قوی سپید من
قوی سیاهی گشته ام در برکه ای دور دست
آواز تنهایی می خوانم در بغض لحظه ها
سطح برکه را قدمهای تند بادی به آشوب می کشد
من گم گشته ام در شب پرهای سیاه خویش
می اندیشم گاه
تلخ تر از مرگ
تیرگی چشمانی است که شفاف بودنش
دلیل رقص و شادی است
تلخ تر از مرگ
غیبت چشمانی است که خورشید زندگی را
نور است و درخشش
قوی سپید من
نیمکره ی اقلیم بودن من
مانده در پشت پلکان خورشید
چشم می بندد و من در حسرت نگاهش
چنگ می اویزم به چنگی سوخته دل
که آوای حزینش
اندوهست
قوی سپید من
برقص با من
نه روز می ماند
نه شبهای حسرت
نه اندوهی بی پایان
نه شادی بی انتها
برقص با من
رقص با تویعنی زندگی
رضا10/30
پنجشنبه سی ام دی ۱۴۰۰ | 16:14