رقصنده    با    باد

یلدا

ما  چند لحظه طولانی تر شدن شب را جشن نمی گیریم بلکه به رقص و شادی و لبخند هستیم زیرا از فردا ،خورشید بیشتر در آسمان می ماند ،دانه ها در زیر خواب شروع به رویش می کنند و در رگهای درخت ،جریان گرم زندگی حرکت می کند . در چنین روزی ریختن خون حتی حیوانات و همین طور جنگیدن ممنوع بود.مردم به احترام اهورامزدا و مهر دور هم جمع می‌شدند و سفره‌ای به نام میَزد(به‌معنای میزبانی) در این شب پهن می‌کردند که در آن میوه‌های فصل و خشکبار وجود داشت که در اصطلاح لُرک گفته می‌شود.به استقبال خورشید می رویم ،خورشید، نماد نور به معنای خرد و آگاهی ،نماد گرما، به معنای حیات و زندگی ،نماد مرکز عالم برای رقص طواف افرینش است .به جشن نشسته ایم ورود به روزی را،که با خورشید گرم تر و روشن تر می شود .ما به جشن خرد ورزی و مهرورزی می رویم تا به یاد اوریم خورشید تعقل درون را بیافروزیم به اندیشیدن و ادراک و تعقل .ریشه ی افرینش در نور خرد است و ما نور را به رقص وشور در جشن وسروریم .

رضا9/30

سه شنبه سی ام آذر ۱۴۰۰ | 22:41
رضا

هیچکس

تو مثل هیچ کس نیستی
نه مثل بارانی که میزند پشت شیشه ی  پنحره ها و  خیال آدمی را هوایی می کند...نه مثل ابری که در آسمان ابی می رقصد با موسیقی باد و هزار شکل و نقاشی بی مفهوم را در ذهن ما ،مفهوم می بخشد..تو نه مثل جنگلی که دستان نوازشگر مه ای غلیظ گاه به گاه گم میکند درختانش را در رویای خیس عطر چوب و سبزه و خاک ..تو نه مثل شرابی که چتان مستم می سازد که تمام زندگی را در رفص باشم با ضربان ساز قلبی که بی وقفه تو را می خواند...و نه مثل پر گشودن پروانه ای که از نازکی پیله اش به زیبایی پرواز ..دل خوش کرده باشد .. تو مثل هیچ کس نیستی..نه اسمان نه دشت نه جنگل و کوه و دریا...تو مثل خودت هستی ....ابهامی که همه چیز رنگی از رخسار تو را گرفته تا زیبا شود
رضا۹/۳۰

سه شنبه سی ام آذر ۱۴۰۰ | 10:7
رضا

خدا ..

خدا ..کجا می تواند باشد‌...در قلب انسانها...لا به لای پیچ و تاب گیسوان رودی پریشان...در سکوت شکفتن یک جوانه بر برهنگی شاخه ها..در نغمه ی دلنشین پرنده ای که با بی محابا دلش را می خواند..در دانه دانه ذکرهای ابر باران زا...خدا کجاست؟و من نمی دانستم که هر جایی و هر موجودی از وجود او و در او و رو به سوی اوست ..عالم همه معلوم علم اوست ..جا و مکان و دل و اندیشه و هر ذره ،شکلی از حضور اوست ..او بی نهایت و نامحدودی است که در ظرف فهم و شناخت نگنحد و ظروف فهم و شناخت همه لبریز از تجلی اوست ..بی نهایت اعدادی که هر عدداش ،حامل شکلی از یکتای واحد است و موجودیتش از وجود او..به دنبالش جرا می گردم که خود نیز .نت های موسیقی نگاه اوست که عاشقانه بر معشوقی فکند که معشوق نیز همه خود اوست..عاشق در معشوق و معشوق به عاشق...انجه ماند عشق است که ناز یک نفس اوست ...بی شک او در نفرت و کینه و حسادت و....نیست که این خصوصیات از نیستی است و انکه به این چسبیده ،در تلف کردن وقت خود است به تصاحب تند بادی وحشی که ماهیتش ناماندگاری است
رضا۹/۳۹

