رقصنده    با    باد

محرومیت یا وفا

و ابراهیم(ع) را در آتش سوزان افکندند و ما تصور کردیم که چه مرومیت از گردش و تفریح و لذت بر اوست و او در گلستان به سرودن اوای عاشقی و بندگی در لذت بود ،و یاران رسول را در دره شعیب به گرسنگی و تشنگی ،آزار میدادن و ما تصور میکردیم آنها خود را از لذت محروم کرده اند در حالیکه آنان با لذت ،در هماغوشی بودند .مجنون در بیابان با خیال و خاطر لیلی در رقص عاشقی و پرواز بر اوج خوشبختی است و ما در او محرومیت از لذتها را می بینیم.گاه این ابهام پیش میاید که فردی با انتخاب هدفی و یا تعهدی ،خود را از لذتها و پیشرفتها محروم کرده ،وبرای این موضوع ،دچار خسران و زیان شده و باید طلبکار باشد .در حالیکه ، هر فردی با انتخاب خود ،راهی را برمیگزیند ،او انتخاب میکند که هدف متعالی اش چه چیزی است ،او انتخاب می کند با فردی ازدواج کند و....و این انتخاب او ،باعث میشود که لذت و ارامش و خوشبختی خود را در با او بودن ،بیابد و این باعث می شود که از خیلی از چیزهایی که ما در آن لذت می بینیم ،با اراده خود و برای لذتی بالاتر که همانا انتخاب اوست ،چشم بپوشد .او خود را محروم نکرده بلکه لذتی عمیق تر و وفایی به عهد را تجربه می کند که هیچ لذتی بیشتر از آن و عمیق تر از آن نیست .این درست نیست که تصور کنیم با ازدواج دو نفر ،آن دو خود را از تفریح و مسافرت و..محروم کرده و به این دلیل دچار زیان شده اند.خیر ،آنها با این انتخاب ،لذتی عمیق تر را در خود ایجاد کرده ند که هیچ کدام از آن تفریحات و مسافرتهایی که به نظر ما لذت است ،نمی تواند به آنها بدهد .مهم است بدانیم که لذت ،یک انتخاب است انتخابی بر اساس خواسته و تمایل .لذتی که شهدا را چنان غرق لذت و شعف میکند که با وجد وشادی ،جان خود را در راه معشوق و هدف خود تقدیم می کنند .انان خود را محروم نکرده ان بلکه خود را لایق لذتی عظیم تر و باقی تر دانسته اند به حدی که دیگر لذات اصلا به چشم انان نمی آید.
رضا1/31

سه شنبه سی و یکم فروردین ۱۴۰۰ | 22:19
رضا

مروارید و صدف

اگر مرواریدی شکل میگیرد،بواسطه ی خانه ای مروارید پرور است، به نام صدف ‌،و ارزش صدف نیز به مرواریدی که درون او در طول زمان ،خلق میشود .مروارید ،بدون صدف در گردنبندی ،به قیمت و نرخی در داد و ستد میشود و صدف بی مروارید ،در ساحل افتاده و خشک میگردد.ارزش این دو در با هم بودن است که به ارزشمندی رسیده اند.
رضا۱/۳۱

سه شنبه سی و یکم فروردین ۱۴۰۰ | 20:21
رضا

اخلاق

اینکه تصور کنیم که اخلاق ما ،انتخاب ما نیست و سرشت و ذات ماست ،کاملا نادرست است اگر چه که باور به این طرز فکر نادرست میتواند باعث این شود که اخلاق خود را تغییر ندهیم زیرا پذیرفته ایم که این اخلاق ،ماهیت وجودی ماست و ما نمیخواهیم خود یا همان اخلاقی که تصور کرده ایم خود ماست ،نباشیم .اما حقیقت این است که اخلاق هر فرد بیانگر شناخت و فرهنگ او از خود است .شناختی که از فرهنگ ها ،تربیت ،باورها و...‌شکل گرفته است .اخلاق هر فرد ،ویترین باور و اعتقاد ادست ،نتیجه ی انتخاب او که انتخاب میکند چگونه بدشد و بالطبع تنها و تنها توسط خود او میتواند با انتخابی بهتر ،تغییر کند.نهراسیم از تغییر باور و اخلاق و اعتقاد خود ،زیرا تمامی انها محصول انتخاب و مخلوق ماست که اینکه خالق ما و ماهیت ما ،باشند .اگر میدانیم اخلاقی ناپسند است بلافاصله تغییرش دهیم زیرا ما زنده ایم و زنده بودن ،یعنی حرکت داشتن و حرکت کردن بعنی ،تغییر کردن .
رضا۱/۳۱

