کیمیای جان است
مستی شراب چشمانت
و آغوشت
قربانگاه جهل و اندوه
به تو که می اندیشم
گلبرگهای سپید نامت
می رقصند در زلال شبنم مهر
و قنوت دستانم در نوازش گیسوانت
میرسد به سرچشمه ی نور
در سوختن اشیانه بودنم بود
روییدن بذر نگاهت
این جاودانگی سر انگشتان توست
در نوازش ساز دل
که تا ابد می خواند واژه به وازه
شعر نگاهت را
از بلندای ایستاده در فراز رود زمان
تا کوهستانی که مرا با تو اشتی داد
به فراموشی نتوان سپرد یک نفس
هوای نفسهایی که از تو لبریز است.
رضا۴/۲۹
چهارشنبه سی ام تیر ۱۴۰۰ | 17:55