
خوب و بد تنها ناشی از باور متغیر ماست درست که نگاه کنیم ،و از هر عمل خود که درس اگاهی فرا بگیریم هر عمل ما بیانگر رویش ماست رضا4/31

خوب و بد تنها ناشی از باور متغیر ماست درست که نگاه کنیم ،و از هر عمل خود که درس اگاهی فرا بگیریم هر عمل ما بیانگر رویش ماست رضا4/31
مرکز منظومه ی افرینش ..چشمان توست ..عالمی در نظم ،در موسیقی و رقص در طواف چشمان توست .وین خیال توست مستی تاکستان وجود..من به جرعه حرعه های لبانت سرمستم..عالم من مست از مستی لبان توست..گشت روزی بی تو و هرگز نگشت یک دم دلم از یاد تو...جان من ،گردش این ایام در طواف قبله ی دستان توست دوش میگفتم با خود زمزمه ی یاد تو را..شب به آغوس رویا خفت و رویا،بیدار از نام توست..وینجهان و وانجهان را هیچ اعتبار و مقداری نیست..اعتبار هر جهانم وام دار رویت چون ماه توست..گشت رضا دیوانه و مجنون گریزان گشت ز او..وین همه عقل از لرزش تاری از گیسوی توست..شبنم صبح است و صبح عاشقی بیدار ز تو ،روز و شب ،رقصی مدام در هوای ساز توست
رضا۴/۳۱
به تو که رسیدم ،هفت اقلیم افرینش در پیچش تار گیسوی تو ،پیچیده شده بود در گذر باد زمان...من بودم در نبودن .تو بودی و تنها تو.....نه سکوت..نه شعر..نه ترانه...نه نوای تاری در دست ...
رضا۴/۳۱
تو خاطره نیستی که بروی
با گذر رود زمان
خاطره ها می چکد از ناز سرانگشتانت
در عطش اشتیاق دستانم هر دم
تو نه از جنس زماتی و نه در جا و مکانی
من همانم که تو دانی ،من همانم که تو خوانی
ای همه نور جهان یک گوشه از رخسار تو
مست ان جرعه لبم چون شدم هوشیار تو
دست فشان ،باده نشان ،کو به کوی ام سوی تو
وین جهان یک کوی تنگ است در هوای روی تو
شبنم جان منی ،جان من از روی تو جاناته شد
آسمان نامی چرا...اسمان در وصف تو پیمانه شد
گفتی از عقل و جنون ،از وادی مهر و وفا
جان من..جانان من..فرزانه در وصف تو چون دیوانه شد
رضا۴/۳۱
امواج گیسوان تو و ساحل دستان من
ساحل بی دریا را ساحلی نیست
من در سکوت لبانم هم
از تو می خوانم
قلم در دستم
به رقص در هوای اهنگ نگاه توست
قلمی گشته بودنم
در هوای چشمان تو در سرودن زتدگی
با تو پیمانم در بی زمانی است
در زمان چه میحویی رفتن ها و آمدن ها
کدام باران را یارای شستن زلال جشمان توست
من هنوز هم
در پلی ایستاده بر گذر زمان
ایستاده ام در عطر آغوشت
هنوز هم قایق مهربانی دستانت
در دریاچه ی جوشیده
در آغوش جنگل و کوهستان
دستانم را پیوند می زند به خورشید
به کدام سوی نگاه گشته ای
این منم ....
بذر دلی که در چشمان تو جنگل گشت
رضا۴/۳۱
درمانگری سنتی بر زنده سازی خاطرات گذشته و تحلیل آن متمرکز است و بر روی گناه حاصل از خطاهایی که موجب یک رخداد ناگوار شده است اصرار دارد اما روانشناسی وجودی بر روی آینده تاکید داشته و گناه را حاصل عدم انتخاب های جدید می داند.فرد تا در حال اصرار و پافشاری بر رفتار و اندیشه ی گذشته است ،امید هیچ بهبودی نیست.و تا زمانی که خود را به خاطر انتخاب های گذشته و رخدادهای قبل نبخشد نمی تواند در اکنون حضوری اگاهانه داشته باشد.
رضا4/30
تمام مشکلات روانی و پریشانی ما ،محصول گذشته است و درمانگر ،کمک می کند ما آینده را بسازیم و فرصت تنها اکنون است .در اکنون باشیم ،هوشیارانه با تمام تلاش .