سه شنبه سی ام آذر ۱۴۰۰ | 9:1
رضا

معجزه

صدای تو معجزه گر است..
.اکنون میفهمم که معجزه چیست
تو لبخند می زنی و جهان نامحدود من می خندد
تو گیسوانت را رها می کتی و شعر حبس گشته در قفس سینه ام ..رها می شود تا شهر خیال..
تو قرار میگذاری و بی قرار می شود ..دلم
رضا۹/۲۹

دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۰ | 9:34
رضا

تک درخت

من مانده ام..نمازی رو به تو..کوجه باغی که می رساند نگاهم را به چشمانت...و انتظاری که در دل ریشه های جنگل پاییزی...خواب بهار می بیند ...من مانده ام و سجاده ی دریا و ذکز امواج و تسبیح تتد بادی که از اعماق اقیانوس میاید و هوای شرجی اش پر از عطر عاشقی است..تک درختی ریشه کرده در پنجره ی نگاهت و من پشت پنجره ها در انتظار باز گشتن پرده ای که می نشاند بذر نگاهم را در چشمانت
رضا۹/۲۸

یکشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۰ | 14:5
رضا

دوز دین

روز ،تتها به معنای حضور خورشید آسمانی نیست .بلکه به معنای هویدایی و آشکار شدن و ظهور است .فرقی ندارد که خورشید کجاست در دل غار حرا و در عمق شب هم که باشی ،اتش موسی با تو سخن می گوید که رها کن هر آنجه در دست داری که وقت دستت را گرفتن است....روز دین را او مالک است زیرا او هادی است و هدایتگر و نمایان ساز راه و روش .او مقصد و مبدا است ...پس راه همه اوست و اوست مالک راهی که خویشتن اوست .گفتی که بگویم رو به سویی نکنم و از هیج کسی مدد نجویم ...خدایا مگر جز زلف پریشان و میخانه ی جشمان و شور و شوق دستان تو و جز تو مگر ..هست  وجودی که به او روی کنم و روی تو نباشد؟
رضا ۹/۲۸

یکشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۰ | 9:9
رضا

عشق تا عشق

عشق خداوند به مخلوقات همواره جاری و بدون پیش فرض و هر شرطی است اما اگر فردی به تو عشق بورزد ،هیچگاه عشق را لمس نخواهی کرد، مگر زمانی که خود عاشق شده و عشق را نثار کند .عشق مادر نیز چنین است ،همواره در حال مهرورزی است، اما تا عشق پدری در شرایط بلوغ فکری ،وارد نشود، و شرطی عمل نکند ،مسئولیت پذیری و عشق ورزی در کودکان بوجود نمیاید.موضوع اصلی این است ،که رحمت خداوند همواره و بی شرط جاری است اما انکه خود بخشایش و رحیم بودن را جاری نکند از سعادت و لذت خود بودن و محل تجلی خداوند شدن بی بهره می شود یعنی خود حقیقی و رسالتی که برای آن خلق شده است را نا تمام گذاشته و زندگی را زیست نکرده است.عشق بدون شرط ،لزومه ی رسیدن به درک عشق ورزی است ،نقطه ی پایان نیست ،وجهی برای نمایان ساختن کمال خود است.

