رقص بی مقصد
تکه ابری خاکستری
در دستان لطف باد
موج دریایی
که گاه می خوابد در سکون خفتن چشمان باد
انبساط بی وقفه ی افرینش
در آغوش هیج
صبح هایی که میایندو میروند تا آغوش شب
شبهای سکوت
شبهای راه رفتن با قایق خیال
در دل دریای آسمان و موج ستاره ها
شبهایی شمردن لحظه ها تا صبح
بلاتکلیفی دل ادم در مرز هبوط
و ادمی که خود را نمی شناسد
در تکاپوی
شناخت ادمهاست...
بوسه ی صبح بر لبان شب نشست
و من چشم گشودن خورشید را دیدم
زندگی ..تعبیر گفته ها و ناگفته هاست
رضا۳/۳۱
دوشنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۰ | 9:42