حقیقت ،قابل فهم نیست ،خداوند قابل شناخت نیست ،اما وقتی که نمی توان حقیقت و خدا را شناخت ،چگونه می توان خواست او را فهمید و به حقیقت عمل کرد و در راه حقیقت حرکت کرد؟ در قران مجید آیه زیبایی است که می فرماید لا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها .بدین معنا که هر موجودی ؛شمه ای از حقیقت است، یا به زبان ساده تر حقیقت، مفهومی نامحدود است ،و هر موجود محدوده ای مشخص و معین از حقیقت .بطور مثال اقیانوسی بی انتها را تصور کنید که هر موجود ،ظرفی است مملو از مقداری مشخص از آب اقیانوس.این محدوده و این ظرف ،ماهیت وجودی و حقیقت معین و مقدر خود ماست، که در آیه قدر به آن اشاره شده است .هر انسان ،قدر و ظرفیتی مشخص دارد که رسالت خاص او و دلیل خلقت اوست، این رسالت از جنس پیام و اطلاعات یا همان نور است .پس ما نمی توانیم آن حقیقت واحد را بشناسیم اما خود ما ،جرعه ای از آن شراب جان هستیم ،و خود بودن ما ،یعنی رسالت خود را انجام دادن .ما می توانیم خود باشیم و خود را در رفتار وکردار بیان کنیم و این همان غایت نمایش کمالی است که هر موجودی هست .مثل درخت سیبی که میوه می دهد و این همان دلیل موجودیت اوست .نمایش و بیان کمالی که هست.
رضا1/23