تو نباشی ...دل تنگ می شود
وای به غروبی که خود دلتنگ است
و غرو ب هایی که تو نیستی
و خورشید
در افق های دور این دریای دلگیر
پنهان می شود از نگاه
کاش حجم قاب نگاهم
چشمان تو بود
رضا۷/۳۰
تو نباشی ...دل تنگ می شود
وای به غروبی که خود دلتنگ است
و غرو ب هایی که تو نیستی
و خورشید
در افق های دور این دریای دلگیر
پنهان می شود از نگاه
کاش حجم قاب نگاهم
چشمان تو بود
رضا۷/۳۰
موفقیت ،یعنی خودت باشی ،آنگونه که هستی .حالا این خودت را کودک درون بنامیم،خویشتن حقبقی یا خویش متعالی و یا هر جیز دیگری فرق ندارد .موضوع این است که در فرایند رشد جسمانی و کسب تجربه ی زندکی در اجتماع، ما تلاش می کنیم خودمان نباشبم با رعایت سنت ها و فرهنکها و قوانین نوشته و نانوشته که به ما تحکم میکتد که چه بگویبم ،چگونه رفتار کنیم تا به شهرت،ثروت و...برسیم ،مورد توجه قرار بگیریم و....تمام این الگوها ،نقابهایی هستند که ما یک به یک انتخاب می کنیم تا با زدن انها بر چهره خود ،چهره ی فردی شاد،موفق و...را نشان دهیم .و البته این نقابها ،ما را از خود دور میکند.یعنی انجه که در رفتار و ظاهر نشان می دهیم ،چیزی نیست که هستیم .ما خود را سانسور می کنیم ،خود را فراموش می کتیم و کم کم تمام درون ما پر می شود از جیزی که نیستیم و این آغاز اندوه و بی هویتی است .و برای فرار از این حس پوچ بودن به دنبال نقاب های زیباتر ی میگردیم در حالیکه ارامش و هویت در خود بودن است و ما خود را فراموش کرده ایم خودی که نور است آگاهی است اندیشیدن و خلاقیت و مهربانی و عشق است.
رضا۷/۳۰
تنها دلی که عاشق شده است می تواند عبادت کند زیرا تنها عشق است که تمام خواست و ارزو و تلاش ادمی را نه برای جسمیت خودش که برای رضایت و شادی معشوق ،جهت می دهد و تنها عشق است که توجه را از خود پرستی به بیرون از خود سوق می دهد
رضا۷/۳۰
دوست داشتن ،یعنی ارزش پیدا کردن ..و ارزش زندگی ات را در گرو حضوری نقش بستن که لحظهدهای تو را نقاشی می کند با اهنگ نگاهش...یعنی مرکز حهانت کسی باشد که بی او نظم شعر جهانت ،از هم پاشیده و ویران می شود .دوست داشتن یعنی ،انتخاب اینکه ساز دلت را چگونه کوک سازی و داستان زندگی ات را کدام کلک خیال انگیز بنگارد پای لوح و اوراق لحظه ها...دوست داشتن یعنی همه چیز رو به تو معنا پیدا می کند و در همراستایی با توست که وزن و قافیه ی بودن من ..شکل می یابد..دوست داشتن یعنی ..در هوایی نفس کشیدن که از عطر هوای او لبریز است ..دوست داشتن یعنی انسان بودن.خود را یافتن ..خود بودن و دتیا را به بهشتی تبدیل کردن که بهشتیان ..حسرت انرا دارند.
