پاییز به ارامی از افق های گلگون از راه می رسد و بهار یاد تو در مانایی بی همتای خویش ،در رقص رنگها و برگها ،به نقاشی کردن اهنگ نگاه توست، نگاهی که ساز بودن مرا به، جاودانگی طراوت ،پیوند زده است .رود، ترانه میخواند ،شاخه ها و برگها را ضخمه ی نسیم ،می لرزاند و ارتعاش برگها در نجوای قصه ی عاشقی است ...پاییز می رسد و شعله های دستان تو در سردی دستان من جای می گیرد..من و خیالت همسفریم از بودن تا سرودن ..رقصیدن..زیستن
رضا6/26
جمعه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۰ | 0:35