یکی ابلهی شب چراغی بجست که با وی بُدی عقد پروین درست
فروزانتراز ماه و خورشید بود سزاوار بازوی جمشید بود
خری داشت آن ابله کور دل به جانش بُدی جان خر متصل
چنین شب چراغی که ناید به دست شنیدم که بر گردن خر ببست
من آن شب چراغ سحرگاهیم که روشن کن از ماه تا ماهیم
و لیکن مرا بخت ابله شمار ببسته است برگردن روزگار
فردوسی
آدمی همان گوهر شب چراغ بی مانندی است ،که گاه با دل بستن به آن چیزی که ارزش او را ندارد ،ارزش والای خود را نشناخته و خود را خوار و زبون می کند .گاه بر اثر نشناختن گوهر وجود ،گاه بر اثر لجاجت و کینه ،گاه بر اساس تقلید و همرنگ جماعت شدن ،گاه برای لذتهای گذرا و ناپایدار...
رضا1/1
یکشنبه یکم فروردین ۱۴۰۰ | 16:35