رضا9/26

جمعه بیست و ششم آذر ۱۴۰۰ | 20:57
رضا

اطمینان قلب

ألا بذكر الله تطمئن القلوب .اطمینان قلب در چیست؟ خاصیت وسرشت قلب در منقلب گشتن است، از وجهی به وجه دیگر ،ازشناختی به شناخت دیگر، از درکی به ادراک دیگر ،قلب را اگر مرکز توجه بدانیم از سویی به سوی دیگر در حرکت است ،گاه در مادیات و گاه در معنا ،گاه در غریزه و گاه در تعقل و....خاصیت این توجه در حرکت کردن و متحرک بودن است ،همچون موجی که ایستایی و سکونش به معنای نیستی است .به واسطه ی این حرکت همیشگی ،هر آن به تازگی و طراوت است.زیرا با تمرکز توجه به وجهی ،حواس و شناخت و گفتار و عمل نیز بدان سو ،متمرکز می شود.این ویران کردن داشته ها و عبور کردن از دانسته ها و خلق ناداشته ها و نادانسته هاست .چگونه این بی سامانی و حرکت همیشگی باعث اطمینان می شود؟ پاسخ ساده است وقتی که در هر سویی ذکر و متذکر شویم، که جلوه ی اوست.

رضا9/26

جمعه بیست و ششم آذر ۱۴۰۰ | 20:1
رضا

خیر

هر چیزی در جایگاه خود خیر مطلق است .احساس ،عاطفه ،غریزه ،جسم ،معنا ،و...همه وهمه چیز در جایگاه حقیقی خود لازم و خیر است .اگر چیزی را در جایگاه خود نمی یابیم ،شاید خود ما در جایگاه حقیقی خود نباشیم و شاید باشیم و آنچیز در جایگاه حقیقی خوئ نباشد .همه ی اینها الزام می کند ،که جایگاه حقیقی هر چیزی را بدانیم .راه ساده این است ،که هر آنچه که ناماندگار است ،در خدمت ماست ،پس اگر ما در خدمت آنان باشیم، در جایگاه خود قرار نگرفته اند.ایا ما اسیر احساسات و غرایز و افکار و..هستیم یا انها ابزاری در خدمت عمل ما؟

رضا9/26

جمعه بیست و ششم آذر ۱۴۰۰ | 19:37
رضا

نور

نور،هویداست وهویدایی هر چیزی، به واسطه ی نور است.عقل نیز نور است که خود به ذاتش نمایان و به واسطه اش ،هر چیزی هویداست و او نور حقیقت است.عالم ،همه معلوم علم اوست .خالقی است، که با تعیین حد واندازه هر چیز ،محدوده ها وقدر را مشخص نمود، تا تشخیص داده شود هر موجودی در موجودیت خاص خود .همه و هیچ مظهر اوست ،پس ،مکان و افرینش محل حضور اوست .و هیچ نیست مگر جلوه ی او و بیان او در وصف خویش .افریده همه ظاهر اوست و از ظاهر به ریشه و از موجودیت به وجود و از تفاوت و تکثر به وحدت ،سفر باید نمود که چون در تکثر بمانیم، در شرک ورزی هستیم.

رضا9/26

جمعه بیست و ششم آذر ۱۴۰۰ | 19:29
رضا

ارزش عشق

 

چگونه می توان، به دیگری عشق ورزید ،وقتی درونت خالی از عشق باشد؟چگونه می توان خود را دوست نداشت و دیگری را دوست بداریم؟مهم این است ،که ارزش خود را بدانیم(ارزش خود را کینه ونفرت و حسادت و...بی ارزش نکنیم) ،ارزش خود را که دریافتیم ،میتوانیم خود را دوست داشته باشیم ،دیگران را عاشقانه دوست بداریم، وقتی در خود ،همه نقش نگاه او، و در دیگران، همه جلوه های رقص گیسوان اوست...وقتی بدانیم ،حقیقت وجود ما، موسیقی لطیف مهربانی است، نمی توانیم نامهربان باشیم.مهربانی ،بی ارزش کردن خود نیست ،نادیده گرفتن خود نیست زیرا این خود است که مهر می ورزد وبدون این خود ،حقیر کردن این خود ،مهربانی بی معناست.عشق گاهی در شکل مادرانه جاری می شود، بدون شرط ،بدون طلب (البته استثنا هم وجود دارد).اما این عشق تنها در شکل گیری طفولیت تا نوجوانی موثر است وهمواره استراحتگاهی است برای یاداوری عشقی بی تکلف ،عشق گاهی در شکل پدرانه است ،با هدف مسئولیت پذیری و موثر بودن ،گاه در شکل برادرانه است زیرا قلبی که متبرک عشق است ،نمی تواند نسبت به موجودی ،فارغ از عش باشد و گاه خاص خاص خاص است ،تمام دنیا وعالم و خواب و بیداری ات یکی است ،در او خود را می یابی و با او ؛اهنگ زندگی ات را میتوانی بنوازی

