آلونکی ساخته ام از خیال تو
در مرز خشکی کویر و دریا
در هماغوش مه ای غلیظ و جنگل انبوه.
آلونکی ساخته ام
در لمس بوسه ی خیس باران و
شیشه ی دلتنگ ،پنجره ها
در خواب رفتن چشم و بیدار گشتن رویا
آلونکی ساخته ام از خیال تو
در اعماق خلوت تنهایی
آنجا که آسمان پر از ستاره ،نزدیکتر است
چشمه ها بی صدا ،چشم می گشایند
رودها نرم و لغزان می خزند در نور نقره ای مهتاب
آنجا که هیچ کس نمی بیند
جوانه چگونه بیدار می شود در برهنگی ساقه ها.
آلونکی ساخته ام
از نت های موسیقی سکوت
از گام برداشتن رنگهای رنگین کمان در وداع با باران
از دل تنگی حزن آلود ابری تیره و سیاه
از رقص ،ذوب گشتن برف
در دستان داغ یک دوست .
آلونکی ساخته ام از موسیقی ساز چشمانت
هر صبح
پروانه ای تولد می یابد و هر شب
شاهپرکهایی به آغوش نور
بال می سوزانند در آتش مهر.
آلونکی ساخته ام از دل
در ناکجا آبادی که پشت کوه قاف مسکن دارد
درست آنجا که موسیقی گام ها ی تو
آغاز بازگشت لک لک هاست .
رضا9/23
چهارشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۱ | 21:53