رقصنده    با    باد

یلدا

ما ،شب پرست نیستیم که بلندترین تاریکی را به جشن باشیم ...می رقصیم..ساز می زنیم..شعر می خوانیم و شاد شادیم که از فردا ،روز طولانی تر و غروب خورشید دیرتر است و این یعنی بوسه های طولانی تر بر لبان زمین....نور وجودتان بی شک بی غروب است .یلدا مبارک
رضا۹/۳۰

چهارشنبه سی ام آذر ۱۴۰۱ | 19:34
رضا

رویش

من به اندازه ی

آلونک تنهایی یک پروانه

دل تنگم

حجم نرم پیله ای که گرفته بالهایم را در بند.

دل من همچون ،غنچه ای لب بسته

شعر زیبای عطر تورا

فشرده در آغوش .

گلبرگهای یاد تو را هر شب

موسیقی پای رویا ،بیدار می کند از خواب.

هر بهانه ی ساده ای می برد ،مرغ خیالم را

در هجرتی از انتظار و شوق

به هوای عطر بهاری که روییده از

رویش اشوب گیسوانت در دوردست .

دل من ،پنجره ای است

که گشوده گشت

رو به کوچه ای که از عطر بهارنارنج

سرمست است .

خوشبختی شاید رقص بین اشک و لبخند

گام برداشتن های پر تردید ،در کوچه های دلتنگ قرار

یک سجده رو به رویش انسانیت از خاک

عطر گل سرخی خشک لا به لای اوراق

یا صدای ترانه خواندن مستی باشد

که سوار بر دریایی مواج

می شکند سکوت شیشه ای کوچه ها را

رضا9/29

سه شنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۱ | 22:50
رضا

فراموشی

ما انسانها دچار فراموشی شده ایم ،دنبال نور همه جا را زیر ورو می کنیم ،دنبال قطره ای از عشق با لبان تشنه همه جا را می گردیم و می گردیم ،در جستجوی مهربانی ،دربدر به دنبال خدا ،سراسیمه به دنبال یافتن حقیقت و....شتابان همه جا را در کاوش و کاوشیم ...و نمی دانیم خود ما نور هستیم ..عشق هستیم ...خدایی ایم و خدا در ما خلاصه نمی شود ،حقیقتیم ....ما انسانها دچار فراموشی شده ایم ..کاش آب برکه ها زلال باشد تا هنگام آب خوردن دریابیم که آنچه گم کرده ایم ...خود ماست .و چه بی ارزش شده است انسانی که افرینش برای او و او برای عاشقی خلق شد
رضا9/29

سه شنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۱ | 20:21
رضا

جاودانگی

جاودانگی ،به معنای نامیرایی و مانایی است .چیزی جاودانه است ،که در زمان نباشد ،چیزی جاودانه است ،که متغیر نباشد ،هر چیزی که تغییر کند بی شک میراست.متغیرات چه چیزهایی هستند ؟ هر آن چیزی که ما بدست اورده یا به ما می دهند و از ما گرفته می شود یا از دست می دهیم .جسم ،باور ،غریزه ،اندیشه ،ثروت ،مادیات ،خانواده و......آنچه که پابرجا می ماند چه چیزی است ؟آنچه که شاهد این تغییرات و رفت و آمدها و داشته ها و نداشته ها بوده .آنی که حتی باور نمی کند که سنی از او گذشته و فرتوت یا پیر سده و هنوز از ارزو و شادی و عشق و...لبریز است و در خلوت با خود هنوز هم کودکی بازیگوشی است که یقین دارد ؛خودش این جسم نیست که به مرور زمان ،دستخوش فرسودگی شده است و واقعا نیست .این شاهد ،این ناظر ،جاودانه است .
رضا9/26

دوشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۱ | 0:3
رضا

رحمت

رحمت ،خود خداوند است ،عدالت او ،همانا شکلی رحمت اوست.عدالت ،یعنی بستر های رشد و تعالی برای همه بصورت یکسان و برابر جاری است و هر فرد به فراخور تلاش و اندیشیدن خود ،از سرمایه های بیکران ،سهم می برد .در عدالت اوست که بستر رشد برای همه ی موجودات به جهت شناخت کمالی که هستند، و ظهور آن در رفتار و بیان ،مهیا شده است .این اختیار به انسان عطا شده است که در طیفی بین شر وخیر که هر دو تا بیکران امتداد دارد ،حرکت کند و خود او مسئول انتخاب خود و همنشین ،جهانی باشد که از انتخاب خود او تشکیل شده است ،هر آنچه که مشاهده می کنیم ،ظهوری از رحمت حضرت حق است .
رضا9/26

یکشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۱ | 23:47
رضا

کاش

کاش قدمهایی طلایی پاییز

می برد از شاخه های درخت دل ما

آشوب خش خش هزاران برگ تصورات لرزان را.

کاش هجرت می کرد

دلتنگی

ازتک آشیانه ی نقش بسته در دودکش خانه ی دل ما.

کاش سرما بخشکاند

ریشه های علفهای هرز روییده

در باغچه ی افکار ما را .

کاش از شیروانی خانه های کاهگلی باز

رقص دودی را شاهد باشیم

در ترانه ی سکوت ..سقوط یک برف ...

کاش پنجره های آلونک های این روستا را

جشن چشمک زدن لامپها

برساند به شادی .

نا امیدی را کاش می شد

آتش زد

ودر موسیقی سوختنش رقصید .

دل من

یک نفس گرم می خواهد

یک خنده از اعماق یخبندان دل

یک سفر ..

بال گشودن از این یاس یخ زده در کوچه ها

دل من....

گرمای دستانی را می خواهد

که از خورشید داغ تر است

می نشیند پای نبض دل

آانجا که هیچ گرمایی را

راه نیست...

رضا9/26

یکشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۱ | 22:35
رضا

عطر

عطر نفسهای تو ..
آرام بخش ترین معجون دنیاست
دلم سفر می خواهد
از همهمه ی سایه های لرزان
از نجوای بی سکوت
افکاری که در ذهن
می لولند
تا آنجا که طبیعت را می توان
در آغوش کشید
رضا۹/۲۷

یکشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۱ | 16:51
رضا

جام مست

دینداری و انجام فرایض هر دین ومذهب

هدف نیست

راهی است که از آن راه هم میتوان

به انسان بودن رسید

انسان بودن یعنی مهرورزی ..

بی شرط و چشمداشت

و این عشق است .

رضا9/25

جمعه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۱ | 21:37
رضا

هدف

هر چیزی یرای هدف و مقصود خاصی طراحی و ساخته شده است .حتی دستگاه‌هایی که توسط آدمها ساخته شده اند هر کدام برای هدف خاصی ،بوجود آمده اند . ساعت‌ها زمان را حساب کرده و نمایش می دهند تا ما معیاری برای برنامه ریزی و خواب و کار و..داشته باشیم .قطارها آدمها را جابه جا می کنند. همه همان کاری که برای انجام آن ساخته شده اند را انجام می دهند،درخت سیب ،سیب تولید می کند ،پاییز ،برگها را نقاشی کرده از آوندها جدا می کند و....… شاید به همین خاطر است که دیدن دستگاه‌های خراب آدم را ناراحت می‌کند مثل ساعتی که به خواب رفته است و قطاری که در گوشه ای در حال زنگ زدن است ،چون نمی‌تونند کاری او که برای آن ساخته شد ه اند، انجام بدهند. ما آدمها هم همینطوری هستیم . اگه هدف از خلق شدن خود را ندانیم یا گم کنیم ،اگر برای هدفی که به آن دلیل خلق شده ایم فعالیتی نکنیم ، مثل این است که خراب شده باشیم و این ادم را ناراحت می کند.
رضا9/25

جمعه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۱ | 17:28
رضا

تولد

غنچه تا از درون به بیرون شکفته نشود و گلبرگهایش را نمایان نسازد ،زیبایی و عطر خاص خود را نمی تواند آشکار کند ،هر گل رنگ و عطر خاص خود را دارد و در مکان و زمانی خاص خود ،تولد می ابد .انسان با تولد از مادر همچون غنچه ای است که با شکفتن و نمایان ساختن توانایی های منحصر بفردش ،تولد دوم و اصلی خود را آغاز کرده و هر رفتار او و هر خلاقیت او ،همچون گلبرگی نمایان شده و پدیدار می گردد.عطر و زیبایی خاص هر انسان در توانایی های درونی اوست که از راه اندیشه و گفتار و عمل ،پدیدار می شود.

