در فاصله امدن و رفتن توست
که نقش زندکی را نقاشی میکنم
پای پرده ی لحظه ها
و خاطره ..و خاطره
میروید در دشت دلم
وقتی که آسمان نگاه توست ..
عرصه ی بال گشودن مرغ خیال...
من در خیال تو غرق میشوم
.میدانی...
و گاه صدای قطار زمان است
که مرا از خیالی لطیف
میکشاند پای این حسرت انتظار ...
کاش قفل میشد
چشمانم در چشمان تو....
دستانم گره میخورد در
سرانگشتان لطیفت
روییده از اعماق رویای بارانی
دنیای من به اندازه آغوش توست .. آغوشت ،بیکرانه ای
که در دو پلک زدن حتی
به یک تکرار نیست..ب
ودنم را معنا باش..
خواندنم را دلیل ...
ای همه انتظارم را تو مقصد..
سکوتم را تو بهانه....
رضا۱/۲۶
پنجشنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۰ | 8:12