دلم عصیان می خواهد
همچون موجی طغیانگر
خروشیدن.
در پیله های آغوش خیالت
تا پروانه شدن.
از پوسته ی خشک شاخه های کهنگی
جوانه زدن در تازگی.
از هجرت برگهای هزار رنگ
تا برهنگی سرمای زمستان.
من از تکرار بی تو بودن، به عصیان رسیده ام.
مرا از من کدام بادخزان می ستاند
نه اسیر خاطراتم
نه در تارهای عنکبوت
یک تصویر
در بند
من ...روح حیات نگاه توام
در چشمان انتظار.
پوسته ی دانه ی صبوری ام کجاست
تابهار آغوش تو
باید خفت در رویا
رضا۸/۱۸
چهارشنبه هجدهم آبان ۱۴۰۱ | 15:22