تاکستان دل مرا
خیال چشمانت میخانه ساخت.
قدحی گشته ام اکنون
مست تر از شراب شور نگاهت.
من از خود مست تر
تو از خود زیباتر.
جنون را چون عقلانیت پایانی نیست
شاید دیوانگی شکلی تازه از خردمندی است.
تارهای افکارم را رها کرده ام
در نرمی لغزش لطیف گیسوانت
و نسیم مهر میوزد ارام ارام
بادبانهای برافراشته ی قایق بودنم را
مینشاند در دریای شب نگاهت
میرقصم ...میرقصی..به رقص است موج و گیسوانت
ساز در دستم می رقصد.
تارهای گیسوانت رها در دستانم
دلم رهاتر از پرواز شاهپرکها
در کنج چشمانت هر شب به رقص با نور و نوا.
حشر است مرا از کالبدم تا من خواندن
نشراست مرا از من تا من رساندن.
در مسیر سرانگشتانت گام به گام می رسم به خورشید
جرعه های نور در جام مستانه ام جاری
گیسوانت رها در نوازش دل
دل
رها در گیسوانت
رضا1/27
جمعه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۰ | 19:1