رقص است
درونم اتش و من در اتش درون ..
.شعله های، جانسوزم و جانی جهان افروز
اتش درونم
نوای حزین نیزاری است
که نه از فراق
که در وصالی بی پایان در اتش است
سوز ساز اتش دل است
درخروش رودی که در بوسه ی دریا
می رسد به تولد موج
من شور لیلای جانسوزم
در اتش دل مجنون
رضا۵/۳۱

دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ | 23:37
رضا

بذر نگاه

بذر نگاه چشمانم را
در دشت سبز چشمانت کاشتم ...
.تا جنگل سرسبز وعده ی ما ..
.درنگی باشد
در رویش دانه های احساس
موج موسیقی نگاهت را
همه نگاهی انتظارم
رضا۵/۳۱

دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ | 20:48
رضا

بوسه خورشید

صدای گام های تو
مثل بوسه های خورشید
به بیداری دل می آید
صدای گام های تو
مرا رها می کند از پیله تنگ
دلتنگی
صدای گآم های تو به کوک ساختن ساز دل من میاید
نرم ،مثل خواب رفتن چشم
ُساده بگویم
در این تلخی قهوه ی روزگار
شیرینی گآم های تو
به خلق طعم.دلنشین یک
قهوه ی تلخ امده است
من کنار پنجره خیالت ایستادم
زندگی را می نوشم جرعه به جرعه
رضا۵/۳۱

دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ | 20:44
رضا

جاده

جآده ی فاصله ی بین جنگل را
هماغوشی شاخه و بوسه ی برگها
به سایه ای تبدیل کرده، دلنشین و زیبا
که در آن خستگی تن رهگذران
می رود از یاد.
مهربانی دستها و قلبهاست
محل رویش دانه های عشق
رویش جوانه ها تا بوسه ی خورشید.
رضا۵/۲۹

شنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۱ | 13:27
رضا

من....تو

من

جنگلی پنهان گشته در خواب دانه ها

چشمه ای خفته در رویا بینی کوه

خوابی که از چشمان انتظار

بال گشود و به شب زنده داری رسید.

من بیقراریهای شیشه ی پنجره های بسته ام

در عطش بوسه ی ابر

من همه انتظا،ر طلب، اشتیاق

ریشه های مانده در اعماق پنهان خاک

ضربان قلب من سازی است

قلب تو اما

موسیقی دلنشینی که کوکم می کند به جنون

عقل پر گشوده تا می خانه ی خیال نگاهت

نفسهایت می نشیند در باغچه ی رویاها

رود دستانم جاری می شود در نوازش شالیزار بودنت

کلبه ی چوبی پنهان گشته در مه الود هوای عاشقی جنگل

هنوز هم

در انتظار گام های تو برگ به برگ

مینشتاند در مسیر جاده

گل سرخ شاهزاده کوچولو در باغچه ی دستانت روییده

مخمل برگهایش به نوازش سرانگشتانت

عطر افشان خاطره های مهرباانی است

یک قطره از نگاهت وسیع تر از بیکرانه های اقیانوسی است

که قاره ها را پیوند داده به زلال آب.

و دستانت معجزه ی ضربان قلبم

با نگاهت بنواز مرا

من ان ساز نشسته در کنج خلوت اطاق انتظارم

با بودنت بجوشان مرا

من ان رود مانده در درنگ چشم گشودن چشمه ام

مرا به من نشان ده

که این دلیل خلقت و بودن من است در فصل با تو بودن

رضا5/28

جمعه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۱ | 12:26
رضا

تلاقی

تلاقی نگاه ما، گل مخملی سرخی است که از عشق ، آکنده است ...خیال ،اگر نبود دنیا به محدودیت قفسی بود که پرواز را می گرفت و آب و دانه می داد. وخیال، پلی است که امکان را به واقعیت می رساند تا عالم واقع هر نفس،رنگی تازه وام ستاند از تازگی خیالی که انرا نهایتی نیست .
رضا۵/۲۷

