
تو سکوت میکنی و از لبان بسته ات
غزل غزل شعر عاشقانه
میبارد تا برکه ی دل من
برکه ای که مانده در انتظار
پای دستان گشوده ی جنگل پاییزی
پای ترانه ی رودی آرام که از سکوت کوهستان
تا سکوت لبان تو را
میلغزد پای خیال.
عقل را برمیدارم و راه میافتم
کعبه ی قلب تو در مرکز جهان من
جهانی به مرکز تو،گرفته مرا در آغوش سخت
و من گم کرده جهان خویش را.
قبله نمای عقل در دستانم
گام هایم در اشتیاق تو
بال گشودن شاهپرکی است
در جستجوی نور.
میروم از دهلیزهای تو در توی اندیشه
از رودهای تفکر که میلغزد پای بوسه مهتاب
میروم از قصر شنی بازیهای بی هدف
تا قبله ای که قلب تودر ان
مینوازد ساز افرینش را آرام ارام
عقل میبرد مرا درست تا کعبه ی قلب تو
انجا که میرسد
عقل به حیرت فرو میافتد از دستم
به هر سوی که روی میکنم
نقش چشمان توست
نگاهم.
عقل میبرد تا کعبه و در کعبه چه حاجت به عقل
که هر سوی قبله ی جان است و نماز عشق.
رضا7/22