رقص نرم شالیزار
رقص نیزار کشیده قامت تا اسمان ابری
مه الود هوای دل در دلتنگی
قطره بارانی که می چکد از چشمان خاکستری آسمان
عبور خاکی جاده ها در دل سبز دشت
و هوای اویی که معجزه ی چشمانش
مرا با تارهای گیسوانش
به سرودن زندگی هدیه کرد
من در مرز نور و سیاهی خانه دارم
مرا در سکوتم باور کن
مرا در سکوتم بشناس
کلمه ها سخت نقابی گشته اند
بر چهره.
عطر نفسهایت را لا به لای کوچه های
صبح نقاشی کردم
وقتی که رویا پلی گشت
از اعماق سکوتم تا بیداری
معشوق کجاست
کجاست معشوق
عاشقی را عشق باید
معشوق ..بهانه است
رضا۵/۱۷
دوشنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۱ | 23:32