کنار ساحل ایستاده بودم در شبی که آسمان را، نورباران ستاره ها میرساند به آرامش آب ،گم میشدم در ظلمتی که مرا پنهان میساخت حتی از چشمان انتظار.و درآن لالایی امواج و شن ها ،قایق دل را میسپردم به خواب.چشم که فرو میبستم درخیسی بغض های فروریخته،دل گشوده میشد و به سبکبالی رویا پر میگشود از من تا عشق.آنجا که به گرمای مهربانی میتوان هر سردی دستی را بوسه ی زندگی داد .دشتها را همچون باران بارید،جنگل را همچون مه در آغوش گرفت،کوه را همچون نوازش گیسوان ابر تا دامنه ،جاری شد به لطافت احساس .گشوده میشود دلم همچون لبخند غنچه هایی که در آغوش خورشید باز میشود و به نوازس باران ،لبریز از ناز.شکفتن از درون است و سفر تا لایه های پنهانی که آشکار را میسازدومن به شهر شعرهای ناسروده سفر کردم وقتی بغض هایم را در خلوت سکوت میسپردم به باد.کنار ساحل ایستاده بودم در شبی که خیال تو میبرد دل مرا به دریای آغوشی که در آن ،آسمان جاری و مهتاب به رقص تا سپیده ی سحر ،شعرهای نقره ایی میسرود با موج
رضا 6/21