می هراسد گویی
خورشید از رفتن
و ماه در تردبد نمایان گشتن
مانده پنهان در آغوش آفتاب
موجهای خروشان دریا که همچون گیسوانت
رها می شود در دستان خیس ساخل
ابرهای پراکتده ای که در آغوش هم
میرسند به موسیقی باران
تردید جوانه ای که در رویای درخت
شکوفا می شود در مرز عاشقی
می هراسد جوانه از روییدن
مهتاب از رخ گشودن
ابر می ترسد از بوسه ی خیس باران
و این تردید است
عشق ورزی یا رفتن در فراموشی
و ادمی مرزی است مردد
مانده در کوجه های ابهام و تردید
در ترسی عمیق از انچه که هست
انجه که میاندیشد که هست
و من مرز بین چشم گشودن و بستن تو را
بوسیدم
وقتی خواب هراس داشت از رفتن
بیداری مانده بود در تردید
و چشمانت در خواب و بیداری
مست می ساخت مستی دل مرا
رضا۷/۲۹
پنجشنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۰ | 20:1