سه شنبه سی و یکم فروردین ۱۴۰۰ | 19:43
رضا

معنا

عشق ،هدف را میافریند، و هدف است، که اندیشه ها را در اندیشیدن به خلقت است، و گفتار و اعمال را در هم جهتی و هم سویی به میل هدفی که گذر لحظه ها را معنا میبخشد ‌.آدم بی هدف را چه مشقتی بالاتر از بی هدف بودن .عسق هر چقدر متعالی تر ،اعمال و گفتار گوهر بارتر و ماندگار تر....
رضا۱/۳۱

سه شنبه سی و یکم فروردین ۱۴۰۰ | 14:54
رضا

جاودانگی

بهشت و جهنم ،مکاتهایی نیستند، که ساخته شده باشد ،و ما به یکی از آن مکانها منتقل شویم .بلکه حالاتی هستتد که ما در طول روز و شب خود و با اعمال و افکار خود ،در حال ساخت ان در بعدی دیگر هستیم .البته در عالم ماده هم اثرات و نتایج ان را حس میکنیم .اما به شکل حواسی محدود مانند عداب حسادت ها،کینه ها و.....و همچنین فرحبخشی مهر و عشق و مودت و..حال عده ای معتقدند که نتایج این اعمال تحت عنوان تناسخ مجددا به خود سخص در زندگی های دیگر بازگشت میکند و چون کاملا عاری از اعمال و نتایج شدیم و سزای عمل خود را دیدیم و پاک شدیم از این جهان به جهان نور خالص عزیمت میکتیم .و ما بیان میکنیم که انجه اعمال را میسازد ،از جنس ماده نیست بلکه از جنس تفکر و اندیشه است و عالم ماده ابزار اوست، و او در ابعاد دیگر با نتایج انتخاب و خلقت خود روبرو شده ،تا به درکی رسد که خودش باشد و این خود بودن یعنی نور خالص بودن و خاصیت نور در نمایان ساختن و بی زمانی است ‌و این همان جاودانگی ما و جاودانه بودن اعمال ماست .
رضا۱/۳۱

سه شنبه سی و یکم فروردین ۱۴۰۰ | 9:19
رضا

مردن قبل از نرک

مرگ قبل از مردن یعنی ،مرگ آن اجساد و مرده هایی، که در دست تو حیات یافته اند و زندگی آنها وابسته به توست .و این بدان معناست که حیات انها برای توست ‌نه حیات تو برای انها.
رضا۱/۳۱

سه شنبه سی و یکم فروردین ۱۴۰۰ | 9:7
رضا

حقبقت

هر خواسته و تمنایی ،زاییده تصور و فکر ماست ‌و چون تصور و فکر ما در محدوده ی آگاهی و باور و طلب عمل میکند ،پس هر خواسته ای ،ناگزیر در محدوده ای است که نیاز مینامیم و خواسته ی ما ،شکل میگیرد .چون از شکل و خواسته و تصور و....رها شویم ،حقیقت نمایان میگردد.و ان حقیقت ،سرشت و ماهیت وجودی خود ماست که در مه غلیظ تصورات و افکار و خواسته ها ناپیدا بود .بدانیم حقیقت در باوری نگنجد و هیچ فرد و مخلوقی نمی تواند ادعا کند که حقیقت مطلق است ‌.پس در تصور و باور و افکار و خواسته های خود که همه ،مخلوق خود ماست به دنبال شناخت خالق نباشیم که در شناخت نگنجد انکه شعله های شناخت را افروخت
رضا۱/۳۱

سه شنبه سی و یکم فروردین ۱۴۰۰ | 9:1
رضا

نوای نی

مرگ قبل از مردن، همه جاودانگی و رها گشتن از فناست ،که آنکه خود بمیرد ،مرگ چه دارد که از او ستانده و به آغوش خود کشد؟.و مرگ قبل از مردن آن است ،که عنان اختیار خود از آنچیزی که عنان اختیارش به دست تو و برای توست ،ستانده و ابزار ابزار خود نباشیم.و این راز نوای نی است که چون تهی گردد ،نفخه الهی که همواره در حال وزیدن است ،به گذر از او در سرودن تسبیح باشد و هوای عاشقی از عبور از او در به رقص نشاندن دل عشاق که مخلوقی ،طفیل عشق است و عشق همه در نقطه ی "کن " نهان.

