کلمه ها گم می شوند
در اشوب تردید و ابهام .
چشمه ها ،چشم بسته در خوابند.
رود به سکون رسیده
رنگهای نقاش، خشکیده در قلم.
قبله در ازدحام هزار سویی به بی سویی رسید.
و ادمی در مرگ ادمیت به سکوت.
نوشته ها را کجای ان خیال جای گذاشتم
خیال را کدام اشوب ذهن
از دل برد؟
آی ی ی ی ی
جوانه های مانده در خواب درخت....
آی ی ی ی ی
زلال اب خفته در دل زمین....
آی ..ی ی ی ی ی ی
باد پیچیده در سکون ...
آی ی ی ی ی ی ی ی
دریای رسیده به مرداب
ما مانده ایم در هراس زندگی
از این هراس زیستن چگونه رها شویم...
این خزان عاطفه ها و معناست گویا
جنگل دل ها خالی از عطر خدا
اوای مهربانی مرده در سازهای خشکیده بر شاخه ها
ما از گورستان نمی هراسیم
هراس ما از زیستن در زندگی است ...
دلم هوای
عطر گلبرگهای خشکیده در سجاده مادر بزرگ را دارد
وصدای نمازی که هر صبح بر لبانش بیدار می شد
سادگی ادمها را کدام رنگ و نقاب از چهره ربود
چه کسی سطل رنگها را پاشید در بی رنگ دلها
چه کسی نشان بی نشانی را از قاب دلها ربود؟
ما در فراموشی عقل ....
خود را از یاد برده ایم
که ادمی...........
دلش
جای بی جایی خداست...
و خدایی که پای هر اندوه یک شادی می کارد
بی کسی را کس است
مهربانی را مهرافرین
رضا8/30