نخلهای سوخته از عطش
ابر تیره ی خیالی تهی
دستانم ترک برداشته از بی بارانی
مترسکها جالیز در کوچه های خالی عربده می زنند
پیله های باردار را
آتش داغ تابستان می سوزاند
چشمانم دوخته به شهر باران
شهر دلم بیگانه گشته با صدای پای رود
چشمه ی عشق خشکیده در سختی دل صخره
آتش می بارد از ابر تیره جای باران
دل من
در قفس دستان تو
پرواز را اموخت
رضا4/29
چهارشنبه سی ام تیر ۱۴۰۰ | 0:9