جمعه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۱ | 10:58
رضا

جا مانده

من رد جا مانده از عبور، ابری خاکستری ام که در کوچه های قرار، مانده از موسیقی باران جا...و تب عاشقی می رهاندش از کوجه و محو می شود در این شعله های اشتیاق
رضا۵/۲۷

جمعه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۱ | 10:58
رضا

کاش

کاش پروانه وار می شد شکافت ...پیله ی زمان را و همچون خیالی می شد نشاند در آنی ..دل تنگی ها را در هوای بودنت
رضا ۵/۲۷...

جمعه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۱ | 10:57
رضا

تصویر

خآک کوی تو می جستم که سرمه ی چشم سازم .....چشم دل گشوده گشت و نگاهم به افلاک گشوده شد به هوای جرعه شرابی به میخانه خیالت راه می جستم که راه همه در مستی محو گشت و من ،شراب شدم.به چراغ عقل به کوی توام طلب گشتم که عقل بسوخت و به اتشش شرر کشید و اتشم بشد.
رضا۵/۲۶

جمعه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۱ | 10:57
رضا

تولد عشق

عشق آمد

در سکوتی که تنهایی را، به ضیافت شکفتن می نشاند

درست در مرز عبور استوای تابستان

جنگل به رقص رسید

چشمه به رویش

رود به سر دادن اوای دلنشین سفر.

خیال را، روزنه ای ایجاد شد

خیال بارید و در گام دوم شب

خورشید درخشید

ماه در سماعی زیبا، چرخید و چرخید .

گیسوان نقره ای اش

همچون ریزش بید مجنون در برکه های زلال

جاری شد.

رویا، از خواب چشمان لغزید و به بیداری رسید

عشق امد

تلنگر ضرباهنگش پنجره ها را گشود

ادمی باور کرد بهشت زیباست

مهربانی خداست و آنور مرزهای این ماده ی سخت

لطافت موسیقی آرامی، می پیچد در گوش

چشمانی با نگاهش شعر و ترانه می خواند

و نرمی پرواز و رهایی می برد ادمی را از تنگنای زمان

به بیکرانه هایی که در آن هنوز

ذره ای شکفته نشده است

تصویری نقش نبسته بر بوم تاریک و تاریک و تاریک

و در ان عمق خلوت ناکجا اباد

تو را در خود وخود را در تو یافتم

بذری پلک گشود

دشت لبخند زد

ابدیت در آغوش ازلیت ارام گرفت

پل چشمان تو و نگاه من

بر عبور رود زمان راهی گشود برای

تولد عشق

رضا5/28

جمعه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۱ | 10:55
رضا

تصویرگر

نمی دانم که اسمان ،تصویر گر زمین است ،یا که زمین ،در تصویرافرینی آسمان است .بهشت و جهنم ز یک سو مخلوق تفکر و عمل آدمی است و ز سوی دیگر ،آدمی را جوهر و ریشه در آُسمان است و ارتزاق جنگل از برکت آسمان است .نمی دانم آسمان رنگ خود از دریا می ستاند وام یا که دریا ،آبی خود را همچون آیینه ای ز آسمان وام می ستآنند.شاید آسمان و زمینی نیست و این تصور ماست که تصویر گر این افتراق است . همه چیز من است و من....جرعه شرابی از نور
رضا۵/۲۶

چهارشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۱ | 22:18
رضا

نادان

انسان نادان ،فردی است که بر این باور می باشد که باور و تفکر و کلام و عمل او حق است و هر فردی با زاویه باشد نسبت به او،در باطل است .و ناداتترین انسانها کسانی هستند که این را باور کرده و تلاش می کنند چون او باشند.
رضا۵/۲۶

چهارشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۱ | 22:14
رضا

رسیدن

من از سکوت لبان تو

به شعر و غزل رسیده ام

من از موج گیسوی تو

به ساحل جنون رسیده ام

نگاهت به من نبود و از بی نگاهی تو

به نگاهی بی چشم و ادا رسیده ام

تو کعبه می جویی .و من در گم گشتن کعبه

به آستان خدا رسیده ام

همه آن به یک آن بودنت

مست و در رقص گشت

من از سکون خود در تب آغوشت

به جنبش و رقص وچرخش رسیده ام

مباد تهی دست من ز دستانت

که از تهی بودن دل، به هوای دستانت رسیده ام

رسید تار گیسویی ز تو در شب ظلمت

من از شبان تاریک و بیم فردا

به افتاب رخسار و ارام قرارت رسیده ام

درخشید حرف بی حروف اسم زیبای تو

در ایینه ی دل

اوراق دیوان شعر عاشقی بسوخت

من از سوختن کتاب عشق به عاشقی رسیده ام

همه جویند تو را به هزار قیل و قال در برون

من در سکوت لب و بی قیل و قال

به محراب آغوش تو رسیده ام

لب فرو بستم به لبان خیال تو

خیالم شکفته گشت و من به شهر خیالت رسیده ام

رضا خفت به بیداری دل خویش در هوای تو

من از بی خوابی و بیداری به هوشیاری تو رسیده ام

رضا5/26

چهارشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۱ | 16:41
رضا

من ...

از حال دل پرسید
رهگذری که همچون باران از کوچه های خیال عبور می کرد.
گفتم از حال دل در سکوت لبان و غوغای
دل مست،شهر اشوبم.
حال...در آمدن و شدن و رفتن است
همچون فصولی که مهمان شاخه ها هستند
میزبان، هر آن به ضیافتی از رنگ و عطر و شعر و غزل می نشیند
در صباحی دیگر به همنشینی حالی دیگر.
انچه می ماند اما
درختی است افراشته قامت تا برکت اسمان
خزانه ی ابر باران زا
خورشید نور افشان
و بادی که می وزد گاه و بیگاه تا بیاراید گیسوان جنگل را
و به زایش رساند
زمین مانده در انتظار بوسه ی، برکت را
آنچه می ماند اما
درخت بودن من است
که ریشه هایش در خیال توست
شاخه هایش همه رویش دستان طلب
به آستان آسمان نگاهی که پنجره ی چشمانت
می گشاید در فراموشی زمان.
رضا5/26

چهارشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۱ | 15:34
رضا

شهر نگاهت

به تماشای تو امدم در شب گیسوان لیلا
جنون در رگهایم می لغزید
عقل به انفجار رساند
درخشش نور تو در اعماق ظلمات شب حیرانی من تابید
چشمانم تو را دید
کور شد در شیدایی نوری عظیم
دلم اما
از کوری به بینایی رسید
بال گشودن هجرت پرستوهای دلم
بهار بودن توست
قلم موی خیال در رنگهای رویا لغزید
خدا ..عاشق شد
نقش چشمانت چکید بر بوم افرینش
بهار تولد یافت پلک گشودن چشمانت
و بهشت در کوچه های شهر نگاهت
جاری گشت
رضا5/25

سه شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۱ | 12:44
رضا

تویی

در لایه های عمیق شب خاک
بذر دانه ای، به پرستش نور می شکوفد.
برانگیخته می شود، جوانه ای بر روی شاخه
در هوای افتاب و باران و نگاه.
آدمی در جستجوی خدا
به طلب یافتن خویش در سایه و افتاب است.
مرز دانایی و نادانی شاید
کمال بودن باشد.
آدمی مرزی است
تا برساند نور بودن را
همچون رودی به عطش دانه های امکان.
و من در سرودن شعر پرستش
در معبد خیال تو
نشسته روبه رویایی که هر شب
می برد مرا تا وادی حیرت
با ظرف عقل به اقیانوس خود سفر می کنم
مسافر من ومقصد من و مقصود منم
به خود که می رسم
ناظر و منظره همه تویی
رضا5/25

سه شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۱ | 12:43
رضا

تنهایی

شیشه ی پنجره چشمانم بارانی است

دشت آن سو در عطش دلتنگی ابر

ترک برداشته اما دلش

قطره باران را نمی بیند.....