رضا4/30
اشتیاق دیدار است مرا
چشمانم در محدوده بازتابش نور
گوشهایم در جرعه صدایی محبوس
دستانم در آستانه درک ضعیفی گرفتار
آغوشم چه محدود و جهانم چه در بند قیود است
اشتیاق دیدار است مرا
تو اما ورای این حدود و قیود و آستانه ای
چشم میبندم
در آغوشت به رقصم
دل می گشایم با خیالت در پرواز
لب فرو می بندم در سکوت بوسه ای آرام
لبانم شاعر می شود
دستانم ،تار تار گیسوانی که ریخته بر ساز افرینش
اشتیاق دیدار است مرا
در احاطه ی اغوشت هر سویی
به بی سویی
عطر نفسهای توست
رضا4/29
عدم واکنش ،به معنای بی عمل بودن و خنثی گشتن نیست ،زیرا انسان بواسطه ی اعمالش می تواند ،خالق اندیشه ها و جهان خاصی باشد که برای خلقت و بیان و ظهور این جهان ،افریده شده است ،عدم واکنش به این معناست که خوب بودن خود را ،وابسته به رفتار دیگران نکنیم ،زیرا ما در خود بودن خوب هستیم .و برای رفتار بد دیگران ،رفتاری بد از خود نشان ندهیم زیرا رفتار ما ،آیینه ی دیگران نیست بلکه ویترین جهان درون و باور و ایمان ماست.
رضا۴/۲۹
تا اکنون تصورم این بود که هر حا با تو خاطره ساخته ام ،چقدر زیبا بوده از ساحل و جنگل و کوه و ...و اکنون دریافتم که نه،هر حا تو باشی زیباترین نقطه ی افرینش است .
رضا۴/۲۹
همه جا عطر تو را دارد
حتی تنهایی من
راستی میدانی
من در هوای تو نفس می کشم
کجا میخواهی به شتاب گدر کنی
جهان من
نگاه توست
و من در جهانم به رقصم
با ضربان قلبی که ساز بودن مرا
اواز میکند
کوچه های شهر
ازدحام هماغوشی شاخه ها و درختان
کوهستان روییده در سینه ی دشت
کوچه پس کوچه های دل من
رویای نیمه شب
خیال من حتی
عطر تو را دارد بودن من
رقص برگها و پلی بر روی زمان
از پیله ی تنهایی تا پرواز با مهربانی تو
همه و هیچ من
عطر نکاه تو را در هستی اش
افشانده
من
تو را نفس می کشم
رضا۴/۲۹
دلم عطر تنت را میخواهد
هوای این شهر
سخت دلتنگ است
غبار الود و بس سنگین
نفسها گرفته حبس در سینه
کجاست یک حرعه از عطر آغوشت
کجاست آن شور بنشسته
به پیچ تار گیسوی ات
کجاست ناز نگاه و قبله ی روی ات.
اهای ای مالک روز و شب جهان من
اهای محراب آغوش تو معراج من
اهای زیباتر از زیبا
تو ای از باران لطیف و نرم تر
تو ای موج گیسوی ات به هر دریا دریاتر
هوای این شهر بی تو سراسر دلگیر است
رضا۴/۲۹
شبهای هماغوشی با خیالت را
شبهای با تو بودن را
راهی به حواب چشمانم نیست
خواب است که می اید
لطافت با تو بودن را
میبرد با خود
به زلال رویایی سپید
رضا۴/۲۹
تو را چه به نوشیدن جام شراب
تاکستان افرینش از یک جرعه نگاهت
از ازل تا ابد مست است هنوز
تو را چه به نوازش تارهای ساز و تار
ساز هستی از رقص گام تو وام گرفته
اواز حیات را
تو را چه به سرودن شعر عاشقانه
عاشقی ،شعری است از ظرافت دستانت جااری
رضا۴/۲۹
کیمیای جان است
مستی شراب چشمانت
و آغوشت
قربانگاه جهل و اندوه
به تو که می اندیشم
گلبرگهای سپید نامت
می رقصند در زلال شبنم مهر
و قنوت دستانم در نوازش گیسوانت
میرسد به سرچشمه ی نور
در سوختن اشیانه بودنم بود
روییدن بذر نگاهت
این جاودانگی سر انگشتان توست
در نوازش ساز دل
که تا ابد می خواند واژه به وازه
شعر نگاهت را
از بلندای ایستاده در فراز رود زمان
تا کوهستانی که مرا با تو اشتی داد
به فراموشی نتوان سپرد یک نفس
هوای نفسهایی که از تو لبریز است.