رضا۷/۳۰
شب..راهی است برای خفتن حواس و سفر آگاهی به اقلیم درون....گاه در مسیر رویایی دلنشین..گاه در سکوت مراقبه ای عمیق..گاه در رقص با خیال ...گاه در پرسه زدن در کوجه های یک کتاب..گاه در باران حروفی که از دلت تا قلم را شتابان می رود....گاه با تهی گشتن همچون جام شرابی که شرابش را نوشیده ،عطش سرمستی و رقص...هر شب ..سفر میکند هوشیاری از قفس حواس تا بی نهایت درک یک قطره خیال ..و صبح فصل نقاشی و نواختن و ساختن و خلق خیال و رویا و باوری است که هر شب کوک میکنیم در ساز زندگی
رضا۷/۲۹
می هراسد گویی
خورشید از رفتن
و ماه در تردبد نمایان گشتن
مانده پنهان در آغوش آفتاب
موجهای خروشان دریا که همچون گیسوانت
رها می شود در دستان خیس ساخل
ابرهای پراکتده ای که در آغوش هم
میرسند به موسیقی باران
تردید جوانه ای که در رویای درخت
شکوفا می شود در مرز عاشقی
می هراسد جوانه از روییدن
مهتاب از رخ گشودن
ابر می ترسد از بوسه ی خیس باران
و این تردید است
عشق ورزی یا رفتن در فراموشی
و ادمی مرزی است مردد
مانده در کوجه های ابهام و تردید
در ترسی عمیق از انچه که هست
انجه که میاندیشد که هست
و من مرز بین چشم گشودن و بستن تو را
بوسیدم
وقتی خواب هراس داشت از رفتن
بیداری مانده بود در تردید
و چشمانت در خواب و بیداری
مست می ساخت مستی دل مرا
رضا۷/۲۹
کوهستان می خواند مرا
ایستاده در گذر بادها و توفانها
در موسیقی رود و پلک گشودن چشمه
رقص فصلهایی که می اید و می رود
گاه با بوسه ی شکوفه ها
گاه با لرزش برگهای هزار رنگ بر شاخه ها
گاه با رایحه ی میوه های هزار رنگ
گاه با مراقبه ی درختی که در سکوت
میرود به ژرفای رویای بیداری
کوهستان می خواند مرا
به گام برداشتن در اسمان پر ستاره ای
که نزدیکتر است از نزدیکی
به نوازش گیسوان نقره ای مهتاب
به شور آغاز یک روز
در سلام بر خورشید
می برد مرا به عمق یو سکوت
و من در کوچه های شهر دل خویش
گام بر می دارم
کوهستان می خواند مرا
من عاشق شده ام
رضا۷/۲۹
نه جسم حجاب است،زیرا که جسم ،ابزار عمل است و دانه و بذر، و بی عمل،انسان چیزی نیست .نه دنیا ،قفس است ،که دنیا ،مزرعه و کشتزازی برای کاشت دانه و بذر عمل است .مهم این است که بر روی بوم دنیا و با ابزار جسم و غریزه .نقش الهی خویش را نقاشی کنیم و بدانیم بی این دو ،امکان نقاشی نیست .
رضا۷/۲۸
اسمها...کوچه ها..شهرها...اهنگ و لحظه ها..زیبا می شوتد وقتی خاطره ای شکل می یابد و احظه ای خلق می شود که در ان لحظه ،حرکتت دیگر در محور زمان نیست بلکه بر محور زمان است رو به بی نهایت عاشقی
رضا۷/۲۸
ما انسانها ،بیشتر از انکه دیگران را فریب بدهیم ،خود را فریب می دهیم .زیرا بی شک هر آن کسی که دنبال فریب دیگران است در درجه ی اول ،خود را باید فریب داده باشد اما هستند افرادی که دیگران را فریب نمی دهند اما خود را فریب داده اند ،مثل انان که میگویند، اندیشه ی من حقیقت است، و همه باید مثل اندیشه من، رفتار کنند بی شک این خود فریبی است .مثل انان که به نام جوینده حقیقت بودن، دنبال منافع مادی و قدرت و ثروت رفتن ،مثل آنان که برای دیگران قاضی بدون رحم هستند و برای خود توجیه گری قهار .انانکه با فریب خود ،اعمال جاهلانه ی خویش را ،عقلایی و دانا محور فرض کرده و با فریب خود ،زندگی خویش را صرف خانه ساتن در باد می کنند.
