مرغ شب در اعماق سیاهی
اهنگ لالایی را می سرایید
جنگل در آغوش تاریکی غلیط
به خواب می رفت
من ازشبهای کوهستان و سکوتش
.محرابی ساخته ام
برای نیایش با ماه و ستاره
صدای پای بهار پشت کدام
ضخامت برف و یخ
به سکوت رسید
که جوانه ها می رویند
شکوفه ها و سبزه ها نیز
پاییز اما با اندوه نرم خود
از چشم شکفتن
در نگاه ما خانه کرده
سخت تر از
تنهایی فشردن یک جسم
در تنگنای گورستان
زیستن در گرمای سوختن ارزوها
رویاهاست
و هدفهایی که در پیچ و خم گیسوانی
گم میشود از نوازش دست
کاش روزنه ای بود به اندازه حتی
یک خیال
رضا۱۲/۱۰
سه شنبه نهم اسفند ۱۴۰۱ | 19:54