تارهای عنکبوت می بافیم
تار به تار
با تلاشی بی انتها
بی وقفه و درنگ
پروانه ی جان در اسارت تار
فریاد می زنیم زندانبان زندان را بگشا
آنطرف کمی دورتر
دو مرد تصمیم به رفتن دارند
ماه و خورشید رقصیدند
مردان ایستاده منتظر
عنکبوت چشم بسته به بیرون
پروانه ،بر می کشد اخرین دم را در بی دمی ایام
زندانبان زندانی خویش در قفس سخت گرفتار است
قفس می سازد با لبخند و شوق
آدمی در گورستان خود
مرده در حسرت یک لبخند
ما خریداران اندوه و درد و رنج
ما ماندگان در جهل سیاه
ما فراموش شدگان رقص و لبخند
ما ،قاتلان خویشتن
بر گام های خویش قلاده بسته ایم به سیاهی
ارامش خود را در سبد که انداخته ایم؟
قفس خویش را از چه رو محکم بسته ایم با فولاد
تار می بافد عنکبوت من
خویشتن میزند پر در دام
من در سوگ خود عزادارم هنوز
رضا4/28
سه شنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۰ | 0:15