آسمان شهر دل مرا
ابرهای تیره ی دلتنگی
به آغوش کشید
ابر بارید
چشمان آسمان خیس باران گشت
موسیقی باد وزید
ابر رقص کنان می رفت
در زلال شبنم لغزانی رنگین کمانی از رنگها
جاری گشت همچون رود
سبزی سبزه ها
زردی گلهای یاس وحشی
و دستان لطیف تر از ابر و باران
دستانم را بشارت روییدن داد
چشمانش ،چشمانم را با خود
تا دور دستهای عاشقی برد
عشق ممنوع، در قفس اغوشش
رهایی گشت از دستان شکننده خاک
کرم های کوچک در خاک میلولیدند
ماهیان در اب ترانه می خواندند
قلاب ماهیگیری نشسته بر قایق را
بوسه ی ماهی دلم به لبانش پیوند داد
رضا4/29
چهارشنبه سی ام تیر ۱۴۰۰ | 0:31