پلی است ،حتی حروف اسم زیبای تو ،که می تواند مرا از پریشانی گیسوانت به آرامش نفسهایت بسپارد .تارهای گیسوانت ،پلی است، که می برد عطش دستانم را، به رود زلال نوازش .از تنهایی می گریزم، با تنها شدن با تو، در اعماق سکوت ،در ساحلی که مرغان دریایی به رقص بال گشوده و پرواز می کردند.به اوج خرد می رسم ،در جنون عاشقی، وقتی معجزه ی نگاه تو ،چشمانم را می گشاید به بی انتهای زیبایی....در کوچه های خاطره باران می بارد ،عطر شکوفه های بهار نارنج می رقصد و عطر شیرین گرمی را ،در رگهای احساسم می کند جاری.من به دستان تو ایمان دارم...به معجزه لبخندت..به برق چشمانت...من به معراج آغوشت باور دارم....پروانه های طلایی و نقره ای در مسیر دستانت ،بال گشودند و یکباره زمان ایستاد در خیرگی چشمانم در چشمان تو...دل تنگ نمی شود ،دل جا مانده و ریشه های بودنش را ،در لا به لای انگشتانت ،دوانده است . و من مانده ام در منظره ای که چشم می بیند و لطافتی که دل در آن به نظاره است..فاصله ی بین دل و چشمانم..حجم دلتنگی است
رضا1/27