رضا1/30

دوشنبه سی ام فروردین ۱۴۰۰ | 22:36
رضا

زندان تن ..

جسم انسان ،زندان و زنجیر وحجاب نیست ،چنین نیست که خداوند برای ما زندانی به نام جسم ساخته باشد تا ما را در قفس کند ،بلکه تن و جسم ما ،ابزار عمل و خلق عالم جاودانه و تنها امکان عروج انسانی و مجرا شدن انسان ،جهت جاری نمودن نور الهی در عالم ماده است.اگر در مقام خود از آن استفاده کنیم نه اینکه خود ،ابزار آن شویم  و خود همانا مرز بین معنا و بیان است .

رضا1/30

دوشنبه سی ام فروردین ۱۴۰۰ | 20:24
رضا

فلسفه ی سکوت

گاهی سکوت بدین معناست ،که درک معنایی که داشته ایم در ظرف کلمات ،نمی گنجد و باید خود فرد، آنرا تجربه کرده و متناسب با فهم خود ،درکی از آن را داشته باشد.گاهی سکوت بدین معناست که گفتن و ناگفتن یکسان باشد و اثری بر مخاطب نداشته و یا اصلا فضای تفکری او متفاوت است .گاهی سکوت یعنی هراس از بازگو نمودن فهم و درکی که چون بازگو نمایند به جنون و دیوانگی و ...محکوم کرده و انچه که در بیان ان ،سکوت می کنیم در واقع ،بر خلاف باور غالب جامعه است .که اغلب انان که به نوشیدن جرعه های معرفت سرمست می شوند، از بیان درک و فهم خود در هراس هستند .
رضا1/30

دوشنبه سی ام فروردین ۱۴۰۰ | 20:16
رضا

از او تا او

چشم به دیدن بازتاب نوری است، که از اجسام و به واسطه ی تابش نور خورشید به ان ،نمایان میشود و در مغز به شکل و تصویری متخلق میشود، ‌و چشم دل به نور معرفت الهی، در مشاهده آگاهی و مفهوم و هویت افرینشی است ،که هر یک محدود ای و نقشی از نقاش یکتایی است که معنای خود را در قالبها و تقدیر ها به اندازه و شکلها در آورده .تا هستی دیوان شعری باشد که هر غزلش در بیان او از خویش است و ناگزیر همه ،وصف او .که این تسبیح کردن اوست که با چشم دل ،قابل مشاهده و بواسطه ی حواس ،قابل وصف است .او در خود بودن به وصف نگنجد و محلوق او همه وصف اوست در صفاتی که همانا ،اندازه و بیان های متفاوت است ‌و هر مخلوق را  تنها  و تنها .قابلیت شناخت خویش و نمایان ساختن خود است ‌خودی که، جرعه نوری از خورشید یکتایی و حکمت و رحمت است .این سوی همه در وصف او ،وان سو یکی که در وصف نگنجد.و ین است قصه عاشقی
رضا۱/۳۰

دوشنبه سی ام فروردین ۱۴۰۰ | 8:8
رضا

سکوت

گاهی سکوت، یعنی نیافتن کلامی برای بیان آن عظمتی که در دل ماست .گاهی سکوت ،یعنی بی فایده بودن حرفها و کلمه هایی که گفتن اش هیچ نتیجه و اثری ندارد.گاهی آدمی با فریب دادن خود، از وقایع تلخی میگذرد که واقعیت آن ،تلخ تر از شوکران است .

