بذری هستم
دانه ای در رقص با باد
از تلاطم امواج دریا تا سکوت کویر
از بوسه ی باران و جنگل تا ستیغ کوه
هم سفر با رقص قاصدکها و رویش جوانه ها
به دشت دستانت رسیدم
گم گشتم لا به لای امواج نگاهت
گم گشتم در سکوت دلدادگی
زمانه می رفت
لحظه ها سوار بر باد می رفتند
و من ایستاده در عاشقی
ریشه هایم در ریشه هایت به مهر آکنده شد
دانه شکافت
پوسته را باد با خود می برد
و من در تو زندگی را زیستم
رو به خورشید در رقص
با مهتاب در سرودن
آسمان ...مرا به رویش می خواند
آسمان آغوشت
تولدم بود در من
رضا5/28
پنجشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۰ | 16:19