عشق آمد
در سکوتی که تنهایی را، به ضیافت شکفتن می نشاند
درست در مرز عبور استوای تابستان
جنگل به رقص رسید
چشمه به رویش
رود به سر دادن اوای دلنشین سفر.
خیال را، روزنه ای ایجاد شد
خیال بارید و در گام دوم شب
خورشید درخشید
ماه در سماعی زیبا، چرخید و چرخید .
گیسوان نقره ای اش
همچون ریزش بید مجنون در برکه های زلال
جاری شد.
رویا، از خواب چشمان لغزید و به بیداری رسید
عشق امد
تلنگر ضرباهنگش پنجره ها را گشود
ادمی باور کرد بهشت زیباست
مهربانی خداست و آنور مرزهای این ماده ی سخت
لطافت موسیقی آرامی، می پیچد در گوش
چشمانی با نگاهش شعر و ترانه می خواند
و نرمی پرواز و رهایی می برد ادمی را از تنگنای زمان
به بیکرانه هایی که در آن هنوز
ذره ای شکفته نشده است
تصویری نقش نبسته بر بوم تاریک و تاریک و تاریک
و در ان عمق خلوت ناکجا اباد
تو را در خود وخود را در تو یافتم
بذری پلک گشود
دشت لبخند زد
ابدیت در آغوش ازلیت ارام گرفت
پل چشمان تو و نگاه من
بر عبور رود زمان راهی گشود برای
تولد عشق
رضا5/28