رضا1/29

یکشنبه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۰ | 22:57
رضا

پا فشاری

وقتی طرز اندیشه و رفتاری ما را به شکست و زیان می رساند ،بدون شک ،تکرار و پافشاری بر همان اندیشه و رفتار نیز ،ما را مجددا به شکست و زیان می رساند.دنبال مقصر خارجی نباشیم ،مقصر خود ما هستیم.
رضا1/29

یکشنبه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۰ | 22:46
رضا

ارزش

ارزش انسانها به ماشین هایی که سوار آن می شوند نیست ،ارزش انسانها به خانه هایی که در آن زندگی می کنند نیست ،ارزش انسانها به لباسهایی که می پوشند، نیست ،ارزش انسانها به داشته هایی نیست، که از چه راه حلال و چه از راه نادرست کسب کرده اند ،بلکه ارزش انسانها در این است که از داشته هایی که از راه درست کسب کرده اند چگونه استفاده میکنند ،برای فخر فروشی ،آزار دادن دیگران یا برای رشد و تعالی و جاری کردن نور الهی.
رضا1/29

یکشنبه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۰ | 22:41
رضا

تهی

تهی می شوم مثل حباب
مثل حجم خالی بین دو دلتنگی 
دریافتم دلتنگی...
فاصله ای بین نظاره ی چشم است 
با آنچه که دل در ایستادن خود به آنجا
 در نظاره است.
دل من جا مانده در خاطره ای که ساحل را 
در پریشانی موج گیسوانت
به دریا سپرد.
چه خوب است نیمه شب از خواب جستن
و چشمان تو را نگریستن
چشمانی که در شهر رویاها در حال خلق لطافت است.
کدام رویای نیمه شب زیباتر از توست
که چشمانم را به مهمانی خواب ببرد.
چشمانم بیدار می ماند هر شب 
پای قاب تصویری از خاطره ی لبخندی شیرین
تهی می شود حجم اغوشم 
مثل فضای هیچ
ماده ی تاریکی که در اندازه نمی اید
فضای خالی بین اسپین ذرات 
و تو مرا از تراز دلدادگی به مدار عاشقی می نشانی
حباب می شکند
فضای خالی دستانم را سر انگشتانت پر می کند
از عمق خاطره ها شکفته می شود بهار نگاهت
می رقصم در اغوش نرم گیسوانت
پروانه رها می شود از دلتنگی
می نوازد تارهای ساز دلم را
نوازش نگاهت
رضا1/28

شنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۰ | 23:0
رضا

اصل

اصل ،اندیشه است که از راه اندیشیدن حاصل شود، و اندیشیدن محصول توجه و تفکر و مشاهده موضوعی ،از ابعاد و وجوه متفاوت است .برای اندیشیدن نمیتوان در قالب باورهای گذشته و اندیشه های کهنه به مشاهده موضوعی شتافت زیرا ،این ماندن در ان اندیشه و همه چیز را آن اندیشه دانستن است، که نادرست است، و گردابی عظینم برای غرق کردن، قایق تفکر که در دریای هستی ،به کشف مرواریدهای خرد است .پس اول باید تهی بود، و بر بلندای اندیشه ها و باورها ،به صید اندیشه ی تو از برکه ی تعقل ،اهتمام نمود .و دیگر آنکه بدانیم که این اندیشه است ،ریشه ی تمام گفتار و کردار و رفتار ما .و اکر به جای خلق اندیشه در تقلید اندیشه ی دیگران باشیم ،برده و بنده ی دگرانیم و از حقیقت وجود خویش غافل .زیرا که ادمی اندیشیدن و نوری لطیف است که در ابزار جسم ،در حال شکل دادن به تفکر بی شکل است .
رضا۱/۲۸

شنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۰ | 8:37
رضا

از خیال تا واقعیت

ریشه معناست ،و معنا در محدودیت نیست ،پس به صوت کامل در یک بیان نمی گنجد زیرا بیان محدود است.معنا از طریق خیال به ظروف تصاویر و اشکال ،محدود می شود.پس بلافاصله پس از معنا ،به خیال می رسیم و رویا ،پلی بین عقل و خیال و البته تنها این پل نیست و پل اصلی تخیل است، که جام عقل را در اقیانوس خیال می نشاند و از آن لبریز می کند. و در انتها عالم صورتها که در زمان و محدودیت است و در تغییر و این تغییرات می تواند در بیان آن خیال باشد یا در بیان توهم.و وهم تنها پارازیت های ذهن است که در نیستی است پس شکل و فرم نمی گیرد.
رضا1/27

