امواج گیسوان تو و ساحل دستان من
ساحل بی دریا را ساحلی نیست
من در سکوت لبانم هم
از تو می خوانم
قلم در دستم
به رقص در هوای اهنگ نگاه توست
قلمی گشته بودنم
در هوای چشمان تو در سرودن زتدگی
با تو پیمانم در بی زمانی است
در زمان چه میحویی رفتن ها و آمدن ها
کدام باران را یارای شستن زلال جشمان توست
من هنوز هم
در پلی ایستاده بر گذر زمان
ایستاده ام در عطر آغوشت
هنوز هم قایق مهربانی دستانت
در دریاچه ی جوشیده
در آغوش جنگل و کوهستان
دستانم را پیوند می زند به خورشید
به کدام سوی نگاه گشته ای
این منم ....
بذر دلی که در چشمان تو جنگل گشت
رضا۴/۳۱
پنجشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۰ | 12:1