رضا7/27
عشق...یافتن قبله ای است که در هنراستایی با او ...خود حقیقی ما در گفتار و رفتار نمایان می شود و تمام ناخالصی ها و ناهمراستایی ها از بین می رود ..ناهمراستایی گفتار و رفتار با انچه که هستیم ،از بین می رود .و چشمان تو...قبله ای است که زیستن مرا نمازی ساخته از جنس عاشق
رضا۷/۲۷
ادمی ،راهی به خزانه ی بی انتهای، خیر و نیکی و مهربانی و نور دارد.اما او مالک این خزانه نیست بلکه مالک جیزی است که از طریق او ،به دیگر موجودات و افریتش ،جاری است و از راه نثار او به دیکران می رسد..ما مالک چیری هستیم که می بخشیم .پس بدانیم چه چیزی را می بخشیم .مهربانی یا کیته و دشمنی ...
رضا۷/۲۷
قابی تهی گشته ام بی تو..
با تو اما
تصویر گر چشمانی زیبا
که نگاه خدا در آن حاری است
خدا نقاش شد
تو را در رقص رنگها به لطافت و مهر
نقاشی کرد
ساز عشق در دستانش
نواخت اوای مهر را
و صدای ساز
زنگ صدای تو را سرود
خدا وقتی ساعر شد
غزلهای چشمان تو را نوشت
وقتی تهی گشتم از همه و هیج
تو نرا لبریز نمودی از عشق
و من جام شرابی گشتم
تاکستان از میخانه ی دلم می نوشید
مستی ..خیال تو را
رضا۷/۲۷
وجود تمام انسانها از خیر و نور است ،یعنی خدایی که خیر مطلق است ،موجود ناقص و یا شر خلق نمی کند ،منتهی به انسان این اختیار داده شده است ،که خودش را با ابزار بیان تحت اختیارش ،شامل عقل و حواس و جسم و...در اندیشه و رفتار و گفتار ،نمایش دهد و یا خودش را نشان ندهد.نشان ندادن خود بواسطه ی جهل است و خود را بیان کردن به جهت ،عقلانیت و دانایی است .انسان در هر اگاهی به ارائه و نمایش ،جلوه ای از خود است و این عمل تا زنده است، امتداد دارد.گناه ،یعنی خود نبودن به زبان ساده یعنی ،آنچه که در حقیقت هستیم را،نشناخته و در اندیشه و گفتار و کردار ،نمایان نسازیم و این بدان معناست که چیزی غیر حقیقی را که میرا و ناماندگار است را ،نمایش دهیم .
رضا7/26
خدای هر فردی ،خود اوست و خود او ،گنجایش ظرف آگاهی که توانایی فهم یکتای بی همتا و نمایان ساختن ،آنرا دارد و لازم است بدانیم این فهم،محدودیتی به اندازه ی قدر و گنجایش ماست نه بی نهایت و مطلق بودن او ..پس فهم خود را با انکه در فهم نمی گنجد ،یکسان ندانیم که شرک است و کفر.
رضا۷/۲۶
لحظه ی عاشقی ،لحظه ای است که وقفه میافتد بین دو لحظه ی پی در پی....زمان گم می شود و تنها اکنون است که می ماند...ظرف اکنونی که در موسیقی نگاهی خلاصه شده است .
