گاهی دلم می خواهد، روزنه ای در سرم باز شود، و تمام افکاری که وزوز کنان در تقلای بر هم زدن تفکر و آرامش هستند ،بال گشوده و پرواز کنند..گاهی دلم می خواهد در سکون ستیغ کوه فریاد کشم ..فریادی که بازتابش همه درد ناگفته است و اندوه نانوشته....آدمی می داند، خود مسئول و مقصر تمام اوضاعی است، که برای خود او ایجاد شده است و از این خود، او را ،رهایی نیست .آشیانه ی شب چشمانم، خالی از پرنده ی خواب است و بی قراری نمی گنجاند مرا در کالبدی که آرام ندارد.مثل تکه کاغذی پاره که در دستان باد به هر گوشه شتافته و او را مقصد و مقامی نیست .نا امیدی می بارد از اسمان دل و دل ،در جستجوی روزنه ی امیدی است، که او را می رساند به خورشید.ابرهای تیره را شاید دست نسیمی بزداید از رخسار افتاب
رضا3/21
شنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۱ | 15:22