رضا9/25

پنجشنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۰ | 22:18
رضا

صبح

سالهاست

 تمام رود نوشته های مرا

هوای موج دریای گیسوان توست.

از چشمه ی درونم

تا دریای آغوش تو

دشتها ..کوهها ..جلگه های بسیاری است.

زندگی ؛بیان واژه های دلنشین نگاه توست

چگونه می توان از تو با تو نگفت

گفتن از تو بیان عاشقی است

وسکوت ....وقفه ای در حیات

تو را می خوانم با بی نهایت حروف

با واژه ها و کلمه ها

با شعرها و نوشته ها

تو را می سرایم

دلم..عیان می شود

و در اعماق بودن من خواهی دید

قطره شبنمی است که خورشید خدا در آن لانه کرده است

وهر صبح میلغزد در آیه های عاشقی

رضا9/25

پنجشنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۰ | 21:1
رضا

رقص

لبخند بزن ..گیسوانت را رهاکن

بگذار موسیقی خنده ی تو از دلت تا جهانت را

به رقص بنشاند

شادی ؛نیایش است

لبخند ،ذکر بندگی است

برق چشمان ،نور خداست

عبودیت در مهرورزی است

گره از ابروانت بگشا

دستانت را رها کن

برقص

من در رقصم با چرخش زمین

تودر گردشی با موسیقی منظومه ها و نورافشانی خورشید

من به طواف تودر رقصم

تو در مرکز قلبت به نواختن ترانه ی رویشی

درخت، درون دانه نهان است

غنچه، در آغوش گرفته زیبایی و عطر گل را

کمال دانه در هویدایی درخت است

کمال غنچه در سفری عاشقانه از درون تا برون

به رقص است دانه در بلوغ شکفتن

به رقص است لطافت گلبرکها در نوازش باران و بوسه ی افتاب

به رقص در آی و برقصانم

 با ضربان قلبت

من در تندی نفسهای تو کوک می کنم

ساز رقصم را.

نفس کشیدن در آشوب گیسوانت

لمس زندگی است

رضا9/25

پنجشنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۰ | 20:51
رضا

رشد

ذهن همواره در حال نجوا و تحلیل با اطلاعاتی است، که بر اساس پذیرش های خود تلنبار کرده است.فکر همواره در حال بررسی و ارزیابی داده هایی است که از طریق حواس دریافت کرده است ...ذهن و تفکر که خاموش شود تنها تو می مانی ..مشاهده گری که در نظاره ی بی شرط و بی پیش فرض  جهانی است که ریشه هایش در درون است و این اغاز شکفتن است.
رضا9/24

چهارشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۰ | 22:52
رضا

رهایی


به شش جهت در رقصم

  که در بی جهتی به خود رسم  

  یمین و یسار و پایین و بالا  

 ز پیش و پس رهم  ز رهایی چون ترسم                    

        رضا9/24

چهارشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۰ | 22:0
رضا

شب زنده داری

گاهی سکوت می شکند در فریاد

گاهی فریاد می شکند در سکوت

گاهی نه سکوت نه فریاد نه کلام

اندوه می آید

می رباید از چشمان خواب آلود

خواب را

و می مانیم در مرز های بی تعریف

چیزی درونت بغض می شود

تنها تنگ میکند این جهان بی انتها را

تنگ تر از پیله

تنگ تر از تنگ بلوری کوچک

تنگ تر از لاک سسخت یک لاک پشت

و تو می مانی

من می مانم

ژرفای تنها بودن می ماند

درک این بی انتهای تنهایی

و دنیای دیوانه ای که عاقلی در آن جنون است

گاهی سکوت ،پناه بی پناهی است

گاهی فریاد،عصیان این نا مهربانی است

گاهی رفتن و رفتن و رفتن

بی هدف در مسیر ،مسیر بودن

کوچه های شب را تا صبح قدم زدن

و در مسیر افتاب در تاریکی چشمان

به دنبال ستاره ای گشتن

گاهی تمام دانه های ریخته شده در زمین را

هجوم کلاغها برده از خاطر خاک.

شاخه های برهنه ی جنگل را

بوسه ی هیچ جوانه ای با بهار آشنا نکرد.

گلدان های تهی را فقط

رقص برگهای پاییزی در آغوش کشید

زوزه ی باد از شکاف پنجره های عریان

در خانه ی تنهایی آواز می خواند

مرز میان سکوت و کلام کجاست

مرز میان اشک و خنده

مرز میان درک و بی ادراکی

آنجا

قطعه خاکی است

به اندازه ی جسمم

و در آنجا من هر شب رویاهایم را می بافم

تا صبح ،گیسوان طلایی خورشید را

بیارایم با شب زنده داری های عاشقانه

رضا9/24

چهارشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۰ | 20:45
رضا

عشق

عشق ...نثار است و تا نثار نکنیم درکی از عشق نخواهیم داشت.بخشش از دل و جان که مرکز توجه ات معشوق است ‌اویی که تو را با جهانی همیشه تازه روبرو  میکند .به تو ارزش می بخشد و تو با توجه کردن و حفظ فردیت منحصر به فرد خود ،باعث و دلیل ارامش و لذت او می شوی .لذت بردن از دلیل لذت او شدن .و این با حرف و شعار و نقاب ناممکن است ‌ریشه ها در وادی عاشقی باید .مهربان بودن با تمام موجودات زیرا قلب عاشق لبریز از مهر است و جز مهربانی نداند اگر جه شاید وجهی از مهربانی کم کردن رابطه یا دوری کردن با افرادی باشد که از مهر چیزی ندانند .عشق،راهی برای شناختن خود است با بیان خود برای معشوق.عاشق با عطا کردن خود به معشوق ،خود را بیان می کند و از این طریق شناخته می شود و خود را می شناسد.انسان باید خود را بشناسد و زمانی این امر ممکن می شود که خود را از طریق عمل بیان کند و اصلاح نماید و این از طریق عشق ممکن می شود.انسان را از طریق عشق می توان شناخت زیرا عشق هر نقابی را فرو می ریزد و عاشق در طلب بیان خود است .ما از طریق دانش و علم هیچگاه راز انسان و جهان را نخواهیم دانشت اما از طریق عشق ،این موضوع را درک می کنیم.مراقبت ،احترام و دانش از ویژگی هایی است که در عشق متبلور می شود.                                                                                                                                                                                       رضا9/23

سه شنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۰ | 21:7
رضا

مرد و زن

مرد یا زن بودن یک انتخاب نیست ،دلیل برتری یا ضعف نیست، و همانگونه که هیچ دو مردی یا دو زنی با هم برابر نیستند ،مرد و زن هم بواسطه ی ویژگیهای منحصر به فرد هر یک ،با دیگری برابر نیست بلکه در خود بودنش ،کامل و منحصر به فردهستتد.هر اتسانی با سرشت خود یا تواتایی بالقوه ی خود باید ارزیابی گردد و چون این توانایی و قدر و مرتیه را جز خداوند نداند ،قضاوت ادمها در کل نادرست و ناپسند است.
رضا۹/۲۳