مردمان شهر به باران باور ندارند

صخره های کوه درقلب آدم‌ها

آه

جنگل سبز پشت چشمانم را اتش ربود

دلم سوختن می خواهد

اشک ..اشک...اشک

اندوهی به لطافت یک تکه ابر

شیشه های تار

کوچه های بن بست

ساحل مانده در حسرت یک موج

کسی اشک چشمهایم را بارور نکرد

کسی با ساز دلم نرقصید

من در خاطره ای دور دست جا مانده ام

رود زمان نمی برد قایق دلم را

لنگر اندوهم مانده در انتظار یک جرعه مهربانی

کاش ایینه ای بود

گلدانی کوچک

به اندازه رویش یک شعر عاشقانه

کاش شب،

گیسوان لیِلا را باد به اشوب می کشاند

تنهایی مرا با خود می برد۰


شیشه ها را باران شست

دل کسی اما

تنگ نشد برای درختی که صبح در اغوش پاییز

از خواب بیدار شد

درختی که هر شب خواب بهار می دید

ای آدم‌ها ای آدم‌ها

دل تنگی در این شب اندوه

تا سحر سکوت را می نوازد

چه امیدی که بخوانند

چه امیدی که بخوانند سکوت را

آنان که اشکهایم را نخواندند

کاش تاری از گیسوی تو بود

تاشب را به سحر میدوختم با سوزن دل

این شب را گویا به افتاب راه نیست...
رضا۵/۲۲

یکشنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۱ | 8:43
رضا

به خیالت درخواب و بیداری

تو زیباتر آز رویای هر خوابی..جهانی به خواب است، که تو را یابد، و جهان دگر به خیالت در بیداری

رضا۵/۲۱

یکشنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۱ | 8:41
رضا

رقص و ساز

تو شراب جان و جان شرابی...مستی شراب زطعم تاکستان خیال توست..خیالت ...خیال جهانی بگشت و جهاتی ز خیالت همه مست شد...قومی به سجده و ذکر و کلام .قومی به رقص و شراب و سلام....تو در کدام خانه جزدل توانی نشستن که دل خانه و خانه دل همه توست...به قبله چگونه تو را جوییده و روی به تو کنم که قبله خود شیدا و شوریده رو به سوی توست...به جرعه شرابی جهانی به پا سازی همه مست و در رقص وعشقبازی...من ساغر و شرابم تو هستی و من در رقص و تو در من چنین سازی...ز شرق نخاسته و به غرب نخفته ای که اوسط اُست و مرز دلداگی
رضا۵/۲۱

یکشنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۱ | 8:38
رضا

جهان بینی

جهان هر موجودی خاص و منحصر به فرد خود او ست. البته این جهان در نقاطی با دیگر موجودات مشترک است .اشتراک ابزار،مخلوقات یا آگاهی.اما جهان هر فرد خاص خود او و مخلوق او ست .جهانی که ریشه در اندیشیدن و آگاهی او دارد و وسعتش به اندازه تلاش و اعمال او ست .
رضا5/21

شنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۱ | 0:14
رضا

ناگزیر

دوستت دارم
پنجره بسته ..پنجره باز
کوچه های خشک..کوچه های بارانی
دوستت دارم اسمان ابری
درخشش ستاره و مهتاب و خورشید
من از کویر خشک پر ستاره را
تا دریاها و کوه ها و دشت ها دوست دارم
از ریشه های خزیده در اغوش زمین تا رقص قاصدکی در باد
از موج گیسوان دریا
تا نرمی انعطاف شالیزار در دست باد
دوستت دارم
درونم ظرفی از جنس خداست
مملو از مهری غلیظ
ناگزیرم شاید این باشد که
دوستت دارم
رضا5/21

شنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۱ | 0:14
رضا

پری کوچک

هر شب
مهتاب در عمق لطافت شب
با گیسوان نقره ای تار می نوازد.
هر صبح
خورشید با گندمزار طلایی گیسوانش
برای بیداری جهان
موسیقی می نوازد.
برگها در بوسه ی باد، می رقصند و ساز می نوازند.
زمین در چرخش و گردش خود
حتی تولد جوانه ای بر روی شاخه
یا رویش دانه ای در سکوت خاک
حتی پلک گشودن پیله ای در فراموشی پرواز
یا لغزش قطره اشکی بر رو گونه
جهانی در سرودن نت های زندگی است.
هر شب با صدای مهربان، لا لایی به دشت رویاها سفر کردن
هر روز با اواز گنجشک های ترانه خوان، بیدار گشتن
لا به لای نیایش جیرجیرکها نماز خواندن
در ترانه ی باران، دل بستن..عاشق شدن
و با رقص برگهای بید مجنون، مجنون وار رقصیدن
من مست باده ی ناب آوای ساز چشمانی گشته ام
خمار
جهانم، نت های موسیقی و بودنم همه
نت های ترانه ای از عمق سکوت
من با لرزش تارهای ساز چشمانی دلم را کوک میکنم به عشق
ضربان قلبم ،چنگی است که عاشقانه می نوازد
دل دادگی های دیوانه وار را.
من ، آن نی تهی بریده شده از نیستان هیچم
در دست پری کوچک دریایی که در اشوب گیسوان دریا
خانه دارد
پری کوچکی، که دل تنگی های تنهایی اش را گاه به گاه
می نوازد در نیلبکی که همه من است .
رضا5/21

شنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۱ | 0:13
رضا

آرامش

آرامش بودنت
می برد مرا از تکرار و عادتها
به بیکرانه ای که در آن دو پلک زدن هم حتی
در تازگی است.
آرامش است بودنت
و چه کسی می داند
که ارامش همین
غوغای بی پایان امواج نگاهی است
که از چشمان تو تا صخره های ساحل بودن مرا
به اوج موسیقی بوسه ی موج و دریا رسانده است.
ارامش همین
رقص شالیزارهای دلی است
که در نواختن عطر نفسهایب به رقص می نشاند
قایق دل مرا تا اعماق ناپیدا.
ارامش همین
بی قراری دلی است ،که همچون برگی رها
می پیچید در لا به لای، کوچه های تند بادی که می وزد از ستیغ کوه
من در جستجوی رویای تو
تمام جهان خواب را زیر و رو کردم
به تو که رسیدم
جهان در خواب بود
جان من در بیداری
رضا5/20

شنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۱ | 0:12
رضا

با لیلای دل خویش...

رویای توست که هر شب میاید
پاورچین پاورچین
می نشاند بذر زیبایی در دل شب
مثل نرمی خوابی که نمی دانیم در چه ثانیه ای میبرد نگاهمان را
به خود که می ایم
به تو رسیده ام که دریچه ی چشم بستن مرا گشوده ای
به بال گشودن پرواز دلم در آسمان حضورت
کدام کلمه را
یارای وصف رقص تاری از گیسوی توست.
کدام شعر را
یارای حمل یک جرعه از لطافت نگاه توست.
جهان بی تو
سلول انفرادی است، تنگ تر از پیله
زندان اغوش تو، از تمام جهان خدا وسیع تر است
مرا به رقص حیات در آغوشت فرا خوان
باران گیسوانت می ریزد بر شاخه های درخت احساسم
هوای نفسهای مرا
عطر نفسهایت لبریز نموده از عطر خدا
من در رویای تو سفر می کنم
از سکوت شب تا سکوتی که زیباتر از هر آوا و ترانه ای است
دانه ی رویای تو در شب دلتنگی من
می نشیند در عمق اندوهی لطیف
صبح که خورشید اشتیاق به بوسه ای پنجره چشمانم را می گشاید
باران نوازش، از سرانگشتانم تا بید مجنون گیسوانت را
در میقاتی عاشقانه
می رساند به خنده ی صبح
و من در جنگل سرسبز خیال تو
مجنون وار
با لیلای دل خویش در رقصم
رضا5/20

