
روزی برای صلح با خود ..عشق ورزی با خویشتن و شکفتن برای خلق زیبایی
رضا3/31

روزی برای صلح با خود ..عشق ورزی با خویشتن و شکفتن برای خلق زیبایی
رضا3/31
چشم به راه مهتابم..آسمان دل تنگ...کوه خاکستری..جنگل همچون سایه ای مبهم ..و من خیره به افق های دور دست نانعلوم ..رقص گام های مهتاب را چشم در راهم..ستاره ها میدرخشد..دلتنگی نیخزد پای غروب ...شب ..میرسد از راه
مهتاب .از پشت ابری بازیگوش گیسوان نقره ای را رها می کرد در مخمل شب
رضا۳/۳۱
نگاهت...چشمانم را کجا رها کرد ..در شهر نابینایان.. من از وصف صداقت چشمانت چگونه شعر بسرایم...از خاطره ها برون آ و بال بگشا .در این سرزمین بی وفایی..تنهاتر از تنهایی نشسته ام رو به زمانی که نکاهم را برساند به خاطره ی چشمانت....عشق جه ساده ..چه عمیق بکد بیات احساسی که ریشه های اش در دلدادگی بود...مرا از این وادی گورستان شعر و ادب به شهر موسیقی و رقص ببر ..دلم خشکید...به آغوست برقصانم تا اوج پرواز
رضا۳/۳۱
نقصان در ظهور است و حضور در کمال و کمال است .و عقل همانا نوری است که در ارتعاش عبودیت به تجسم و تقید رسید و در ذکر و تسبیح به ارتعاشی لطیف که نمایانگر است و خود در نهان، .پس افرینش همه عقل است که در دو شکل نهان و هویدایی در، ابدیت رقص ،به سرور است.
رضا۳/۳۱
یوگا ،در حرکات تعادلی و قدرت و تمرکز و انعطاف خلاصه نمی شود .اگر جه که می دانیم قدرت ،در منعطف بودن همچون آب سیال بودن ،و همراستا کردن قطره بردارهای تیروی خواست و اراده و میل است .جهانی هر فردی در درون اوست اگر چه اثرات محیطی که میتواند باعث پذیرش فرد شود نیز،،بی تاثیر تیست .یوگا ،جهت دادن به نور عقلانیت است برای سفر کردن به وادی درون و مشاهده ی خویش و در نهایت حرکتی عاشقاته از درون به بیرون برای نمایان کردن صلح و مهر درون ،در گفتار و رفتار .آغاز با سکوت است ،نجواهای ذهنی که پیش داور است و مخزن اطلاعات ،را خاموش کردن تا مهیای کشف تازه ها باشیم.
رضا۳/۳۱
معبد دل ما را ...شمع وجود تو نور است و سجاده ی نماز ما را، نیازی است رو به اقلیم عطر خوش گیسوانت که رقص تاری از ان ،در سرودن نغمه ی جان است ،بی حانی این جان را
رضا۳/۳۱
رقص بی مقصد
تکه ابری خاکستری
در دستان لطف باد
موج دریایی
که گاه می خوابد در سکون خفتن چشمان باد
انبساط بی وقفه ی افرینش
در آغوش هیج
صبح هایی که میایندو میروند تا آغوش شب
شبهای سکوت
شبهای راه رفتن با قایق خیال
در دل دریای آسمان و موج ستاره ها
شبهایی شمردن لحظه ها تا صبح
بلاتکلیفی دل ادم در مرز هبوط
و ادمی که خود را نمی شناسد
در تکاپوی
شناخت ادمهاست...
بوسه ی صبح بر لبان شب نشست
و من چشم گشودن خورشید را دیدم
زندگی ..تعبیر گفته ها و ناگفته هاست
رضا۳/۳۱
ابری گشته چشماتم
با نوازش نسیم نگاه تو
نقشی می نگارد از دشت خیال
و چون گم میشود جشمانت
در مه الود هوای فاصله ها
ابر چشمانم
می بارد ارام ارام
رضا۳/۳۱
برده داری در قدیم بدین صورت بود که انسانها با زور و قدرت و تحت شرایط خاصی به انجام اعمالی وادار میشدند که در جهت منافع عده ای خاص بود اکنون به جای استفاده از جسم انها ،با تزریق اندیشه و تعطیل کردن تفکر انها ،ادمها را به برده داری می گیرند .و جالب اینکه خود برده ها یا همان مظلومان از این ظلم احساس بزرگی و افتخار می کنند و کسانی که برای رهایی انها حاضرند حان خود را از دست بدهند به شدیدترین وحه ،کشته و از بین میبرند .یعنی مظلوم ،نجات دهنده ی خود را از بین میبرد و از تحت سلطه بودن و برده ی ظالم بودن ،لذت می برند .باورهای غلط مثل کارما ..خواست خداست.تقدیر چنین است و انواع بت پرستی که به نام خداوند به خورد مردم داده در کشورهای مختلف ،و تاکید بر دوری از تعقل و اندیشیدن همه و همه برای برده داری نوین است در حالیکه رسالت انبیا و ادیان همه تاکیدی بر عقلانیت و اندیشیدن و خود شناسی و ظهور خود حقیقی است چیزی که فراموش شده است.