رضا9/25

جمعه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۱ | 17:26
رضا

عادت

حتی عادت نکردن نیز

عادت است

عادت کرده ام که عادت نکنم

تازگی موسیقی نگاه تو

عطر شکوفایی لبخند تو بر ظرافت

لبان لطیف تر از شعر و غزل.

آشوب گیسوانی که ترنم موج اش در تکرار نمی گنجد

اهنگ حضورت هر لحظه در نواختن تازگی و طراوت است

عادت کرده ام که عادت نکنم

رضا9/25

جمعه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۱ | 16:40
رضا

پاییز

با قطار نگاهم در جنگل پاییزی چشمانت
سفر می کنم.
هر برگ درخت
نقاشی عاشقانه ای از رنگها و لطافت
پرواز برگها در مسیر عبور .
کلیدهای شب و روز همچون پیانویی بزرگ
آهنگ زندگی را می نوازد
من نقش خیالت را نقاشی می کنم
قطره های باران خیالم را نوازشگرند
نمی دانی .....
سکوت شعرهایم چه زیبا
میسرایند تو را
تویی که در چشم نمی گنجی و جهانم به اندازه ی آغوش تو
بی اندازه است .
رضا9/25

جمعه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۱ | 15:34
رضا

خورشید

خورشید هیچ وقت خاموش نشده اما ساکنان زمین شاهد غروب خورشید هستند هر روز.شر ،همانا غروب خیر است اما در حقیقت هیچگاه خیر غروب نمی کند و شر تنها ،در ذهن و تصور آدمهاست و دنیایی که از تصورات برای خود خلق می کنند و ساکن آن محیط نامتعادل و ناماندگار می شوند

رضا۹/۲۵

جمعه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۱ | 14:44
رضا

کهنگی

برخی چیزها هر چقدر کهنه تر و قدیمی تر می شوند ،حال آدم را تازه تر و بهتر می کنند ،درست مثل شراب کهنه که هر چه کهنه تر باشه ،مستی فزونتری دارد.مثل رفیق ،مثل دوست که هر چه قدمت این رفاقت باشد ،مهرورزی و دلگرمی وآرام بخشی اش بیشتره ..اصلا مثل عطر چادر نماز مادر بزرگ ،که لا به لای چین و چروکهای صورت و سادگی گفتارش ،یک دنیا عشق جریان داره ..مثل نوشته هایی که انگار در زمان گم نشدند و همیشه بوی تازگی می دهند ..مثل ....چشمان تو در نگاه من...مثل ....

رضا9/25

جمعه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۱ | 0:39
رضا

عشق

عشق ،چیست ؟تبدیل کردن عشق به الهی و انسانی و .....بیانگر حالات عشق است نه خود عشق .عشق ،حاصل فاصله ای بین من و مطلوب من است ،بین آنکه که هستم و آنکه که می خواهم باشم ،آنچه که دارم و آنچه که می خواهم داشته باشم ،حالی که هستم و حالی که می خواهم داشته باشم .در واقع ،عشق ،انرژی لازم برای حرکت کردن و تقلیل این فاصله است .و از سوی دیگر ،اگر فاصله نباشد ،عشقی هم وجود ندارد.این طلب کردن وابسته به خواست و آگاهی است ،برخی از این طلب ها صرفا ماهیت غریزی دارد مانند ،غذا خوردن ،نوشیدن ،لذت سکس و ....و برخی محصول خویش حقیقی یا تعالی است مانند ،شناخت کمالی که هستیم ،عمل خیر و مهرورزی برای کل افرینش ،خلاقانه عمل کردن ،موثر بودن در وجه مهرورزی و یاری و.....تفاوت انسان با سایر موجودات در این مهم است که آدمی توانایی ،کنترل و مهار غریزه را دارد و می تواند رفتاری نه تنها ناشی از غریزه بلکه ناشی از تعقل و غریزه داشته باشد و یا بر خلاف غریزه حتی عمل کند.بی شک عشقی که انتها داشته باشد و هدفی قابل وصول داشته باشد ،به پایان می رسد و عشقی که بی پایان باشد و در زمره مطلوبات خویش حقیقی باشد تا ابدیت جاری و تازه است .اصولا جذابیت عشق بواسطه ی تازگی و طراوت اوست و اگر این تازگی از بین رفته و اسیر تکرار و عادات بشود ،عشق از بین می رود .عادات و تکرار ناشی از بعد غریزی و جسمانی انسان است .
رضا9/24

پنجشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۱ | 20:11
رضا

شکست یا

هر روزه اتفاقات و رخدادهایی برای هر انسانی شکل گرفته و بوجود می آید.این اتفاقات اگر همراستا با خواست او باشند ،به انسان احساس رضایتمندی بخشیده و اگر در تقابل با خواست او باشند باعث نارضایتمندی و سرخوردگی او می شود .تصور کنید ،فردی می خواهد به نقطه ی الف برود ،اما به نقطه ی ب برسد ،با رسیدن به نقطه ی ب او اندوهگین و پریشان می شود اما فردی که می خواهد به همان نقطه ی ب برود ،با رسیدن به آنجا خوشحال شاد و سرزنده است .ماهیت نقطه ی ب ،و اثر احساس و معنایی آن وابسته به خواست و باور فردی است که در آنجا حضور داشته و یا به آنجا رسیده است .بنابراین حال خوب یا بد داشتن ،خود را موفق یا شکست خورد دانستن ،و..همه وابسته به نوع دید و آگاهی و فهمی دارد که ما از رخداد یا وقایع ،داریم .ما می توانیم در پس هر شکست ظاهری ،درسی عمیق برای اصلاح اندیشه و عملکرد خود بیابیم و می توانیم چنان سرخورده شویم که دست از عمل برداریم و می توانیم گناه این شکست را به تقدیر و جامعه و...حواله کرده و همچنان شاهد شکست های دیگر ناشی از انتخاب نادرست و اندیشه ی اشتباه خود باشیم .انتخاب با ماست..

رضا9/24

پنجشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۱ | 19:14
رضا

خیر و شر

بسیاری از مکاتب شرق و البته روانشناسی نوین به حضور دو نیروی خیر و شر ،تقابل یا توازن بین این دو ،معتقدند.تا آنجا که روانشناسی یونگ معتقد به سایه هاست و سایه نقش شر را برای شخصیت فردی بعهده دارد که همواره این سایه و جنبه منفی شخصیت او از دید دیگران ، پنهان است ،و مخفی نگه داشته می شود.اما وجود دارد ،و نیمه ی شخصیت فرد است .حتی کارما (سه نوع کارما و بی کارما بودن برای رستگاری) به نوعی بیانگر وجود شر و ماهیت آن تفسیر شده است ،اگر چه کارما می تواند معانی عمیقتری نیز داشته باشد.اعتقاد من این است که شر ،ماهیت وجود ندارد و خدایی که خیر مطلق است ،هیچگاه نمی تواند ،شر را خلق کند ،زیرا هر خلقتی بیانگر و وصف ،درون و هویت هر فردی است .انسان ،یک انتخابگر است و انتخاب اوست ،که شخصیت وی را شکل می بخشد و نمایان می سازد .شخصیت ،چیزی از قبل تعیین شده و یا ثابت نیست ،بلکه وابسته به آگاهی هر فرد ،و انتخاب او ،درارتباط با نحوی عملکرد او ،توسط خود او ،نمایان و انتخاب می شود و تغییر می یابد .این انتخاب انسان است ،که عملکرد او را شر یا خیر می کند نه اینکه شخصیت او ناگزیر هم شر و هم خیر را با خود داشته باشد.انتخاب نادرست ناشی از جهل هر فرد ،باعث بروز یک عمل شر می شود و البته چون شر ،ماهیت وجودی ندارد ،ناپایدار و از بین رونده است .بدون شک شناخت شر همچون شناخت خیر می تواند باعث تعالی انسان شود زیرا شر،خیری است که در بواسطه ی عدم آگاهی در نابجای خود استفاده شده است .در این مرحله ی نشناختن شر به علت ،خود سانسوری ،نادیده گرفتن غرایز و خواست های طبیعی هر فرد با فیلتر باورها و فرهنگ ها نه تنها باعث حذف انها نشده ،که همواره باعث تسلط آنها و نمایان شدن انها از طریق ناخودآگاه انسان می شود .و شناخت هر چیزی اولین قدم بمنظور کنترل و استفاده درست از آن را مهیا می کند.