سه شنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۰ | 16:38
رضا

زیبایی

زیبایی ،محصول تطابق گفتار و رفتار با خویشتن حقبقی است ‌و خویشتن ما بصورت سرشت و ذاتی در هتگام بخشیدن ،رضایت کسب کرده و مسرور می شود و از آنچه که هست ،به خود می بالد .بخشندگی ،نشانه ی متمول بودن است .بدین معنا که ما چنان از خزانه ی آن لبریزیم که به راحتی می بخشیم .بخشش،حرکتی از درون به بیرون است و همواره حرکاتی که از درون به بیرون است باعث شکوفایی و نمایان شدن فردیت منحصر به فرد انسان می شود .و این درست همان نیروی عشق است که جون از درون به برون جاری شود ،لحظه های آدمی و نفسها و ضربان قلبش نیز حتی ،ارزشمند شود و گرانبها .اصلا تمام زندگی ،فراهم اوردن بسترهای لازم برای این لحطه ی عاشقی است.
رضا۹/۲۳

سه شنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۰ | 15:52
رضا

تنهایی

با خودم غرق صحبت بودم

 محو شد من

 افتاب را ابر در آغوش گرفت.....

سایه ام تنهایم گذاشت

تنهایی مرا

 سکوتی سخت در هم می فشرد

پایان تنهایی شاید

فراموشی خود باشد

رضا9/22

دوشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۰ | 21:19
رضا

موج

آدم گاهی چنان مغلوب انرژی منفی میشود، که به گوشه ای پناه اورده و توان هر حرکتی از او گرفته میشود ،؛اما جالب این است که اگر از هر دلیل خارجی که بگذریم، که البته  وجود دارد ومحرک انرژی منفی ای است، که درون ما منتظر یک تلنگر است،آنچه حال ما را بد می کند طغیان انباشتگی یاس ،نا امیدی ،وعدم خود باوری و نداشتن ایمان و توکل به خودی است که جرعه های نور خورشید حضور اوست. البته این منفی ها و مثبت ها همه همچون موجی در گذر هستند و مهم است که بدانیم دریای بودن ما ،دریاست

رضا9/21

یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۰ | 20:50
رضا

                                                                                                یک

لحظه های با تو بودن اندک است

مثل یک نگاه

یک نفس

یک آن بی آن شدن

و انتظار چه طولانی و بی وقفه

راه رفتن بر لاک سخت لاک پشتی خفته در ساحل

یک لحظه نگاه تو

حسرت یک عمر انتظار را

میبرد در مستی جان

رضا9/21

یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۰ | 20:31
رضا

حمد

حمد ،سپاس است ،ستایش است،تشکر است و حمد را چند گام مهم است ،اول شناخت آنچه عطا کرده اند ،که بدون شناخت ،حمد و ثنایی از دل بر نیاید ،دوم به قدر منزلت و مقام آن عطیه ،شکر گفتن و به زبان و قدر مقام هدیه کننده ،از او تشکر کردن.چون در مقام شناخت به فهم برکات رویم ،درخود شناختن هم، هدیه او در یابیم و هر آنچه که می دانیم و نمی دانیم نیز .و چون در درک هدیه ،تعمق کنیم ،اقیانوسی گشوده گردد که هر ذره اش شگفتی است و معجزه و چون در مقام بی مقامی او به زبان او در ثنا کوشیم ،حیرت در ما طغیان نموده و گم می شویم در سکوت و اوا و این حمد اوست

رضا9/21

یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۰ | 19:51
رضا

زندگی

اگر ما مرده باشیم

مرگ چیزی ندارد

که از ما بستاند .

آنچه می میرد رها کن

آنچه می رسد ببخش

آنچه می رود در دست نگیر

ما در جاودانگی به عاشقانه در رقصیم

اگر رها کنیم

چیزی ما را به سکون و توقف اجبار نخواهد کرد

سفر را مسافریم

حرکت

محصول، تنها شاید شادی بی درنگی باشد

که از درون می جوشد

بی شک اما در سکون ..پشیمانی است

در حرکت اما ندامت

آغاز آگاهی است

رضا9/21

 

یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۰ | 19:42
رضا

طلب

عشق ،طلب کردن است ،طلب بی عقلانیت ،رفتاری غریزی است، که تنها غریزه را ارضا می کند، و شعله هایش خاموش می شود.عقل چون در طلب مطلوبی باشد ،تمام حواس و دل ودرک و عاطفه همراستا گشته ،تا عاشق در معشوق به تماشای کمالی باشد، که از راه خود شکفتن ،پدیدار می شود.

