الهی دانایم کن، به نادانی خود که در دانایی خویش همه نادانم..کفرم .جهلم..الهی مرا توان شناخت انچه عطا میکنی هیچگاه نیست چه رسد به سپاس نعمات و طلب دیگر که تو طلب من به ز من می دانی و انچه ندانم تو دانی.چه طلب کن جز اینکه مرا فهم ارزشمندی گوهر وجود عطا کن که عطا نمودی و من از یاد میبرم انچه به حکمت داده ای و در رحمت گشوده ای..چه سخت است طلب کردن از مطلوبی که داناتر از طالب است و راحم تر از انکه بنده می خواتد و می شناسد او را...الهی مرا درمانی نیست جز درد عاشقی عقلی نیست جز مستی عاقلی..جام عقل مرا لبریز شراب درد عشق ساز که دردمند در طلب درمان است و بی درد فارع از درک نعمت بی دردی...شفا تویی چه طلب کنم چه نکنم..رحمت تویی چه بدانم چه ندانم...مرا وارستگی عطا کرده ای و درکش نیز توان داده ای و عقل نیز چه خواهم که خواهان نبودم و تو عطا کردی تنها سکوت و عشق و بندگی
رضا۸/۲۷