رضا9/24

پنجشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۱ | 18:53
رضا

کیستم

کیستم....
قطره ای از خیال تو چکیده
نقشی از قلم عشق تو کشیده
منم ...همه تو
قطره ای در اقیانوس بیکران تو
با موج ها رقصیده
عطر نفسهایت پیچید
طوفان شد
دریای دلم
منم دریای دلی که به دلدار رسیده
رضا۹/۲۴

پنجشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۱ | 10:23
رضا

چشم

چشمهای تو آرزوست
پلک که می گشایی
پنجره ای گشوده می شود
از من
تا بیکرانه های عشق
پروانه ی دلم از پنجره ی چشمان تو
رقص زندگی را ،بال می گشاید
رضا۹/۲۴

پنجشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۱ | 9:51
رضا

واقعیت

واقعیت این است که هر اتفاقی که برای ما پیش می اید نتیجه توجه و انتخاب و عملی است ،که خود ما انجام داده ایم و البته تحت تاثیر انتخاب و سطح آگاهی جامعه هم می تواند باشد.اگر از اتفاقات اطراف خود ناخشنود و ناراحت هستیم باید سطح آگاهی خود را با تغییر اندیشه ی خود ، تغییر دهیم تا با انتخاب عقلایی و بهره برداری از تفکر و هوشیاری به خرد ورزی و خلق جهانی زیبا کمک کنیم .
رضا۹/۲۴

پنجشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۱ | 9:5
رضا

ورای تنازع

شب ....روز
ناظری ایستاده در رقص زمین
نظاره گر رقص مهتاب و آفتاب است
در ارتفاعات بالا
ورای این ناگزیر در دام مدار افتاده
خورشید را به غروب راهی نیست
ورای تنازع وحدتی است شور انگیز
زندگی ..
گام برداشتن در حلقه ی گیسویی است
که در بوسه ی پیشانی تو
مرا به خود می رساند
نقطه خالی است بر لب یار
رضا9/23

چهارشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۱ | 23:5
رضا

آلونک

آلونکی ساخته ام از خیال تو

در مرز خشکی کویر و دریا

در هماغوش مه ای غلیظ و جنگل انبوه.

آلونکی ساخته ام

در لمس بوسه ی خیس باران و

شیشه ی دلتنگ ،پنجره ها

در خواب رفتن چشم و بیدار گشتن رویا

آلونکی ساخته ام از خیال تو

در اعماق خلوت تنهایی

آنجا که آسمان پر از ستاره ،نزدیکتر است

چشمه ها بی صدا ،چشم می گشایند

رودها نرم و لغزان می خزند در نور نقره ای مهتاب

آنجا که هیچ کس نمی بیند

جوانه چگونه بیدار می شود در برهنگی ساقه ها.

آلونکی ساخته ام

از نت های موسیقی سکوت

از گام برداشتن رنگهای رنگین کمان در وداع با باران

از دل تنگی حزن آلود ابری تیره و سیاه

از رقص ،ذوب گشتن برف

در دستان داغ یک دوست .

آلونکی ساخته ام از موسیقی ساز چشمانت

هر صبح

پروانه ای تولد می یابد و هر شب

شاهپرکهایی به آغوش نور

بال می سوزانند در آتش مهر.

آلونکی ساخته ام از دل

در ناکجا آبادی که پشت کوه قاف مسکن دارد

درست آنجا که موسیقی گام ها ی تو

آغاز بازگشت لک لک هاست .

رضا9/23

چهارشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۱ | 21:53
رضا

عشق

عشق ...

