آفرینش ،در عشق ورزی است
خدا عاشق است
موسیقی اش باران
نوازشش ،لطافت نسیمی که از رود جان می گیرد
هدیه اش ،جنگل و درختان و دشتی
که آن به آن
شکوفه باران می کند چشم را
می نوازد شامه را از عطری دلاویز
می نشاند پای بوم نگاه، هزاران رنگ
خدا عاشق است
شبانه ،چراغ ماه روشن کرده در کوچه های خواب
دانه به دانه رویا می نشاند
و خیال را می فرستد
تا دمی بیاساید آدمی در عشق
و رها گردد از چرخه ی تکرار و عادت.
و سحرگان با بوسه داغ خورشید
می رباید از چشمان بسته
کسالت خواب را .
خدا عاشق است
نقاشی می کند دلش را در بوم جهان
می نشاند پای تاکستان دلها
قطره یه قطره مستی شراب عشق
تا عقل رها گردد از زندان منطق
بیاساید در پهنه ی خلاقیت
خدا عاشق است
زمستان را با رقص برفها زیبا ساخت
جنگل را به بوسه ی زرد پاییز
بهار را با لبخند شکفتن
تابستان را با بلوغ کمال و رهایی از زنجیر اوندها
پای چشمان کودکان مهربانی را کرد جاری
زیبا ساخت جهان هر فردی را به لبخندی
به برق چشمانی درخشانتر از خورشید
خدا عاشق است
قلمی در دست ادمی نهاد
رنگهای بی انتها را در قلبش جا داد
دلش را نقاش کرد
سوار بر قایقی در بیکرانه های خیال
تا نقشی نو افشاند به هر دیده.
خدا عاشق است
به هر سکوت و هر آیه در مهرورزی
نمی دانم چرا ما ادمها لیکن
شرممان میاید از عشق ورزی
و چه آسان نفرت و دشنام بر لبانمان جاری است .
رضا1/24
چهارشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۱ | 12:35