رود زمان می گذرد ،بستر حادثه ها ،لبریز از عبور ارام و بی وقفه ی ،این رود جاری است .خاطرم اما دست در دست اشیانه ی دستانت ،نشسته بر روی پلی زیبا از جنس شعر و خیال و در تماشای این گذر بی پایان ،سپرده دل تنگی هایش را به عطر دلنشین اغوشت ،هوای تو دارد این دل که هوا کرده هوایت را ...نیمکتی بال می گشاید و ما در آسمان رها می شویم در سرودن عاشقانه هایی از جنس نگاه ،از جنس سکوت از جنس لطافت زلال کلمه هایی که ابستن شراب مهربانی است ..از جنس شبنم.رود زمان نمی تواند ،ببرد مرا با خود ،فاصله ها نمی رباید چشمانت را از نگاهم ...لبانم در غزلهای لبانت هنوز هم ،شعری می سراید از بوسه ،ازبال گشودن پروانه ها ،از ریزش قطره های باران در اغوش مهربانی ،از رقص رنگین کمان در گیسوان خورشید...دل من ساز می نوازد در کوچه پس کوچه های نگاهت و جهانی از سکوت و انتظار در درونم تو را می جوید که بخواند با چشمانت از رازی که ساز بودن مرا ..آواز است.
رضا3/28