نگاهت...چشمانم را کجا رها کرد ..در شهر نابینایان.. من از وصف صداقت چشمانت چگونه شعر بسرایم...از خاطره ها برون آ و بال بگشا .در این سرزمین بی وفایی..تنهاتر از تنهایی نشسته ام رو به زمانی که نکاهم را برساند به خاطره ی چشمانت....عشق جه ساده ..چه عمیق بکد بیات احساسی که ریشه های اش در دلدادگی بود...مرا از این وادی گورستان شعر و ادب به شهر موسیقی و رقص ببر ..دلم خشکید...به آغوست برقصانم تا اوج پرواز
رضا۳/۳۱
دوشنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۰ | 20:9