پنجشنبه بیستم مرداد ۱۴۰۱ | 15:24
رضا

خواب بیداری

آرامش بودنت می برد مرا از تکرار و عادتها به بیکرانه ای که در آن دو پلک زدن هم حتی در تازگی است. آرامش است بودنت و چه کسی می داند که ارامش همین غوغای بی پایان امواج نگاهی است که از چشمان تو تا صخره های ساحل بودن مرا به اوج موسیقی بوسه ی موج و دریا رسانده است. ارامش همین رقص شالیزارهای دلی است که در نواختن عطر نفسهایب به رقص می نشاند قایق دل مرا تا اعماق ناپیدا. ارامش همین بی قراری دلی است ،که همچون برگی رها می پیچید در لا به لای، کوچه های تند بادی که می وزد از ستیغ کوه من در جستجوی رویای تو تمام جهان خواب را زیر و رو کردم به تو که رسیدم جهان در خواب بود جان من در بیداری رضا5/20

پنجشنبه بیستم مرداد ۱۴۰۱ | 15:23
رضا

من حقیقی

یکی از نکات اساسی که فراموش می کنیم و بدترین ضربه ها را، از آن ناحیه می خوریم تفاوت بین من و ابزار من و تفاوت بین من و مخلوق من است. "من حقیقی"، به زبان ساده و در آسانترین شکل، فرماندهی است، که ماهیت وجودی خودش، نور یا همان اطلاعات و آگاهی است، که منجر به نمایان کردن، چیزهای پنهان و ناپیدا می شود. ابزار این فرمانده، جسمی خاکی است که چون از جنس ماده است، قوانین مادی مثل کهنگی، بیماری و....بر آن حاکم است. این جسم مانند سایر جانوران، دارای غرایز یا اطلاعاتی ذخیره شده است، که بدون تعلیم و بدون نیاز به اکتساب دانش، موجود بوده و توسط او قابل بهره وری است. غرایزی مانند شهوت، جمع مال، ایمنی و امنیت جویی، دوری از خطر و....ذهن، به عنوان حافظه یا کتابخانه نگهداری دانش ها ، مغز به عنوان متفکری مقایسه گر و تحلیل گر، همه و همه خصوصیات این جسم مادی است، که به عنوان ابزار و به منظور خلق افکار و آگاهی، "من حقیقی" و جهت فرمانبری در خدمت او خلق شده است. مخلوقات این "من حقیقی" تمام خروجی هایی است، که متاثر و مخلوق عمل این من حقیقی است مثل باورها، اندیشه ها، کتاب ها، اعمال و رفتار، صنایع و هنر و همه و همه، مخلوق و محصول موجودیت این "من حقیقی" است.مشکل از زمانی آغاز می شود که "من حقیقی" را باور...عمل...غریزه و....ابزار یا مخلوق خود فرض کرده و اسیر و بنده ی چیزی می شویم که قرار است، در خدمت و مخلوق ما باشد.
رضا5/19

چهارشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۱ | 13:51
رضا

رویا و خیال

رویا و خیال
خیال،مرز بین امکان و وجود است. امکان،وادی بی نهایتی است، که هر آنچه که می تواند، و استعداد خلق شدن و موجودیت یافتن را دارد، در آن قرار گرفته است. یعنی پس از عالم معنا، که همان اندیشه و تفکر است،عالم امکان قرار دارد .لازم به تذکر است، که عالم معنا فاقد شکل، قید و اندازه است، و در نتیجه نمی توان آنرا فهم عقلایی و محاسباتی نمود، و یا توانایی انتقال مفهوم را ندارد،این مفهوم از طریق عالم امکان در اندازه و قید قرار مگرفته و دارای اندازه و حدود و قید شده و در نتیجه قابل فهم و ادراک و قابلیت انتقال مفهوم توسط خبره و دانای آن موضوع می شود .بگونه ای که با توضیح گوینده ، گیرنده و شنونده، مفاهیم را درک کرده، و از آن موضوع، تصویری را در ذهن خود ایجاد می کنند. رویا، اما دارای قابلیت های متفاوتی است، مثل سفر به گذشته، جهت مرور خاطراتی که در ذهن ناخوداگاه، حک شده و گاهی با اشکال و نمادهای نوین خود را نمایان میکند. و یا سفر به آینده که وقایع را قبل از وقوع، در عالم ماده به بیننده ی خواب، تحت نمادهای خاص هر فرد یا بصورت غیر نمادی و واقعی، نمایش می دهد. از سویی دیگر رویا توانایی ایجاد پل و یا ارتباطی را با عالم خیال امکانپذیر می کند.که در این حالت مفاهیم تازه و جدید در بیننده ی خواب تداعی یافته و می تواند در بیداری قابلیت استفاده و وقوع را داشته باشد یا به علت بی توجهی و عدم امادگی بیننده ی خواب، از حافظه ی او پاک شود. البته مهمترین وجه خواب، همانا سفر به اقلبم معرفت شناسی و لایه های آگاهی است که بی شک تنها از طریق نمادهای شخصی هر فرد، با او ارتباط برقرار می شود.
رضا5/19

چهارشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۱ | 13:41
رضا

رنگ صدا

من هر شب نقاشی می کنم صدای تو را
در بوم سپید خواب
رویاهای من.....
رنگ صدای تو را گرفته در آغوش
رضا۵/۱۷

دوشنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۱ | 23:41
رضا

یک جرعه

سکوت کردم
وقتی چشمان تو
در نگاهم همچون پنجره ای گشوده شد به طراوتی بی پایان
سکوتم در راز چشمانت کهنه شد
شرابی گشت مست تر از هر ساز
سکوتم در موسیقی صدای تو
جاری گشت
یک‌جرعه مهمانم کن
به شراب صدای ناب نابت
رضا۵/۱۷

دوشنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۱ | 23:40
رضا

کلمات در نقاب

رقص نرم شالیزار
رقص نیزار کشیده قامت تا اسمان ابری
مه الود هوای دل در دلتنگی
قطره بارانی که می چکد از چشمان خاکستری آسمان
عبور خاکی جاده ها در دل سبز دشت
و هوای اویی که معجزه ی چشمانش
مرا با تارهای گیسوانش
به سرودن زندگی هدیه کرد
من در مرز نور و سیاهی خانه دارم
مرا در سکوتم باور کن
مرا در سکوتم بشناس
کلمه ها سخت نقابی گشته اند
بر چهره.
عطر نفسهایت را لا به لای کوچه های
صبح نقاشی کردم
وقتی که رویا پلی گشت
از اعماق سکوتم تا بیداری
معشوق کجاست
کجاست معشوق
عاشقی را عشق باید
معشوق ..بهانه است
رضا۵/۱۷

دوشنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۱ | 23:32
رضا
مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
رقصنده    با    باد
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
پیوندها
  • ادرس تلگرام نوشته هام
  • نقد خویشتن
پیوندهای روزانه
  • کاکتوس
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • دی ۱۴۰۱
  • آذر ۱۴۰۱
  • آبان ۱۴۰۱
  • مهر ۱۴۰۱
  • شهریور ۱۴۰۱
  • مرداد ۱۴۰۱
  • تیر ۱۴۰۱
  • خرداد ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • آرشيو

آمارگیر وبلاگ

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای رقصنده    با    باد محفوظ است .