شاید ما هم در کودکی تجربه کرده ایم ،که شنیدن یک حرف درست چقدر تلخ است ،و چگونه گوشهای خود را میگرفتیم، که از زیر بارنصایح و حرفهایی که به نوعی بیانگر و نشاندهنده اشتباه و خطا ما بود ،فرار کنیم.شاید این درد اور باشد که ما بفهمیم اشتباه کرده ایم .اصلا فهم این موضوع، که ما دچار عیب شده و یا بیماری ای داریم سخت است .کما اینکه عده ای ترجیح میدهند، ازمایشگاه نروند تا مشخص نشود که بیمار هستند.فرار از حقیقت و دانایی ریشه در این موضوع دارد ،که بپذیریم ما عیب داریم، و جایی از کار نیاز به اصلاح دارد، و پذیرش این موضوع یعنی تغییر کردن و ما چنان به پیراهن مندرس خود چسبیده ایم که میترسیم پیراهن جدیدی خریده و انرا درو انداریم .زیرا تصور میکنیم ان باور و رفتار ،خود ما هستیم در حالیکه تنها رفتاری است که انتخاب کرده و میتوانیم تغییر دهیم.ایا در بزرگسالی هم گوش خود را نگرفته، و جز نظر خود نظر دیگری را نمیشنوم و چقدر تقلا میکنیم، که حرفی متفاوت با پذیرش خود نشنیده و تاکید کنیم که ما حقیقت هستیم؟و این جز نادانی چیز دیگری نیست .زیرا هیچ انسانی نیست که مطلق باشد و فاقد هر گونه خطا و عیبی باشد .تنها فرق دانایی در این است که فرد دانا میداند که اشتباه میکند و از اشتباه خود درس گرفته و انرا گام به گام جبران میکند.ایا نگاه ما به خود ماست ..یا دنبال دلیل تراشی در بیرون از خود هستیم؟تا خود را فریب دهیم که ما اشتباه نمیکنیم و ما درست درست هستیم؟
رضا10/26