ساز دلم را برمی دارم
پشت پنجره ها باران می بارد
شیشه های خشک شده را پاییزی باید
اتشم....درونم شعله های جانسور
می سوزم و می سوزانم جهانی را
به اتش دل
باران می نوازد ودل
در سوختن و جان به رقص است
درونم اتش و من در اتش درون ..
.شعله های، جانسوزم و جانی جهان افروز
اتش درونم
نوای حزین نیزاری است
که نه از فراق
که در وصالی بی پایان در اتش است
سوز ساز اتش دل است
درخروش رودی که در بوسه ی دریا
می رسد به تولد موج
من شور لیلای جانسوزم
در اتش دل مجنون
رضا۵/۳۱
دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ | 23:37