دلم دیوانه وار رقصی می خواهد بی پایان
با رقص علفزار و باد رقصیدن
با باران و ابر و آفتاب رقصیدن
با سکوت کوهستان و آواز پرنده ها رقصیدن
با ابهام خفته در کوچه های تردید رقصیدن
با خیالی مه گرفته در دریاچه ی نقره ای
با نوازش گیسوانی به نرمی خواب
به لبخندی زیباتر از هر ترانه
با درخشش زیبا ساز برق چشمانی دلنشین
با بال گشودن پروانه های عاشقی از گلدسته های مهربانی
دلم دیوانه وار رقصی می خواهد بی پایان
دست در دست تو
چسبیده به نرمی آغوشت رها گشتن
خندیدن و خنداندن
ترانه خواندن
نوازش کردن تمام حجم طبیعت زیبا را
و رقصیدن ..و رقصیدن
من از سکون عادت و تکرار بی زارم.
دلم بوسه ی چشمانت را می خواهد
در عطش خشک نگاهم
بن بست های عاطفه را می شکند
گرمی احساسی که از تو تا مرا
به رقصی بی پایان می رساند
دلم.....
رضا1/24