رضا۳/۳۰
اتش درون است که شعله هایش به هر سو گسترده و زبانه هایش به هر گوشه در رقص است و دل است که چونودر گرو دلدادی باشد همه جان افزا و روحبخش است و جون در خود به خود گرفتار گردد در نیستی و نا بودن به اشتیاق حضور است .دل ،بدادم که جان ستانم که جان ستاندن در دل دادن است.
رضا۳/۳۰
تغییر برای همه ی ما سخت است .مادری که تمام ارزش لحظاتش در نگهداری فرزند بوده و با رفتن فرزند از نزد او،احساس بی هویتی می کند ،فردی که همسرش را تحت قالبی خاص هموار پذیرفته و با تغییر ناگهانی او،به هم ریخته و با این تغییر هماهنگ نمی شود .فردی که به یکباره در می یابد چقدر با ان چیزی که بوده ا متفاوت شده است.ا از تغییر می هراسیم زیرا خود را آن رفتار و یا آن باور می دانیم نه فردی که ان باور را پذیرفته یا بوجود اورده و به راحتی می تواند انرا تغییر دهد.
رضا3/29
مرگ می تواند پایان جهانی باشد، که اکنون با حواس خود ،درک می کنیم ،اما بی شک اندیشیدن به مرگ می تواند به ما زیستن را نشان دهد ،اندیشه مرگ است که ما را از اتلاف فرصت ها برای موارد بی ارزش به اندیشیدن و ارزش بخشیدن به لحظه ها می نشاند .رویارویی با مرگ خود است، که گاه می تواند ،همچون شوکی عظیم ما را به درک زندگی بنشاند.
رضا3/29
زندگی از زمانی آغاز می شود، که در می یابیم ،ما همنشین نتایج انتخاب خود، و ساکن عمارت و جهانی هستیم که خود ما، با تلاش و صرف زمان و هزینه ،ساخته ایم.البته جهان دیگران در صورت پذیرش ما می تواند بر جهان ما اثر گذاشته و اعمال و آگاهی ما نیز ،بر خرد و آگاهی جمع اثر بخش است.وقتی که انگشت اشاره به سمت خودمان برگشت ،وقتی مسئولیت اعمال خود را پذیرفتیم ،وقتی به جای نقد دیگران به ود رجوع کردیم ...فصل شکفتن دانه و نمایان شدن درخت پنهان ،که خود حقیقی ماست ،ممکن می شود.
رضا3/29
نازی از ناز نگاهت جا مانده در چشمانم که به ابینه نظر کرده..تو را می بینم
رضا۳/۲۹
این چه شگفت انگیز است برای خود من که درخشش شادی و نشاط من ،وصل است به برق چشمان و لبخند لبان تو
رضا۳/۲۹
من ،شناساننده است نه شناخته شده و نه قابل شناسایی...ابزارش دادن که بواسطه ی این ابزار نامحدودیت خود را در محدودیت بیان به اعمال و افعال ،نمایش بخش .و او با ابزاری محدود در خلق جهانی از جنس نامجدود است ،گاه ابزار فرمانبری از یاد برد و خود بر خود حکومت کند که به فساد و تباهی رسد و گاه با نور عقلانیت چنان به وجد اید که رنج عاشقی به گنج بیند و حزن و اندوه این شناخت ،چون اسطرلاب و کیمیاگری .و او را تلاش و وجد در بیان نور خود باشد که در خود بودن همه لطافت و ملاحت و عشق است بی انتها.و این من است،نامحدوده ای که در محدوده ها به خلق عوالمی است که معلوم علم الهی است .
رضا۳/۲۹
در هر فردی سه کس وحود دارد .اول انکه نور است و خرد و آگاهی ،دوم انکه این را فهم کند و در تلاش نمایش این خرد و اگاهی در ظاهر و رفتار است و سوم ،آنکه در طلب عمل و انجام فرامین فرد دوم است تا خود را مطابق سازد با نور و خردی که فرد اول است .