جمعه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۰ | 19:50
رضا

مهمترین

مهمترین مشکل ما آدمها این است، که چنان با ابزار تحت اختیار خود ،در هم آمیخته شده ایم ،که خود را آن ابزار تصور می کنیم .مثل اینکه خیلی از ما آدمها ،خود را خانه و ماشین و ثروت و می دانند، و خیلی دیگر خود را باور و اندیشه و علمی می دانند، که خود بدست آورده اند.ما خود را احساس ،ما خود را جسم ،ما خود را غریزه و...می دانیم .و این اصلی ترین مشکل ماست .اگر بفهمیم اینها، همه ابزار تحت اختیار ماست .خود را تحت اختیار آنها قرار نداده و از آنها در جهت بیان خود استفاده می کنیم .خودی که یکسره نور و مهر و اندیشیدن است.و این خود در زمان به بند نیست ،در مکان محدود نیست بلکه در بیان خود ،در ظهور خود محدود به زمان و مکان است و خود در بی زمانی است
رضا1/27

جمعه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۰ | 19:42
رضا

تاکستان

تاکستان دل مرا

خیال چشمانت میخانه ساخت.

قدحی گشته ام اکنون

مست تر از شراب شور نگاهت.

من از خود مست تر

تو از خود زیباتر.

جنون را چون عقلانیت پایانی نیست

شاید دیوانگی شکلی تازه از خردمندی است.

تارهای افکارم را رها کرده ام

در نرمی لغزش لطیف گیسوانت

و نسیم مهر میوزد ارام ارام

بادبانهای برافراشته ی قایق بودنم را

مینشاند در دریای شب نگاهت

میرقصم ...میرقصی..به رقص است موج و گیسوانت

ساز در دستم می رقصد.

تارهای گیسوانت رها در دستانم

دلم رهاتر از پرواز شاهپرکها

در کنج چشمانت هر شب به رقص با نور و نوا.

حشر است مرا از کالبدم تا من خواندن

نشراست مرا از من تا من  رساندن.

در مسیر سرانگشتانت گام به گام می رسم به خورشید

جرعه های نور در جام مستانه ام جاری

گیسوانت رها در نوازش دل

دل

رها در گیسوانت

رضا1/27

جمعه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۰ | 19:1
رضا

حماقت

برخی از ما آدمها چنان از بهشت و جهنم و مشخصات آن ،قصه می بافیم که انگار طراح آنجا ما هستیم، و غافلیم از این مهم هستیم ،که بهشت و جهنم محصول اعمال و رفتار ماست، که در طول اقامت در زمین ،خلق می کنیم.برخی از ما چنان از طرف خداوند صحبت کرده ،و ادمها را به خوب و بد و ...تقسیم می کنیم ،که انگار سنجه ها و معیارهای خداوند را نوشته و در اختیار او برای ارزیابی ادمها قرار میدهیم .و این جهالت و نادانی ماست، که از هر شیطانی شیطان تر و از هر حماقتی احمقانه تر، در حال ضربه زدن به خود ماست.و ما تنها و تنها خود ما دلیل اصلی تمام آسیب هایی هستیم، که در طول حیات خود میخوریم.

رضا1/27

جمعه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۰ | 16:13
رضا

پل

پلی است ،حتی حروف اسم زیبای تو ،که می تواند مرا از پریشانی گیسوانت به آرامش نفسهایت بسپارد .تارهای گیسوانت ،پلی است، که می برد عطش دستانم را، به رود زلال  نوازش .از تنهایی می گریزم، با تنها شدن با تو، در اعماق سکوت ،در ساحلی که مرغان دریایی به رقص بال گشوده و پرواز می کردند.به اوج خرد می رسم ،در جنون عاشقی، وقتی معجزه ی نگاه تو ،چشمانم را می گشاید به بی انتهای زیبایی....در کوچه های خاطره باران می بارد ،عطر شکوفه های بهار نارنج می رقصد و عطر شیرین گرمی را ،در رگهای احساسم می کند جاری.من به دستان تو ایمان دارم...به معجزه لبخندت..به برق چشمانت...من به معراج آغوشت باور دارم....پروانه های طلایی و نقره ای در مسیر دستانت ،بال گشودند و یکباره زمان ایستاد در خیرگی چشمانم در چشمان تو...دل تنگ نمی شود ،دل جا مانده و ریشه های بودنش را ،در لا به لای انگشتانت ،دوانده است . و من مانده ام در منظره ای که چشم می بیند و لطافتی که دل در آن به نظاره است..فاصله ی بین دل و چشمانم..حجم دلتنگی است
رضا1/27

