در آغوش صخره ای ،که به نرمی مهربانی است ،رو به آسمان پر ستاره، دراز کشیده ام ،ماه در بین انگشتان شاخه درختی بلند ،دزدکانه به چشمان نیمه بازم سرک می کشد .و من دل داده به خیالی، که در سکوت ،پاورچین پاورچین می آید و مرا سوار بر بالهای لطیف خود ،میبرد از عرشه ی کشتی ای که در اقیانوس زمان لنگر انداخته به ورای هر آنچه در رفت و آمد است .کم کم تنفس های مرا عطر نفسهای تو، لبریز از زندگی می کند ،لطافت بودنت همچون شکوه شکوفایی گلبرگها ،به نوازش احساسی است، که به بهانه ی تو از درونم جوشیده و عصیانش همه طلب و بی قراری است ..با فرشته ها در رقص نیایشم، و قتی که طعم لبانم همه مستی لبان توست .شب...ماه...شاخه های درخت..عطر خواب سبزه ها و شکوفه ها وخیالی که مست شراب حضور تو ،تلو تلو کنان در امتداد راه شیری در حرکت است از چشمانت تا نگاهی که تا بی نهایت جاری است.
رضا1/24