عقل افریده شد تا خدا را شناسد، و خود شناسد، و انچه خلق شده است، را بشناسد.از خداوند نتوانست فهم کند الا مهربانی و محبت به اندازه ظرف درک خویش و از خویش نمیتواند بشناسد الا به اندازه ی عشقی که در طلب معشوق از نهان خود به او ،آشکار میکند و از دیگران نتواند بشناسد جز آنجه از خود شناخته است .رب ،حقیقت هر موجودی است و شخصیت و رفتار او در طلب و اشتیاق نمایان ساختن آن رب ،و ربوب همه در همراستایی با یکتای بی همتا هستند ،و موجودیت انها از ان وجود است و چون نمایان گردد رب به اعمال ،مسیری نورانی پیدا شود که شعاعی از نور مودت یکتایی است.اغاز و انتهایی نیست موضوع هست است و هست بودن یعنی در بی زمانی ،محدود ه ای از نامحدود بودن ،ظرفی از بی ظرف بودند .و این شدن نیست و گشتن نیست که به ایانی برسد این هست است در هستی
رضا12/28