آرامش بودنت
می برد مرا از تکرار و عادتها
به بیکرانه ای که در آن دو پلک زدن هم حتی
در تازگی است.
آرامش است بودنت
و چه کسی می داند
که ارامش همین
غوغای بی پایان امواج نگاهی است
که از چشمان تو تا صخره های ساحل بودن مرا
به اوج موسیقی بوسه ی موج و دریا رسانده است.
ارامش همین
رقص شالیزارهای دلی است
که در نواختن عطر نفسهایب به رقص می نشاند
قایق دل مرا تا اعماق ناپیدا.
ارامش همین
بی قراری دلی است ،که همچون برگی رها
می پیچید در لا به لای، کوچه های تند بادی که می وزد از ستیغ کوه
من در جستجوی رویای تو
تمام جهان خواب را زیر و رو کردم
به تو که رسیدم
جهان در خواب بود
جان من در بیداری
رضا5/20
شنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۱ | 0:12