آتشی است آتش عشق
نمی سوزاند مگر دل را
و چون دل در آتش عشق افروخت و گداخته شد و خاکستر گشت
ققنوس آگاهی تولد یابد در نوشیدن جرعه ای از طراوت
و اگاهی چون به تعقل یافت
باز شعله ای زبانه کشد و بسوزاندش
این پاداش دانستن است که رهایش باید کرد در آتش عشق
چه کسی می تواند تضمین کند دانستن را
ظرف دانایی من تهی است
و ندانستن همیشه در عطش است
برق چشمانت را
ساز نگاهت را
شور بودنت را که در ظرفی نگنجد
و دانستن ،می سوزد ارام ارام
زندان کلمه ها انباشته از حبس ابد فهمی کوچک
و سکوت باید کرد
اتشی در دل زبانه می کشد
چه شگفت است
رد پای آتش را خاکستر
شکفتن شکوفه ها و چشم گشودن جوانه هاست
رضا1/29
یکشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۱ | 11:14