رضا۳/۲۹
طوفان است دریای دلم...کشتی خیالت کجاست ناخدای عشق....قایق اندیشه ام در پیچ و تاب خم گیسوی تو در رقص است و من در بود و نبود ،مانده در قاب نگاهت به اسارت در پرواز ...و کلامی نیست جز درک حسی عمیق که مبادا کلامی بشکند ،وسعت بی انتهای این احساس را
رضا۳/۲۹
تکامل ،ساده کردن فعالیت ها و خواسته ها نیست ،انتخاب خواسته ها و فعالیت هاست ،تکامل در تبدیل گشتن ادم به چیزی در خارج از او نیست .تکامل ،مشاهده ی خود ،و بیان خود در گفتار و اعمال است .آنگاه که تمام رفتار ما در تطابق با خویش حقیقی ما باشد ،کمال بودن خود را به نمایش و بیان رسانده ایم و این هدف از خلقت ماست.
رضا3/28
من ،همه او ، او ،همه من نیست .من نه آنم که می شود ،من نه آنم که چگونه بوده ام ،آن که بوده و آن که می شوم نه من ،که انتخاب منی است که انتخابگر است .من ،محدوده ای از نامحدودیت او و این را در زمان راه نیست ،و انکه می نمایاند ،می تواند اینه ای در وصف خود و یا پرده ضخیمی باشد از نهان کردن خود
رضا3/28
در اشتیاق مشاهده ی تو همه چشم شدم ،در چشم تو همه مست گشتم، و در وصف این مستی ،همه شعر و ترانه و غزل و گاه سکوت گشتم ..و اکنون دریافتم این تلخی قهوه ی بیداری را ،که در بیان من ،نمی گنجد وصف چشمان تو و من ..این حیرت است و این حیرانی است که به عجز رسیده وصف بیان من در وصف یک تار از موی تو
رضا3/.28
کهنگی و تکرار ،ملال اور است ،و طراوت و تازگی آدمی، نه در تکرار جسم او، که در بی تکراری نگاه نابی است، که از هر پلک زدن او به خلق جهانی تازه از شور و عاشقی و بیانی تازه از معنای مهربانی و لطافت است ..ظرف ادمی تکرار ناپذیر است وقتی درون ان تازگی و طراوت معرفت و شعری باشد که به سرودن نت های زندگی است
رضا3/28
آدمی همچون آیینه ، آنی است ،که آن را ،در رفتار و گفتار خود ،نشان می دهد .پس اعمال ما از سویی تصویر گر ما و از سوی دیگر بیانگر ماست .پس آدمی تصویر گر معانی و خیال و مفاهیمی است، که شکلی ات و نمایانگری نداشته و بیان آنها ،انسان است .و ادمی خود را در اینه ی وجود خویش ،به نظاره است و ادمی خدا را در اینه ی بودن خود به تماشا است و من در اینه قلب خود به مشاهده ی رخسار توام که زیباتر از وصف و بیان است .
رضا3/28
می نویسم
تمام نقطه چین های مبهم را
شعرهای نسروده
رویاهای ندیده
اشک های خشکیده در سکوت
دستان مانده در دستان خاطره ای شیرین
پر سیمرغی که گم گشت در شهر اشوب گیسوانت
من به ملاقات خدا رفتم
در زلال چشمانی که از آیینه شفاف تر بود
عبور کردن از هیاهوی سایه ها
شکست حباب های تهی در لطافت اوایی از جنس شبنم
و رفتن ..از دل تنگی ها
هجرت از فاصله ها
رها شدن در عطر اغوشی از جنس عروج
پیله ها شکست
و من در پیله ی چشمانت پروانه شدم
ظرف بودن من را
عطر نفسهای تو معنا بخشید
می نویسم از جستن من..من را
که در چشمانت یافته شد
آتش اغوشت به خاکستر نشاند
هیزم خشکی که در باران دستانت حیات را
جوانه های شعر و شکوفه های مهر را
به آیینه هدیه می کرد
بغض است بی تو
ترس اشکی که بی محابا می اید
سجاده گشته زیستن من
نماز گشته بودن من
کوک چشمان توست ساز دل من
رضا3/28
رود زمان می گذرد ،بستر حادثه ها ،لبریز از عبور ارام و بی وقفه ی ،این رود جاری است .خاطرم اما دست در دست اشیانه ی دستانت ،نشسته بر روی پلی زیبا از جنس شعر و خیال و در تماشای این گذر بی پایان ،سپرده دل تنگی هایش را به عطر دلنشین اغوشت ،هوای تو دارد این دل که هوا کرده هوایت را ...نیمکتی بال می گشاید و ما در آسمان رها می شویم در سرودن عاشقانه هایی از جنس نگاه ،از جنس سکوت از جنس لطافت زلال کلمه هایی که ابستن شراب مهربانی است ..از جنس شبنم.رود زمان نمی تواند ،ببرد مرا با خود ،فاصله ها نمی رباید چشمانت را از نگاهم ...لبانم در غزلهای لبانت هنوز هم ،شعری می سراید از بوسه ،ازبال گشودن پروانه ها ،از ریزش قطره های باران در اغوش مهربانی ،از رقص رنگین کمان در گیسوان خورشید...دل من ساز می نوازد در کوچه پس کوچه های نگاهت و جهانی از سکوت و انتظار در درونم تو را می جوید که بخواند با چشمانت از رازی که ساز بودن مرا ..آواز است.
