خدا ..کجا می تواند باشد...در قلب انسانها...لا به لای پیچ و تاب گیسوان رودی پریشان...در سکوت شکفتن یک جوانه بر برهنگی شاخه ها..در نغمه ی دلنشین پرنده ای که با بی محابا دلش را می خواند..در دانه دانه ذکرهای ابر باران زا...خدا کجاست؟و من نمی دانستم که هر جایی و هر موجودی از وجود او و در او و رو به سوی اوست ..عالم همه معلوم علم اوست ..جا و مکان و دل و اندیشه و هر ذره ،شکلی از حضور اوست ..او بی نهایت و نامحدودی است که در ظرف فهم و شناخت نگنحد و ظروف فهم و شناخت همه لبریز از تجلی اوست ..بی نهایت اعدادی که هر عدداش ،حامل شکلی از یکتای واحد است و موجودیتش از وجود او..به دنبالش جرا می گردم که خود نیز .نت های موسیقی نگاه اوست که عاشقانه بر معشوقی فکند که معشوق نیز همه خود اوست..عاشق در معشوق و معشوق به عاشق...انجه ماند عشق است که ناز یک نفس اوست ...بی شک او در نفرت و کینه و حسادت و....نیست که این خصوصیات از نیستی است و انکه به این چسبیده ،در تلف کردن وقت خود است به تصاحب تند بادی وحشی که ماهیتش ناماندگاری است
رضا۹/۳۹