رضا۴/۲۹
آسمان شهر دل مرا
ابرهای تیره ی دلتنگی
به آغوش کشید
ابر بارید
چشمان آسمان خیس باران گشت
موسیقی باد وزید
ابر رقص کنان می رفت
در زلال شبنم لغزانی رنگین کمانی از رنگها
جاری گشت همچون رود
سبزی سبزه ها
زردی گلهای یاس وحشی
و دستان لطیف تر از ابر و باران
دستانم را بشارت روییدن داد
چشمانش ،چشمانم را با خود
تا دور دستهای عاشقی برد
عشق ممنوع، در قفس اغوشش
رهایی گشت از دستان شکننده خاک
کرم های کوچک در خاک میلولیدند
ماهیان در اب ترانه می خواندند
قلاب ماهیگیری نشسته بر قایق را
بوسه ی ماهی دلم به لبانش پیوند داد
رضا4/29
نخلهای سوخته از عطش
ابر تیره ی خیالی تهی
دستانم ترک برداشته از بی بارانی
مترسکها جالیز در کوچه های خالی عربده می زنند
پیله های باردار را
آتش داغ تابستان می سوزاند
چشمانم دوخته به شهر باران
شهر دلم بیگانه گشته با صدای پای رود
چشمه ی عشق خشکیده در سختی دل صخره
آتش می بارد از ابر تیره جای باران
دل من
در قفس دستان تو
پرواز را اموخت
رضا4/29
پای در راه شناخت نهادن ،اولین گام رها کردن هر آنچه که حجاب است و حجاب ،عاریه ای است که میاید و می رود و انچه می ماند ،تنها منی است که در شناختن است و به کسب معرفت .معرفت ،روشن کردن چراغ عقل است به درونترین لایه های خویش که دریچه ای است گشوده به حقیقتی واحد ،اقیانوسی به انتها .قدر و سهم ما ،هر انچه که با عقل ما نمایان گشته و به عمل ما در پدیداری است .معرفت چون حاصل شد ،هر انچه که هست در جای خود باید قرار گیرد و این قربانی کردن ،زوائدی است که تصور نمودیم ،خویش است.ما بی نهایت امکان و گزینه برای انتخاب داریم .با قربانی کردن گزینه ها و انتخاب یک گزینه ،این جهان بی نهایت خود را محدود می کنیم .محدود و محدود تر تا قابل اندازه گیری و فهم و ارزیابی و تشخیص شود.این فرایند را خلقت می نامند.یعنی در قد و قواره و قابلیت اندازه گیری دراوردن.خلق کردن با حذف ممکنات و از نامحدود به محدود رسیدن ،میسر می شود از سویی دیگر خیلی چیزها را باید قربانی کرد تا خویشتن حقیقی نمایان گردد.
رضا4/28
دلم ترانه می خواهد ...برداشتن ساز و رفتن تا اعماق خلوت تنهایی...و نواختن ساز کهنه ای که اوای تازه دارد در دل...اسمان پر ستاره را هر شب همچون لحافتی بر سر کشیدن و با صدای لالایی رود رفتن به خوابی که در آن اندوه واقعیت تلخ ،گم می شود در حلاوت خیالش..عجب این موسیقی اعجاز میکند ...دل را میبرد با نت های خود از اندوه تا رقصی ارام و دلنشین و یکباره در میابیم که حالمان خوب شده است و دست در دست ایینه می رقصیم تا صبح...دلم سادگی می خواهد..صداقت...رنگ چشمانت کجاست..
رضا۴/۲۸
نمی توان به دنبال آزادی بود و از مسئولیت پذیری فرار کرد،شاید اصلا هر وقت که مسئولیت پذیر بودن را باور کردیم ،به آزادی برسیم .تا زمانی که وضع موجود خود را متوجه قسمت..تقدیر..شرایط جامعه و دیگران کرده ایم ،بهتر است از آزادی و آزاد بودن سخنی نگوییم .
رضا۴/۲۸
سایه ها گاه امتداد می یابند تا افق ها دور ....گاه کوتاه می شوند تا گام های ابتدایی یک راه..گاه میچرخند از شرق تا غرب...و من ..سایه ای در بازی با سایه ها..نفهمیدم خورشید درمرکز منظومه ایستاده و زمین در رقص است ...
رضا۴/۲۸
باده ان است که دل بگشاید ورنه تاکستان در خواب مستی به زندان است ..رقص است خیال تو و رقص است، اندیشه ای که موج به موج ،می نشاند قایق دل را در بی سمتی آغوشت ...حرف دل را باید حبس کرد در زندان سکوت...پرسش ها را به اتش کشید در بستر مرگ ..و تنها گام به گام همچون سایه ای قدم زد با نقشب که خورشید ،نشانده پای خاک ...شراب ان است که دل بگشاید..