رضا۵/۲۶
زندگی...مسابقه ای نیست ،برای رسیدن به مقصدی، که اگر دیر برسبم ،دیگری آنرا تصاحب کرده باشد زیرا که مقصد نهایی هر فردی ،خود اوست...زندکی فرصتی است ،برای شناخت نوری منحصر به فردی که هستیم ،آگاهی و اندیشیدنی که هستیم ، از طریق شناسایی چیزی که نهان است ،و اندیشه ای خاص که خلق میکنیم در کفتار و رفتار ،نمایان می شود.هدف ان است که خود باشبم ..یعتی انکه هستیم را در گفتار و کرداز نمایان سازیم ..و ادنی در طیف نور است و هر ادمی یک ارتعاش خاص از این نمایان ساز
رضا۷/۲۶
آغوش کوهستان....سکوتی دلنشین که گاه به گاه، قدم زدن نسیم آرامی،آنرا می شکند..اسمانی که نزدیک می شود و دلی که در تنهایی با خود بودن،سرشار از عشق و لطافت می شود...کوهستان ...مرا با خیالت تنهای تنها می گدارد و چه تنهایی دلنشینی است ..من و خیالت
رضا۷/۲۵
کلیه ی قوانین و محاسباتی که تحت عنوان علم ،استخراح کرده ایم ،محصول نگاه محدود و منفصل ما ،به تکه ای از رخدادهاست که ذاتا پیوسته و متصل است و ما ،برای درک و فهم ان ناگزیریم که آن نامحدودیت را به محدوده های مشاهده گری و قابل فهم تبدیلدکنیم ،تا انرا ادراک کنیم حتی رفتار موجودات و پدیده ها را .و به این دلیل است که همواره فهم جدیدی شکل گرفته و علم ما ،تغییر می کند .و هیچگاه به مطلق بودن نمی رسد و همواره با اگاهی ما در حال تغییر است نکته این است که خود این تغییرات اکاهی هم .مسیری پیوسته و ناگزیر است .
رضا۷/۲۵
با تو
زمان را گم می کنم
چایی سرد می شود
خورشید ..غروب می کند
و شلوغی این جماعت ..محو می شود
راستی
تو می دانی زمان کجا می رود
وقتی که تو می ایی؟؟
رضا۷/۲۵
عشق....گم شدن توست در آغوش من...گم شدن دستان من است..لا به لای باران گیسوانت....عشق..اشیانه دستان تو و هجرت دستان من است ..از من..تا تو
رضا۷/۲۵
پاییز..
شاعری است
که در کوچه پس کوجه های دلتنگی
قدم می زند
ساز هزار رنگ دلدادگی را می نوازد
آرام ارام..
و تمام نگاههای جا مانده پشت پنجره را
خیالی..خاطره ای..دبداری..
می رباید به وادی عشق
پاییز شاید نقاشی باشد
که تک به تک برگهای سبز درختان را
نقش زیبای رقص رنگها می زند
و پای شاخه های عریان خرمالو
گرمای نارنجی دلنشینی را
نقاشی می کند
و مردمان شهر در میان تابلوهای نقاشی
قدم می زنند
عاشق می شوند
ترانه می خواتند
و گاه دل تنگشان را در حسرت یک خاطره
می نشانند پای آتشی که می سوزاند دل وگرم می کند از احساس
دستان سرد تنهایی را
پاییز..شاید درک ثاتیه هاست
برگی می لغزد از شاخه
عریان می شود درخت
و من در می یابم که یک ثاتیه چشمان تو
به تمامی عمر می ارزد
و این معجزه ی پاییز است
جادوی چشمان تو و بهار نگاهت
پاییز شاید هجرت پرستوهای نگاهم باشد
به حیات چشمان تو
رضا۷/۲۵
زندگی من
رقص است
که با اهنگ ساز قلب تو تنظیم می کتد
رقص جاودانه در عاشقی را
رضا۷/۲۴
رذلیت،عبور از اعتدال و یا انجام ندان عملی در مقام خود است و فضیلت یعنی انجام هر عملی در جای خود و این اعتدال است و اعتدال در حقیقت و نامیرایی است و عدم اعتدال،ناماندگار و فانی .ما در خود بودن به تعادل هستیم و در خود بودن ،نیک هستیم و فضیلت و این خود بودن ما در شرق و غرب نیست یعنی تولد نمی یابد و طلوع نمی کند و غروب نمی کند و از بین نمی رود زیرا در زمان نیست بلکه ،حقیقت وجودی ما در بی زمانی است و اعمال ماست که طلوع میکند و از بین میرود اگر همراستا با خود نباشد و ماندگار است اگر بیان خود ما باشد.
