از تو می نوشتم...همیشه از تو می نوشتم..گاه در رقص حروف و گاه در سکوت....گاه در بیان دریا و گاه در وصف جنگل و سکوت کوهستان..تا چشمانت در چشمانم ..نگاه شد...و زلال شعری عاشقانه از ژرفای وجودم شروع به سرودن ..رودخانه زلال حضورت گشت...عاشق شدم..عشق را در لبریز گشتن ظرف ادراکم ..فهمیدم ..شعر به شعر غزل شدم...ترانه شدم..ساز شدم و نواختم هر لحظه تو را...از خواب تا رویا ..از رویای تو تا رویای با تو بودن..زمان عبور می کرد و ما در فراز پلی زیبا بر زمان ایستاده ..زندگی را میسرودیم...تا در غروبی دلتنگ....خورشید بودنت مرا به افتاب هدیه کرد....زمان را دیگر نشانی نیست..کلامی نیست..حروفی نیست...به حیرت رسیده ام در آغوشت و حیرانم از وصف تو ....نه می دانم چقدر عاشقانه دوستت دارم ..نه پیمانه ای و معیاری است و نه وصفی در بیان تو..تنها منم و حیرت ...شبنمی میرقصد در گلبرگهای صبحگاهی...خورشید در قلبش میرسد به جاودانگی
رضا۱۰/۲۲