چشم در چشمان تو دوختم
از یادم رفت چشمانی که به چشمانم خیره گشته اند
من چه میدانستم جهان را
جز چشمان تو چشمانی هست
و جز دستان تو دستانی که در بازی با امواج دریاست
مردمان مرا میدیدند
من جز توندیدم و تو مرا، نهیب دادی
و من دریافتم که نمیتوانم دریابم
که به جز چشمانت
چشمانی هست
راستی افرینش مگر رنگی نیست که هر شب مینشیند
بر تارهای ساز گیسوانت؟
رضا1/26
پنجشنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۰ | 23:21