رضا۷/۲۳
فضایل از کجا میایند و راه کمال کجاست؟ اگر کمال و فضایل بیرون باشند در کجا قرار دارند و چگونه ما باید به آن برسبم.ابا نیکی ها در دریا و دشت و کوه و بیابان است؟ در منطومه ها جطور؟ بی شک فضایل و نیکی ها و کمال در بیرون نیست بلکه از درون ما می جوشد همچون غنچه ای که شکوفا می شود و زیبایی ان ،نمایان می شود البته محیط پیرامون هم اثر دارد برای شکفتن این غنچه و هویدا ساختن فضایل درون .اثر متقابل محیط بر انسان و انسان بر محیط توام باعث رشد و شکوفا شدن انسان برای نمایان ساختن فضایل درون اوست و این نیکی ها با نور عقل و اراده و تلاش برای نمایان ساختن آن ،قابل پدیدار شدن است .با نور عقل سفری به درون نماییم و فضیلتی که هستیم را نمایان سازیم .این کمال است .
رضا۷/۲۳
رذالت اما درون انسان نیست و نتیجه ی نادیده گرفتن نور عقلانیت و سفر نکردن به عالم درون و تمرکز بر برونی است که همواره در گذر است.
رضا۷/۲۳

اکثر انسانها دنبال این پرسش هستند که من کیستم؟ و برخی یافتن پاسخ این پرسش را ،دلیل خلقت و هدف اصلی زندگی می دانند ،اما اکثر ما غافلیم که من ؛همانی است که می پرسد ،دنبال شناختن و یافتن است ،مثل نوری که در ماهیت خود تنها نوری است که در تعریف نمی گنجد ،اما در موجودیتش،هویدا ساز تمام چیزهایی که بواسطه ی ظهور او ،پیدا شدند.پس من،در من بودن ،دنبال شناختن و یافتن هستم و دنیای من ،آنچه از طریق اندیشیدن من ،خلق شده و آشکار می شود.
رضا7/23
هر شب میایی و سکوت سرزمین خواب مرا ...
پیوند میدهی
به صدای زلال رود
که از رویای چشمانت آغاز می شود
تا مستی من در امتداد است
و تنهایی دستان مرا
گم می کند لا به لای گیسوانت
اشیانه ی دستانت..
آغوش خداست ..
و هنوز از سرانگشتان دستان من
در خاطره دستانت
شراب می چکد
پای صفحه و قلم مستانه در رقص است
تمام شعر و سکوت من
وام دار یک جرعه نگاه توست
رضا۷/۲۳
شخصیت هر فرد ،بیانگر آگاهی و فهم او در آن موقعیت است .شخصیت شامل،گفتار و کردار و افکار انسانهاست .ریشه تمام این اعمال و در نتیجه شخصیت ،در اندیشیدن افراد و یا آگاهی آنهاست و چون آگاهی یک فرایند متغیر و وابسته به توجه،شناخت و...است ،شخصیت نیز،متغیر است .
رضا۷/۲۳
تمام موجودات در خداوند هستند ،بدین معنا که خداوتد با همه و هیچ هست و همه و هیچ در او ،معنا می یابد .مهم این است که این را بدانیم و با خدا باشیم و با خدا بودن،یعنی وجود حقیقی خود را که مهربانی و نور و شناخت و اتدیشیدن ..است را در عمل و رفتار ،با عقلانیت و تفکر شناخته و به ظهور برسانسم و برای اینکه خود هستیم ،از هیچ چیز و هیچ کسی .توقع توجه و تشویق و تلافی را نداشته باشیم .
رضا۷/۲۳