رضا3/28
هر انسانی خالق جهان خاص خویش است ،جهانی که بر اساس پذیرشهای او شکل گرفته و خلق می شود.اما این تنها بیانگر قسمتی از جهان است .قسمت دیگر این جهان، اثر متقابل این مخلوق یا جهان خاص هر فرد ،بر جهانهای دیگر است که مسئولیت بخشی و اثر بخشی یا اثر پذیری هر جهانی را مشخص می کند .لازم است دقت بیشتری کنیم که جهان خاص ما ؛اندیشه و رفتار و انتخاب ما ؛چه اثری بر دیگران و جهانهای آنان می گذارد ؛این شاید همان معنای جهنم و بهشتی باشد که در طول حیات خود و با اعمال خود ،خلق می کنیم.
رضا3/28
اکثر ما تعریفی که از خود داریم، بر اساس معیارها و علایقی است ،که در آن لحظه و موقعیت داریم ،گاها خود را مهربان ،پر تلاش و...صفاتی تعریف می کنیم که بر حسب روزگار رو به کاستی یا فزونی است در حالیکه موصوف ،خود حقیقی ماست .هر ان چیزی که تغییر می کند بی شک خود ما نیست بلکه محل عمل و جایگاه رفتار ماست .خود حقیقی ما ،چیزی است که در بی زمانی است اما از راه عمل در زمان خود را هویدا می کند ،مثل اندیشیدن ،مثل مشاهده گر و شهید ،مثل خالق
رضا3/28
عشق ،طلب است ،این طلب اگر بیانگر اشتیاق ،برای نمایان ساختن و نثار از درون به بیرون باشد ،عشقی جاودان و ماندگار است .و اگر این طلب برای تصاحب و لذت بردن خود از دیگری باشد و موضوع دریافت باشد ،بر پایه های متزلزل قرار گرفته و عاقبت روزی به انتها می رسد .و عشق ،تنها راهی است که غنچه ی موجودیت را به شکفتن می نشاند و عطر و زیبایی خاص هر موجودی را هویدا و اشکار می کند.
رضا3/28
شخصیت هر قردی بیانگر اگاهی و باور و اعتقاد اوست ،آگاهی هر فرد زنده ای، سکون و توقف ندارد، بلکه فرایندی پویا و همیشگی است ،که بیانگر شناخت آن فرد است .مگر افرادی ،که با توقف اگاهی و زندانی کردن خود، در یک اندیشه، با تقلید و تکرار و حتی اندیشیدن و تعطیلی اندیشیدن پس از خلق یک اندیشه .پس شخصیت نیز روندی پویا و جاری است که بیانگر دیدگاه و اندیشه هایی است که هر فردی در هر موقعیتی دارد.نکته ی مهم این این است که شخصیت هر فردی ،تنها انتخاب اوست بر اساس معیارها .و شخصیت ،ثابت و مسکون نیست و شخصیت ،خود حقیقی آن فرد نیست زیرا در حال تغییر است .شخصیت هر فرد می تواند انتخابی باشد برای همراستایی با موجودیت حقیقی هر فرد.
رضا/28
هیچ ظالم و مستکبری آنقدر قدرت ندارد که بتواند بر فردی حکومت کرده و ظلم نموده و دیگران را به بندگی بگیرد .این جهل و حماقت مظلومان است که از فردی عادی و بیشتر احمق ،فردی ستمگر و ظالم می سازد که با نادانی خود منابع و فرصت ها را از بین برده و بر ظلم و تعدی خود بیافزاید .
رضا3/28