زندگی همچون دریاست...و ما قایقی که در رقص با امواج ،کمالی که هستیم را نمایان میکنیم با اندیشه و تلاش و عمل....گاه می سپاریم دل را به امواج ،گاه لنگر انداخته و تنها ،نظاره گر دریایی هستیم که همواره در کشاکش با طوفان است و با بوسه های مهتاب ،به آغوش ساحل نزدیک و از آن فاصله می گیرد... و تمام این لنگر انداختن و مشاهده کردن و خود را سپردن به امواج برای آن است که روزی تصمیم میگیریم ،از ناگزیر به انتخاب و از روزمرگی به خلق طراوت و تازگی برسیم....این بلوغ ادمی،تولد او در خویشتن است...اسمان را در دریا و دریا را در آغوش گرفته و در توازن و تعادل و زیبایی لطیفی به اعماق دریا ،راهی پیدا میکنیم تا مروارید صدف دل خویش را هویدا کنیم...میخندیم و لبخند زنان از این هویدایی خویش ،به دریا و موج و اسمان و باد و....معنا میبخشیم...دریا ما را می خواند...یا ما دریا را به رقصی مستانه ،نمی دانم شاید صید و صیاد در عشقبازی به سرودن اهنگ زندگی هستند..کشتی بودن ما در این ساز موج و اهنگ دریا ،نمایان می شود و ما در لذت خود بودن ،در افق های دور انجا که خورشید و دریا به یکتایی می رسند ،بال گشوده و اسمان و دریا می شویم.
رضا۷/۱۳