رضا۴/۲۸
تارهای عنکبوت می بافیم
تار به تار
با تلاشی بی انتها
بی وقفه و درنگ
پروانه ی جان در اسارت تار
فریاد می زنیم زندانبان زندان را بگشا
آنطرف کمی دورتر
دو مرد تصمیم به رفتن دارند
ماه و خورشید رقصیدند
مردان ایستاده منتظر
عنکبوت چشم بسته به بیرون
پروانه ،بر می کشد اخرین دم را در بی دمی ایام
زندانبان زندانی خویش در قفس سخت گرفتار است
قفس می سازد با لبخند و شوق
آدمی در گورستان خود
مرده در حسرت یک لبخند
ما خریداران اندوه و درد و رنج
ما ماندگان در جهل سیاه
ما فراموش شدگان رقص و لبخند
ما ،قاتلان خویشتن
بر گام های خویش قلاده بسته ایم به سیاهی
ارامش خود را در سبد که انداخته ایم؟
قفس خویش را از چه رو محکم بسته ایم با فولاد
تار می بافد عنکبوت من
خویشتن میزند پر در دام
من در سوگ خود عزادارم هنوز
رضا4/28
انسانها همواره به دنبال ازادی هستند و در این راه حتی جان خود را فدا می کنند اما اغلب، در آن حال تمایل بیشتری دارند ،که از آزادی صرف نظر کنند و از عواقب مسئولیت پذیری انتخاب خود و اعمال خود طفره رفته و تصمیم دیگران را اجرا کنند، تا از پاسخگویی و مسئولیت پذیری فرار کنند .و این در حالی است که در هر صورت عواقب انتخاب انها به خود انها باز می گردد.
رضا4/27
ما نمی توانیم جای فردی تصمیم کرفته ،عمل کرده و یا زندگی کنیم همچنانکه فردی نمی تواند، جای ما تصمیم گرفته ،عمل کرده و زندگی کند.همچنانکه خداوند می توانست تمام انسانها را مومن وخدا پرست و نیک کردار خلق کند که در آن صورت ،معنای انتخاب و مسئولیت و انسان از بین می رفت .و رسولان تنها مسئول ابلاغ وحی بودند و انکه که چه افرادی ایمان میاورند و یا نمیاورند با انان نیست.این طبیعی است، که هیچ انسانی به اندازه ی خود آن فرد دلسوز و مهربان با خودش نیست .اگر چه که با انجام عمل اشتباهی، به خودش ضربه می زند اما تصورش این است، که این عمل به نفع اوست و هنگامی که زیان بخش بودن انتخاب خطا را به او یاداوری کنیم باز خود او مسئول انتخاب و عواقب انتخاب خود است .پس دیگران را نمی توان مجبور به انجام عملی کرد حتی اگر یقین داشته باشیم در حال زیان زدن به خود است وبهتر است خود ما نیز دچار این لجاجت نشده و بر روی حقیقت بودن نظر و رفتار خود تاکید نکنیم بگونه ای که دیدگاه دیگران را حتی نگاه نکرده و بر نظر خود پافشاری کنیم .گاهی بد نیست گوشه چشمی داشته باشیم که نکند تصمیم ما خطاست و این زمینه ساز تعالی می تواند باشد البته در اعتدال و تاکید بر این مهم که باز ما انتخاب می کنیم نظر دیگران را اهمیت داده و بر روی ان فکر کنیم
رضا4/27
وقتی با وسیله ای ثابت در مسیری معین با سرعتی مشخص حرکت می کنیم ،اگر حادثه ای رخ ندهد ،در زمان مشخصی به مقصدی یکسان می رسیم .اگر در زندگی خود دچار شکست شده ایم ،و بر رفتار و افکار گدشته ی خود که منجر به شکست ما شده است ،اصرار داریم ،بی شک دوباره با شکستی عطیم تر روبرو می شویم .برای موفقیت یا اندیشه و با رفتار خود را باید تغییر دهیم در غبر اینصورت یقین داشته باشیم مجدد دچار ریان شده و مقصر تنها خود ما هستیم.
رضا۴/۲۸
دلتنگی ..دنیای بی توست ..دنیای بی آغوش تو که تنگتر از پیله ،پروانه ی جانم را می فشارد در هم...دل تنگی ،فاصله ی دستان من با دستان توست...فاصله ی بین نفس کشیدن من با عطر نفسهای تو...دلتنگی ...نگاهی خیسی است که چشمانت را کم دارد.
رضا۴/۲۷
ما با اختیاری که داریم همواره در حال مجبور کردن خود به جبری هستیم که با اختیار خود ،ایجاد می کنیم.
رضا۴/۲۷
کاش می شد طریقه ی حرف زدن تو را در قوطی طلایی رنگ کوچکی ذخیره کنم..برق چشمانت را...تندی نفسها و اهنگ صدایی که تا بیدار می شوی ،بیدار میکند دل مرا پای عاشقی...کاش می شد ...اوای طراوت بخش تو را لا به لای کتاب زندگی مثل ،گلبرگهای گلی حفظ کرد تا کتاب زندگی من..همیشه عطر آگین باشد.
رضا۴/۲۷