رانشی عظیم است که رود را به دریا می رساند

در اشتیاق دریا شدن .

دریا اما ...

پایان کار نیست

عشق را اصلا پایانی نیست

عروج قطره ها ،نه حرکتی بر روی زمین

بال گشودنی تا گشودن غنچه هاست

رضا9/23

چهارشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۱ | 21:13
رضا

ساز دل

می نوازم عشق را

تارهای گیسوانت ،تارهای ساز دل .

به نیایش چشمان توست

آوای ساز دلم.

نسیم عشق از دوردستهای نزدیک

جان گرفت

دریای گیسوانت به آشوب می رسد.

به آشوب می رساند ساز دل مرا

موج موج خرمن گیسوی تو

ساز دلم در بی قراری به سرودن عصیان دریاست .

در تابلوی زیبای چشمانت

نگاهم را یافتم

در نواختن ساز دل به سرودن موج گیسوانت

در رقص بود

رضا9/23

چهارشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۱ | 21:0
رضا

خود.....

اکثر انسانها دغدغه ی خود شناسی را داشته و به دنبال خود شناسی هستند اما همواره این پرسش مطرح است ،کدام یک از این دو ،خود ما هستند ،آنی که شناخته می شود ؟ یا آنکه دنبال شناختن است ؟بی شک آن چیزی که شناخته می شود ،خود ما نیستیم .زیرا این شناخت ،هر لحظه و بنا به هر زاویه ی دید و سطح آگاهی ،متفاوت گشته و فرق می کند.شناخت،یک ظرف محدود است ،و انسان ،یک دریچه ای به نامحدود و بی نهایت .انسان با ظرف شناخت در تلاش برای اثر بخشی و خلق و نمایان ساختن توانایی های خود از خزانه ی غیب یا پنهان و نامحدودی است که افریدگار در خدمت او قرار داده است .آنچه که توسط انسان شناخته می شود ،خود او نیست ،بلکه توانایی های او و می تواند ،بیانگر گوشه هایی از این توانایی باشد .انسان با ظرف عقل ،در خال اندیشیدن و خلق اندیشه است ،او در ادامه ،به اندیشه های خود از طریق عمل و خلق ، شکل و ابعاد و اندازه می بخشد تا بتواند آنرا از طریق حواس درک کرده و مورد سنجش و ارزیابی قرار دهد .در ارزیابی خود به این نتیجه می رسد که ایا این عمل و گفتار و اندیشه ی او ،واقعا بیانگر خود حقیقی او بود یا خیر ،اگر جواب منفی باشد بی شک نسبت به اصلاح آن اقدام می کند .ملاک این ارزیابی این است که چه تعریفی از خود داریم .آیا خود را غریزه می دانیم ؟جسم می دانیم؟یا موجودی الهی که برای بیان کردن و نمایش یکتای بی همتا به زمین آمده ایم؟بطور خلاصه می تواند گفت که ماهیت انسان یک نور است ،هر انسان نوری خاص با ارتعاشی خاص که توانایی منحصر بفردی دارد یعنی می تواند چیزهایی را نمایان کند که جز او کسی این قابلیت را ندارد.نور به خودی خود در شناخت و تعریف نمی گنجد ،اما می تواند با توجه و تمرکز بر روی هر چیزی ،آنرا هویدا کرده و بیان کند به چه چیزی توجه کرده است .آنچه که توسط ما نمایان می شود آیا نمایشی از خود حقیقی ماست یا خیر؟

رضا9/23

چهارشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۱ | 18:39
رضا

رویا

اهنگ صدای تو
همچون لالایی لطیفی است
که نه تنها چشمانم را
بلکه تمام حواسم را
به خواب می برد
از یادم می رود جسم ، زمان ، مکان .
و تنها می ماند ...ارامش
عشق....
موسیقی ...
نور ...
رویش ادراکی وصف ناپذیر که ریشه هایش
در من
خود من است .
اهنگ صدای تو
به خواب می برد هر انچه جز توست
من می مانم
تو
رویایی که تمام رویاها از آن وام می ستاند
لطافت حضور را
رضا9/22

سه شنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۱ | 22:15
رضا

عاشق...