جمعه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۰ | 0:20
رضا

افرینش

چشم در چشمان تو دوختم

از یادم رفت چشمانی که به چشمانم خیره گشته اند

من چه میدانستم جهان را

جز چشمان تو چشمانی هست

و جز دستان تو دستانی که در بازی با امواج دریاست

مردمان مرا میدیدند

من جز توندیدم و تو مرا، نهیب دادی

و من دریافتم که نمیتوانم دریابم

 که به جز چشمانت

چشمانی هست

راستی افرینش مگر رنگی نیست که هر شب مینشیند

بر تارهای ساز گیسوانت؟

رضا1/26

 

 

 

پنجشنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۰ | 23:21
رضا

از عشق تا عروج

ممنوع است عاشقی

در شهری که تنفر را فریاد میزنند

و لبخند گناهی نابخشودنی

وقتی اشک چشمان را قیمت میگذارند

سیاهی خانه کرده در پس کوچه های بن بست

وقتی باران ابر دلتنگی را

 رنگین کمانی نیست

ممنوع است زندگی

در گورستان سردخالی

ممنوع است مهربانی در خانه های کینه

عشق ممنوع را عاشقانه مینوشم

شوکران ،طعم شراب دارد

نور میجوشد در چشمه ی جانم

طعم زندگی را از چشمانت می ربایم

تار تار گیسوانت

 همچون گلدسته ها هر شب به یک اوا

اذان عاشقی  میسراید

و من در سجاده ی خیال تو هر شب تا سحر

فاصله ها را میشکنم به خاطره ای که میدوزد

فاصله ها را به هم

عشق ممنوع ....اندیشیدن ممنوع ..رقص ممنوع...

قبله ای که گم گشته در غبار

دلی که مانده در کوچه های انتظار

و تویی که میایی از عمق زمان

و زمان با تو جان میگیرد

دلم در بهار

بهار در ناز نگاه تو

و لبخندت که سروش غیبی فرشته هاست

برای باور عشق

و من با تو باور کردم

زندگی زیباست

خدا هست

دل در سینه میتپد

میتوان اسمان دلتنگ ابری را رنگ تازگی زد

میتوان تمام کوچه های شهر دنیا را

زیباتر از بهشت

آذین کرد به قطره قطره لبخندی که میچکد

همچون شبنم

از معجزه لبانت

تا خلق جهان من

رضا1/26

پنجشنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۰ | 23:16
رضا

بی انتهای عشق

عشق ،دلیل افرینش است که عشق ،شور هدیدایی راز نهان است و دل به آشکاری ،نمایان ساختن .عاشقی ،رقص میان اشتیاق و حزن و اندوه است، ‌نشاید که همواره در وصال بود و به رقص عشق در شیدایی .نشاید که عشق را نقطه ی کمال و انتهایی باشد .زیرا که عشق در طلب بیان ،معنایی است که در هم امیخته با لطافت وجود .پس انچه مینوشد به جرعه ای نه تمامیت معشوق است که تنها ظهوری است از اویی که در ظهور نگنجد و به وصف ‌،موصوف نشود ‌عاشق چون راز نگاهی را به ادراک و وصال شود در شعف و شوق چنان رقصد که حال ‌،میخانه گردد و سرور به غایت رسد و چون باز نظر بر وجه معشوق نماید به طلب کوشد که این جه زیبایی و ملاحت و لطافتی است که روی نموده در طراوت و تازگی ..و این رقص را نه آغازی است ..نه پایانی..‌که اول و اخرش همه تویی و من در تو به عشقبازی
رضا۱/۲۶

پنجشنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۰ | 11:23
رضا

خداشناسی

غایت خدا شناسی و عبودیت و کمال در این است که در طلب و توفیق شناخت خویش باشیم .ادمی را راه به شناخت حقیقت و یکتایی احدیت نیست،انجه در ظرف شناخت ما گنجانده میتواند شود ،شناخت ما از خویشتنی است که جرعه شرابی از تاکستان نور و محبت است ،‌دست برداریم از تقلای بیهوده که خدا آن است ،که من میگویم و لاغیر‌‌.تنها و تنها خود باشیم و این خود بودن در سایه خود ،شناختن حاصل شود .و خود شناختن در تهی گشتن از اوهام و پندارها و حضور داشتنی بدوری از تقلید و تکرارها و عادات
رضا۱/۲۶

پنجشنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۰ | 11:10
رضا

تسبیح

درخت در درخت بودن خویش به تسبیح است و رود در رود بودن خود و جشمه در جشمه بودنش ..همه ی افریتش در آنچه که هست ،و منظور خلقتش لست در تسبیح است و انسان در انسان بودتش به تسبیح است و اتسان بودن‌، در بازتابش نور خورشید رحمت و ودودیت است .بنگر در خود که جقدر در تسبیخ هستیم و جقدر با انسان بودن خویش فاصله داریم .
رضا۱/۲۶

پنجشنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۰ | 10:46
رضا

جهان ما

یک انتن  یا یک هادی ،با ورود جریان الکتریکی شروع به تولید میدان الترومغناطیس و در نتیجه تشعشع امواج میکتد.کلا عبور جریان الکتریکی باعث شکل گیری میدان مغناطیس میکند .هر جقدر طول این آنتن با ارتعاش امواح ،نسبت مشخصی داشته باشد ،تشعشع ان و برد نفوذ ان بیشتر است .حالا انسان را یک انتن تصور کنیم و جریان الکتریکی داخل او را ،اندیشه ها و افکار او .خوب که دقت میکنیم هر انسان در حال خلق یک دنیای خاص حاصل از امواجی است که برابر افکار او ،احساس او شکل میگیرد و بوحود میاید .جالب این است، که با خلق این جهان،خود انتن تنها و تنها مبتواند در جهاتی شروع به تبادل اطلاعات و ایحاد رابطه کند که خودش خلق کرده است .این جهان محصول عبور جریان تفکری و احساسی در ماست .
رضا۱/۲۶

پنجشنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۰ | 10:11
رضا

نقاشی

در فاصله امدن و رفتن توست
 که نقش زندکی را نقاشی میکنم
 پای پرده ی لحظه ها 
 و خاطره ..و خاطره
 میروید در دشت دلم
وقتی که آسمان نگاه توست ..‌
عرصه ی بال گشودن مرغ خیال...
من در خیال تو غرق میشوم
.میدانی...
و گاه صدای قطار زمان است
 که مرا از خیالی لطیف
 میکشاند پای این حسرت انتظار ...
کاش قفل میشد 
چشمانم در چشمان تو....
 دستانم گره میخورد در 
سرانگشتان لطیفت 
 روییده از اعماق رویای بارانی
دنیای من به اندازه آغوش توست .. آغوشت ،بیکرانه ای 
که در دو پلک زدن حتی 
به یک تکرار نیست..ب
ودنم را معنا باش..
خواندنم را دلیل ...
ای همه انتظارم  را تو مقصد..
سکوتم را تو بهانه....
رضا۱/۲۶

پنجشنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۰ | 8:12
رضا

افسوس

چه کسی می داند

 حسرت یک نفس را

در تمام نفسها چگونه نفس میکشد

دل تنگی های بی پایانی که از رفتن تو

 تا آمدنت جان میگیرد

چه کسی میداند

فضای خالی پلک زدنم را

چه افسوسی است

در محراب چشمان تو 

نگاه شدن

رضا1/25

چهارشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۰ | 23:36
رضا

عالم رقص

زمین شکل نیافته بود

که در بی شکلی عشق

من از خیال تو ،من گشتم

تو از تمنای من ،تو شدی

و زمین در مدار چرخش شکل پذیرفت

دریاها..جنگل..رود ..کوههای سر به فلک کشیده

از اعماق هیج

همه چیز تولد یافت

من زندگی را ..بودنم در عالم رقص خاک و باد را

جستجو بودم

چشمان تو ،نگاهم را محو کرد

من در تو ..تو در من ...

رضا1/25

چهارشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۰ | 23:15
رضا
مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
رقصنده    با    باد
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
پیوندها
  • ادرس تلگرام نوشته هام
  • نقد خویشتن
پیوندهای روزانه
  • کاکتوس
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • دی ۱۴۰۱
  • آذر ۱۴۰۱
  • آبان ۱۴۰۱
  • مهر ۱۴۰۱
  • شهریور ۱۴۰۱
  • مرداد ۱۴۰۱
  • تیر ۱۴۰۱
  • خرداد ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • آرشيو

آمارگیر وبلاگ

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای رقصنده    با    باد محفوظ است .