می نویسم
تمام نقطه چین های مبهم را
شعرهای نسروده
رویاهای ندیده
اشک های خشکیده در سکوت
دستان مانده در دستان خاطره ای شیرین
پر سیمرغی که گم گشت در شهر اشوب گیسوانت
من به ملاقات خدا رفتم
در زلال چشمانی که از آیینه شفاف تر بود
عبور کردن از هیاهوی سایه ها
شکست حباب های تهی در لطافت اوایی از جنس شبنم
و رفتن ..از دل تنگی ها
هجرت از فاصله ها
رها شدن در عطر اغوشی از جنس عروج
پیله ها شکست
و من در پیله ی چشمانت پروانه شدم
ظرف بودن من را
عطر نفسهای تو معنا بخشید
می نویسم از جستن من..من را
که در چشمانت یافته شد
آتش اغوشت به خاکستر نشاند
هیزم خشکی که در باران دستانت حیات را
جوانه های شعر و شکوفه های مهر را
به آیینه هدیه می کرد
بغض است بی تو
ترس اشکی که بی محابا می اید
سجاده گشته زیستن من
نماز گشته بودن من
کوک چشمان توست ساز دل من
رضا3/28