عاشق ،در معشوق به نظاره ی زیبایی،لطافت و ملاحت است و با خود می اندیشد که کاش ،معشوق از قاب نگاه من ،خویشن را در مشاهده بود تا مجذوب و مجنون و شیدای خویش می گشت ..غافل که گر چنین می شد ،معشوق را،دیگر التفات و توجهی به عاشق نبود .او مبهوت و خیره در آیینه در وصف خود به سرودن اهنگ و نواختن ساز گیسوانش ،زندگی را زیستن می شد و حاجتی به عاشق ،نبود .
رضا ۹/۲۲

سه شنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۱ | 20:11
رضا

عاشق...

عاشق ،چنان رو به قبله ی معشوق در نماز وذکر ونیایش است که مرکز تمام توجه اش ،اوست .عاشق در جذبه ی بی انتهای این توجه ،چنان غرق می شود که در مشاهده ی زیبایی های شگفت افرینی از معشوق است که خود معشوق نیز شاید از مشاهده ی آنها غافل بوده است و این معجزه ی عشق است که عاشق در طلب نمایان ساختن زیبایی معشوق به معشوق است و معشوق با ناز و کرشمه در طلب ،نمایان ساختن انچه در نهان و دل عاشق است به او.

رضا9/22

سه شنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۱ | 19:29
رضا

دلیل

عبادت ، نماز و نیایش ،هدف دین و مذهب و معنویت نیست.هیچ پیامبری نیامد که هدف و رسالتش نماز و عبادت و نیایش انسانها باشد .خداوند ،فرشته هایی داشت و دارد که با جبر و اکراه شب و روز در تسبیح او هستند و از این ذکر و نیایش ،خسته نمی شوند و نفسی هم از آن لب فرو نمی بندند.نماز و نیایش و عبادت تنها یک ابزار و یک راه و یک وسیله است تا از آن طریق ،ما ،خودمان را شناخته و خودمان را در رفتار و گفتار و اندیشه ،نشان دهیم و خود ما ،نور و مهر خالص و بی شرط است .هر انگاهی که بدون چشم داشت و شرط در مهرورزی هستیم باید بدانیم که خودمان هستیم ،انگونه که خلق شده ایم و به دلیلی که افریده شده ایم ..پس بدنبال دلیل و شرط و منت نهادن بر سر دیگران نباشیم .این غایت رسالت هر انسانی است ..مهربان باش ..بی شرط..زیرا که از کوزه همان طراود ....

رضا9/22

سه شنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۱ | 19:15
رضا

من ..

من ،هستم ،هست ،منم ،هستی منم.منم که مرکز جهانی بی کرانه ام با شعاع اندیشه و تلاش .بی شک بهشت نیز مخلوق من است ،خلقتی که با عطر نفسهای تو و لطافت تارهای گیسوانت ،ساخته ام.من خالق جهانی خاص و منحصر بفردم ،جهانی که ریشه هایش در درون اندیشیدن من جای دارد ،با توجه و تمرکز من به روییدن و شکفتن می رسد و با زلال رود مهری که از درونم سرچشمه می گیرد تا اقیانوسهای ماورا را غرق نور و بداعت و طراوت می سازد.خداون مست عشق بود و عشق ،خدایی بود که مستانه در خلقت من ،نوای ساز دلش را به نقاشی شد ،و من ،در سرودن ترانه ی او در خلق ماندگارهای عاشقانه ام....من ..هستم..هستی در من و از من و رو به من است .

رضا9/22

سه شنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۱ | 19:8
رضا
مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
رقصنده    با    باد
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
پیوندها
  • ادرس تلگرام نوشته هام
  • نقد خویشتن
پیوندهای روزانه
  • کاکتوس
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • دی ۱۴۰۱
  • آذر ۱۴۰۱
  • آبان ۱۴۰۱
  • مهر ۱۴۰۱
  • شهریور ۱۴۰۱
  • مرداد ۱۴۰۱
  • تیر ۱۴۰۱
  • خرداد ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • آرشيو

آمارگیر وبلاگ

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای رقصنده    با    باد محفوظ است .