رضا9/21

یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۰ | 19:38
رضا

دل من

دل من 
خوندن قصه ی چشمهاتو می خواد
 همه ی دتیا ساکت شند
دل من 
معحزه ی اواز لبهاتو می خواد
نمیشه بهار دستهات بیاد و
 دستهام و با خود ببره
گاهی اون نگاه نازت بیاد و
چشمهامو با خود ببره
پشت این پنجره ها جا مونده اهنگ نگاهت
توی قلب من نگاه...اباده از رد پاهات
کاش می شد یک روزنه باشه و من
باشم و تو
کاش می شد سازی بودم
تک تک تارهاش موی تو
رضا۹/۲۱

یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۰ | 10:18
رضا

کوچه

عطر نفسهای تو را
 نفس می کشم....
تسبیح من
دانه به دانه پلک زدن چشمان توست
تار به تار در کوی گیسوانت
زائر می شوم
از کوی دل
تا کوجه های دلدادگی
به آغوشت که می رسم
غنچه پیراهن دریده و پروانه پیله رها 
 رضا۹/۲۱

یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۰ | 9:53
رضا

رحمت

مهر و رحمت الهی بدون وقفه و بی شرط تمام موجودات را ،موجودیت می بخشد و عالم را معلوم به علم او میکند.برخی از مخلوقات ،این نعمات را اگر در دایره ی حواس باشد ،مانند خورد و خوراک و ...درک می کنند و نعماتی از قبیل فهمیدن  و اندیشیدن و خلاقیت و..را درک نمی کنند .در سایه بودن یا به نور افتاب رفتن دلیل بر روشن و خاموش بودن آفتاب نیست.
رضا۹/۲۰

شنبه بیستم آذر ۱۴۰۰ | 19:34
رضا

اشوب

اشوب و تشویش و نا ارامی ،فاصله ی بین انی است ،که هستبم ،و آنی که دوست داریم، باشیم ،اما این فاصله را پایانی نیست ،زیرا ادمی همواره در تقلای دست یافتن به مراتب والا تر و بهتر، بر اساس آگاهی و معیار آن موقعیت است .اما خودی هست، که خویشتن حقیقی ماست .موجودیتی که اندازه  و مقدر ان ،جهانی است که خلق میکند .اگر رفتار و گفتار و کردار ما در جهت نمایان ساختن این من حقیقی ،باشد ،آدمی همواره در اشتیاق و ارامش است .
رضا۹/۲۰

شنبه بیستم آذر ۱۴۰۰ | 18:36
رضا

نگاهت

نگاه تو بهاری جاودان 
 محصول نگاهت اما
 شکوفایی و زیبایی است
رود نگاهت می نشاند در دشت دل من
رقص هزار رنگ و عطر افشانی هزار غنجه
رو به چشمان توست
که رو به قبله ی عاشقی
در نمازم
رضا۹/۲۰

شنبه بیستم آذر ۱۴۰۰ | 18:23
رضا
مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
رقصنده    با    باد
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
پیوندها
  • ادرس تلگرام نوشته هام
  • نقد خویشتن
پیوندهای روزانه
  • کاکتوس
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • دی ۱۴۰۱
  • آذر ۱۴۰۱
  • آبان ۱۴۰۱
  • مهر ۱۴۰۱
  • شهریور ۱۴۰۱
  • مرداد ۱۴۰۱
  • تیر ۱۴۰۱
  • خرداد ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • آرشيو

آمارگیر وبلاگ

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای رقصنده    با    باد محفوظ است .